میهمان
امروز میهمان دارم.میهمان عزیزیست.به همین خاطر در این کولاک و سرما بیرون آمده ام تا خرید کنم و برایش شام مفصلی تدارک ببینم.
این خیابانهای تنگ و دلگیر با پس زمینه برف و پیش زمینه کولاک خیلی دلگیر کننده تر است.اما با پولی که من دارم نمیتوانم در محله ای بهتر از این، در شهری مثل سن پترزبورگ آپارتمان اجاره کنم.
اصلا یادم نیست با چه امید و انگیزه ای به پترزبورگ آمدم! شاید منهم مثل تمام همسالان خودم در آن روزگار میخواستم دنیا را تغییر دهم. یا شاید هم فقط میخواستم ازپوسته تخم مرغی که احاطه ام کرده بود خارج شوم. بهرحال حالا دیگر مهم نیست. مهم این است که هشت سال است که در این شهر، در این محله و در این آپارتمان زندگی میکنم.
اموراتم را یاد دادن هارمونی و ویولن به بچه ها میگذرانم.شاید برای خودم مبلغ قابل توجهی نباشد ولی از درامد نصف اهالی این شهر بیشتر است.
راستی مهمان من اسپاگتی دوست داشت.یعنی دوست دارد. میخواهم بعد از خریدن سس و قارچ و اسپاگتی و یک شیشه شراب سفید با قیمت معمولی به سریعترین شکل ممکن به خانه برگردم.
ناتالی با زمزه کردن این افکار قصد داشت توجهش را از مسیری که هیچ جاذبه بصری نداشت منحرف کند و از فکر سرما هم بیرون بیاید.
خیلی تند قدم میزد. فروشگاه دور نبود. اما بارش سنگین برف و باد موزی حرکت را برای مردان نیرومند هم دشوار میکرد چه رسد به این دختر جوان که میشد او را با عبارت ظریف توصیف کرد.
بالاخره وارد فروشگاه شد.گلاه پشمی که مادرش برایش بافته بود را برداشت و شال گردنش را از روی دهان و بینی اش پایین کشید. از حرکت خفیف گرمای داخل فروشگاه رو پوست منجمد صورتش لذت برد و خواست سریعتر به خانه برگردد.
برخلاف همیشه، هیچ نگاهی به سایر اجناس فروشگاه نینداخت و فقط اقلام مورد نیازش را خرید و از فروشگاه خارج شد. سرش پایین بود و بی وقفه و سریع گام برمیداشت.
از در اصلی ساختمان وارد شد. خیلی سریع و گذرا نگاهی به پانل اعلانات ساختمان انداخت. چیز متفاوتی نبود.صورت حساب هزینه های ساختمان. لیست پرداختی ها به تفکیک واحد ها و یک عکس سیاه و سفید که به سختی میشد تصویر پسر تقریبا بیست و چهار ساله ای را در آن تشخیص داد و زیرش با خط درشتی عبارت "گمشده" نوشته شده بود. زیر آن هم مقداری نوشته ریز بود که ناتالی حدث میزد شاید آدرس و شماره تماس نزدیکان پسر بیچاره باشد. حدس میزد چون هیچوقت آن را نخوانده بود و فقط هنگام وارد شدن به ساختمان نگاهی گذرا بدان انداخته بود.ناتالی از پانل اعلانات و مخصوصا رنگ سبز لجنی تیره اش که به مرور چرک هم شده بود بدش می آمد.
سه بچه تقریبا ده ساله روی پله ها نشسته بودند و با هم صحبت میکردند. با نزدیک شدن ناتالی به آنها هر سه با لبخندهایی بر چهره به او سلام دادند. دختر با مزه ای که بین دو دوستش نشسته بود بلند شد و خودش را به ناتالی چسباند و گفت: نت، کی میای خونمون نقاشیامو ببینی؟
ناتالی با لبخند و لحنی کودکانه قول داد که فردا عصرانه را با آنها بخورد. و بعد از اینکه به هر سه کودک سپرد که به مادرانشان سلام او را برسانند از پله ها بالا رفت. در طبقه اول بود که زن مسنی صدایش کرد و گفت: نت، اگه برات زحمتی نیست میشه این ظرفارو بدی به همسایت؟ من خیلی پاهام درد میکنه.
ناتالی جواب داد: بله حتما عمه آن. با کمال میل. ولبخند هایی را با هم رد و بدل کردند.
ناتالی هنوز به پله ها نرسیده بود که زن بارداری که شکمش نشان میداد چیز زیادی به تولد نوزاد نمانده با او روبرو شد.ناتالی با ذوق کیسه خریدش را زمین گذاشت و دستی به شکم زن کشید و گفت: بدجنس، ناتالی کوچولو رو تو این هوای سرد کجا میبری؟
زن جواب داد: طبقه همکف یکم با بچه ها وقت بگذرونم.
ناتالی نوک انگشتانش را بوسید و روی شکم زن گذاشت و از او خداحافظی کرد و بعد از برداشتن وسایلش خیلی سریع پله ها طی کرد.
در طبقه دوم در واحد دیوار به دیوارش را زد و ظرفها را به پیرزن اخمویی که نه جواب لبخندش را داد و نه تشکر کرد داد و کلیدش را داخل قفل در آپارتمانش چرخاند.
خریدهایش را روی میز آشپزخانه گذاشت و با حالتی که رقص والس را در ذهن تداعی میکرد به سمت اتاقش رفت و چند ثانیه بعد با لباس گرمکن ورزشی صورتی رنگی که بیشتر به سن دختران هفده ساله میخرد به سالن بازگشت و روی کاناپه عزیزش ولو شد.
آخخخخخخ.خونه.گرما.آرامش.راحتی...خونه جونم دوستت دارم.خب چی میتونه این رابطه ععاشقانه منو و خونمو تکمیل کنه؟ یه آهنگ خوشگل و آروم و گوشنواز.
هممم. انتخاب از بین این همه سی دی کار راحتی نیست. بهتره انتخاب رو به دست تقدیر بسپارم. چشمامو میبندم و یکیشو انتخاب میکنم.
خوبه .آره همین خوبه… به به. چه ملودی زیبایی...چه حس خوبی داره.
آخجون ساعت هم که هنوز سه نشده و کلی وقت دارم. بهتره یکم رو کاناپه جونم لم بدم و تنبلی کنم و به چرت کوچول موچولو بزنم.
خودش را روی کاناپه انداخت و زودتر از چیزی کهفکرش را میکرد به خواب رفت.
###
ساعت پنج بود که از خواب بیدار شد. شارژ بود و دلش میخواست پیش یکی از همسایه ها رفته و حسابی شیطنت کند و مثل همیشه همه را از خنده روده بر کند و خودش هم از فرط خندیدن اشکش دراید. اما نمیتوانست آین کار را بکند.باید برای مهمان عزیزش، بهترین پسری که تا کنون شناخته، شام خوبی تهیه کند.
وارد آشپزخانه شد. نگاه عشوه آمیزی از سر سرمستی به یخچال کرد و سراغ پاکت خریدهای رفت. اول از همه شراب را برداشت و گوشه ای گذاشت.
اسپاگتی ها را از پاکت خارج کرد. از کاببینت بالاس سینک قابلمه استیلی را پایین آورد و تا نصفه پر از آب کرد و روی اجاق گذاشت. اسپاگتی ها را داخلش ریخت و اجاق را روشن کرد.
به سمت یخچال رفت. با شانه راستش یه یخچال تکیه داد و لب پایینی اش را مکید.
پیش بند صورتی و گل گلی اش را بست و سمت قارچها رفت.از پاکت درشان آورد و در حالی که زیر لب یک ملودی مبهم را زمزمه میکرد، مشغول خرد کردنشان شد. از عمه آن یاد گرفته بود که نباید قارچ را بشوید.
قارچها ی خورد شده را راخل ظرفی ریخت. به سمت پاکتها برگشت. کنسرو سس ایتالیایی اسپاگتی با فلفل هالوپینو را برداشت. درش را که از نوعع آسان باز شو بود باز کرد و داخل ماهیتابه گودی ریخت. خودش اسم این ماهی تابه را ووک گذاشته بود هرچند میدانست که ووک نیست.
ارنجش را به گوشه سینک که کنار اجاق بود گذاشت و منتظر جوشیدن سس ماند تا قارچها به آن اظاففه کند و نظری هم به اسپاگتی ها داشته باشد.
بی اختیار به فکر فرو رفت. به سه سال پیش. وقتی که برای تدریس ویولن به خانه شاگردش رفته بود و به صورت اتفاقی با برادر بزرگترش نیکولا آشنا شده بود. چشمهای نیکولا برایش نمادی از اصالت و معصومیت بود. درست مثل اشرافزاده را رفتار میکرد و هنگام خداحافظ او را تادرب اصلی ساختمان همراهی کرد و برایش تاکسی گرفت و کرایه اش را حساب کرد و در تمام این مدت جوری با وی رفتار کرده بود که ناتالی احساس میکرد پرنسس است و از داستانهای فولکلور عصر تزار بیرون پریده.
مقداری بخار روی سس مشاهده میشد.زیرش راکم کرد و باز هم به رویا هایش پرداخت.
از آن روز به بعد به صورت ظاهرا اتفاقی، نیکولا در ساعات درس برادر کوچکش در خانه بود و اظهار اشتیاق میکرد تا در گوشه ای بنشیند و تمرین آنها را نگاه کند. این نگاه کردن نفس ناتالی را سنگین کرده بود.چون میدانست تنها جیزی که نیکولا به آن نگاه میکند چشمان اوست. و تلاش برای چشم در چشم نشدن با نیکولا حواسش را پرت میکرد.
سومین جلسه ای که نیکولا را دید، بعد از پایان درس نیکولا پیشنهاد داد تا باهم قدم بزنند. هوا خوب بود و تنها یک دیوانه میتوانست این پیشنهاد را رد کند.
در تمام طول مسیر ناتالی ساکت بود و تنها جوابهای ضروری را میداد و یا جملات خیلی کوتاهی ادا میکرد.
در عوض نیکولا راجب هر چیزی صحبت میکرد. از فلسفه آفرینش تا تاریخ مسیحی شدن روسیه و خاصیت غشای مننژ که مغز را در بر گرفته و مانع از برخورد و نیمه مغز بهم میشود.
ناتالی متوجه شد که از منطقی نبودن نیکولا خوشش آمده. از اینکه مثل سایر پسرها با جملات کلیشه ای و عمدتا از مد افتاده قصد باز کردن سر صحبت را نداشت خوشحال بود. از اینکه بین راه او را متوقف نکرده و با لحن خیلی جدی از او نپرسیده بود که آیا با کسی رابطه ای دارد یا نه راضی بود. نیکولا یک انسان عادی و به دور از کلیشه ها بود که در میان آدمهای صورتک زده و غرق در کلیشه ها غیر عادی جلوه میکرد.
رابطه شان خیلی زود شکل گرفت و هر دویشان راضی بودند.تنها چیزی که ناتالی را آزار میداد دانشگاه نیکولا بود. از تصور اینکه با دختر های دیگر در یک کلاس مینشیند. هنگام ورود بهم سلام میدهند و در کلاس از درس حرف میزنند و در پایان کلاس خداحافظی میکنند خیلی برایش سنگین بود.
آب اسپاگتی تقریبا هفت دقیقه جوشیده بود و شاید کمی بیشتر. قابلمه را برداشت و محتویات آن را داخل یک آبکش استیل خالی کرد و بعد از گرفتن کامل آبش با دقت درون ظرف سرویس ریخت. در این مدت سس هم جوش آمده بود و قارچها را کمی پژمرده کرده بود.نمیخواست قارچها بیشتر از این بپزند. زیر ووک را خاموش کرد و اجازه داد تا سس کمی جا بیفتد.
ناتالی همیشه سعی میکرد این حس ازار درونی را از نیکولا پنهان کند و غیر از این هیچ مشکل دیگری نداشتند.
تا سه ماه قبل. سه ماه قبل که بای سوپرایز کردنش جلوی دانشگاه رفته بود ولی در کمال تعجب دیده بود که نیکولا در کنار یک دختر مو بلوند ایستاده و به کاغذهایی که در دست دختره است اشاره میکند و چیزهایی میگوید. یقین داشت که کاغذ ها برای رد گم کنی است و آنها دم گوش هم نجوا های عاشقانه سر میدهند. نفس تنگ شد. سردرد عجیبی به وی دست داد. صدای حرکت وحشیانه خون را در شقیقه هایش میشنید.
سس را روی اسپاگتی ریخت. بشقاب و ست کارد و چنگال و قاشق هایش را به دقت کنار بشقابها چید. دستمال سفره ها را با اوریگامی به شکل قو دراورد و داخل بشقابها گذاشت. به اتاقش رفت.لباسش را عوض کرد و دستی به سر و رویش کشید و برگشت. از کابینت اصلی دو شمعدان برنزی ظریف با شمع های تازه دراورد و در دو طرف دیس اسپاگتی قرار داد و روشن کرد.
گیلاسها و شیشه شراب را هم آورد و دیگر همه چیز تکمیل بود و آماده برای یک شام رمانتیک.
به طرف یخچال رفت.در یخچال را باز کرد و از قسمت فریزر آن سر منجمد نیکولا را خارج کرد. رنگ پوست نیکولا رنگی نفرت انگیز بین بین کبودی و خاکستری بود.ناتالی با ذوق سر را در جایی که برای میهمانش در نظر گرفته بود قرار داد.
خب عزیزم، از میز خوشت میاد؟ همش بخاطر توِه. دوسش داری؟ معلومه که دوسش داری. چقد میخوری تا برات بکشم عزیزم؟ همینقدر کافیه؟ باشه. یکمم برای خودم بکشم و اینم از شراب سفید مورد علاقت.
خووب عزیزم، خیلی وقت بود زیر نور شمع روبروی هم ننشسته بودیم.راستش میدونی. این دوری خیلی اذیتم کرد. اما الان یقین دارم که این دوری تو رو هم تنبیه کرده و ….چرا غذاتو نمیخوری؟ خوشت نمیداد؟ بخور دیگه. داشتم میگفتم. میدونم که این مدت دوری از من تنبیهت کرده و دیگه هرگز بهم خیانت نمیکنی. دیگه به هیچ دختری غیر از من نگاه نمیکنی. دیگه با هیچ دختری غیر از من حرف نمیزنی.
عزیزم. غذاتو بخور. تو که اسپاگتی دوست داشتی.
پایان
کارشناس علوم سیاسی