برزخ
مرد که بین برزخ میان جوانی و میانسالی معلق بود، مقابل درب آهنین ایستاد.
سربازی که لباس فرم طوسی رنگ در تن داشت ابتدا درب را گشود سپس دستبند و پا بند مرد را به نوبت باز کرد. مرد، قدمی لرزان به داخل اتاق تاریک و پر از بوی نا گذاشت.
سرباز، برگی کاغذ و خودکاری به وی داد و درب را بست. مرد در تاریکی مطلق غرق شد. چند ثانیه بعد چراغ ضعیفی به اتاق نور پاشید.
آری، این شب همان شبی بود که مرد سالها کابوسش را دیده بود.
باید وصیت نامه اش را مینوشت و همزمان با طلوع فجر، با عقوبت کارش، روبرو میشد.
پاهایش دیگر توان به دوش کشیدن وزن مرد را نداشت. با لرزی محسوس چند قدمی برداشت و در گوشه اتاق نشست.
نگاهی به کاغذ انداخت و زنجیره اتفاقاتی را که او را تا به این اتاق، و تا پای چوبه دار کشیده بود، به سرعت از مقابل دیدگانش گذشت.
باید چیزی مینوشت.
نفس عمیقی کشید تا به لرزش دستانش مسلط شود و بتواند خودکار را در دست بگیرد....
###
همه چیز از وقتی شروع شد که در کافه تریای لوکس دایی اش شروع به کار کرد. تازه مدرک کارشناسی مدیریت را گرفته بود و بدون ینکه دنبال کاری گشته باشد یکراست زیر دست دایی اش مشغول بکار شده بود.
دایی اش نیز از این وضع راضی بود و ترجیح میداد داماد آینده اش پیش چشم خودش باشد. همه این را میدانستند اما کار به کندی پیشش میرفت.
این کافه تریا محل رفت و آمد ثروتمندان و کله گنده های شهر بود. یکی از این افراد ثروتمند زنی کار آفرین بود که در ۳۷ سالگی ثروتی هنگفت به هم زده بود و چندین شرکت داشت و هر روز با چند نفر از دوستانش به این کافه می آمدند.
این رفت و آمد مدام بین او و مرد جوان قصه ما، سرآغاز دوستی شده بود، مثل دوستی مرد جوان با سایر مشتریان دائمی و البته ثروتمند.
چند باری زن بعد از رفتن دوستانش تا دیروقت در کافه مانده بود و با مرد جوان صحبت کرده بود. بعد از آن بیشتر تنها به کافه می آمد.
زن تز اینکه میتوانست با این جوانک خام مانند حیوانی دست آموز بازی کند لذت میبرد و جوان هم از دیدن توجه یک زن کامل و زیبا و البته صاحب ثروتی افسانه ای، به خود میبالید.
طولی نکشید که هدیه های گرانقیمت زن چشمان جوان را گرفت و او را از دیدن هرچیزی غیر از آن زن، بازداشت.
پنج ماه از اولین هدیه که یک ساعت ۷۰۰۰ دلاری بود نگذشته بود که با هم دوست شدند و زن پیشنهاد ازدواج به جوانک داد و جوانک هم خود را چون صیادی دید که در اولین شکارش، شیر شکار کرده.
جوانک رابطه اش را با فامیل کاملا بهم زد و با خانواده اش رابطه ای سست و پر از تنش نگاه داشت و به خانه زن نقل مکان کرد و در یکی از شرکتهای زن پست مدیریتی گرفت.
کارش در شرکت خوب بود و در خانه حکم عروسک زن را داشت و به هر ساز وی میرقصید.
هم زن و هم جوان از نقشی که در این بازی داشتند لذت میبردند...
تا اینکه دست تقدیر اولین سنگش را پیش پای جوان انداخت.
منشی قبلی وی در شرکت که از دوستان دور زن بود پستی دیگر گرفت و دختر جوان دیگری جای وی را گرفت.
گویی پیدن آن دختر جوان، باطل سحری بود که طلسم زرق و برق ثروت زن را باطل کرد.
جوان بعد از چند سال به خود آمد و دید در دست زنی اسیر است که از وی استفاده کرده و هر چیزی که به وی داده حالت عاریه دارد، و هرگاه اراده کند، شغل و ماشین چند میلیاردی و لباسهای چندصد میلیونی و هر چیزی که به آنها عادت کرده بود را در چشم به هم زدنی از وی میگیرد و او را بی چیز رها میکند، با این تفاوت که اکنون دیگر نه خانواده ای پشتیبان وی بودند و نه دایی و دختر دایی اش چشم دیدن وی را داشتند. هرچند اکنون دختر دایی اش هم ازدواج کرده بود و خبر خوسلختی وی به گوشش میرسید.
همان موقع بود که تمام جذابیت های زندگی انگل گونه کنار آن زن برایش تبدیل به اموری نفرت انگیز و تهوع آور گشت.
اکنون غرق در نفرت و تهوع بود و از این نفرت به سمت دختر جوان منشی فرار کرد.
رفتار سردش و تاخیر های معنی دارش شاخک های زن را نیز لرزاند و جوان خود را در لبه نابودی دید.
شامی ترتیب داد.
با رفتار محبت آمیز سوءظن زن را زدود و داخل نوشیدنی زن دو قرص رقیق کننده قوی خون ریخت و در پایان با دستان خودش، از دسر بسیار شیرینی که خریده بود، قاشق قاشق به خورد زن داد.
خون رقیق و فشار خون بالای حاصل از خوردن آن دسر شیرین باعث سکته مغزی زن شد و جوان خود را فاتح دید و این را دومین شکار شیر قلمداد کرد.
اما پسر عموی زن که مردی متمول و زیرک و سیاستمداری با نفوذ بود دستور کالبد شکافی و آسیب شناسی را از دادگاه گرفت و با لشگری از وکلای با تجربه مرد را در گوشه رینگ گیر انداخت و وادار به اعتراف کرد.
###
وصیت نامه اش را که بیشتر معذرت خواهی از والدین، دایی و دختر دایی اش بود را امضا زد و تا کرد و کناری نهاد. دراز کشید و منتظر به صدا در آمدن قفل در و حرکت به سوی آخرین لحظات زندگی اش شد.
پایان
کارشناس علوم سیاسی