مرد سالها پیش داستان مردی که به دریا رفت و دیگر هرگز بازنگشت را شنیده بود و اینکه آن پیرمرد چرا هرگز از دریا بازنگشته بود برایش سوالی بس عمیق و بلاجواب بود.
اما اکنون خودش در آستانه چهل سالگی داشت به جواب سوال پی میبرد. حالا که خودش داشت به سمت دریا میرفت.
عجیب بود آن قصه کهنه و بی طرفدار اکنون در میان این بارش سیل اسا و اینهمه مشغله فکری، به سراغش آمده بود.
زمانی که هر لحظه به دریا نزدیکتر میشد.
کرمعلی سی و هشت ساله، که کارگری ساختمانی در شهرستان خانجان اباد -که هیچ فرقی با روستای خانجان آباد دو سال قبل نداشت- بود، در صندلی عقب پیکان جوانان آجری رنگ مدل چهل و نه، بین دو نفر مسافر دیگر نشسته بود و بقچه اش را تنگ در بر گرفته و به ملاقات دریا میرفت.
دریا، در خورکاظم، شهرستانی تقریبا در سیصد کیلومتری خانجان آباد، در مریضخانه بستری بود. کرمعلی خوب میدانست که تنها موقعیت مناسب برای ملاقات دریا همان در مریضخانه بود و اگر برادرانش، عزت، عباس، علی و علیمراد، او را به خانه ببرند تا دوران نقاهتش را بگذراند، دیگر خواب ملاقات دریا را هم نمیدید.
***
باران میبارید. اتفاق نادری که هر از چند گاهی در دیار گرم و خشک انها به وقوع می پیوست. کرمعلی بقچه اش را در بغل گرفته بود و چشمانش به برخورد پی در پی قطرات درشت باران به شیشه اتومبیل دوخته شده بود. اوایل چند دقیقه ای فکر کرد که چقدر جالب است این وسیله که برای آب پاشیدن و پاک کردن غبار شیشه است میتواند هنگام بارندگی هم بکار اید.
اما علی رغم چسبیدن چشمانش به حرکت پاندول وار و یکنواخت برفپاککن، فکرش خیلی زود پر کشید و به سمت دریا پرواز کرد. مدتها بود که به دریا فکر میکرد و خجالتی هم که از یاد "دختر بس"، همسر وفادارش میکشید، مانع لغزیدنهای گاه و بیگاه فکرش به سمت دریا نمیشد. فکرش عادت کرده بود تا هر گاه از درگیری با مسائل مالی فراغت می یافت، سریعا به سمت دریا بشتابد تا بلکه با تداعی خاطرات شیرین، کامش از تلخی تریاک زدوده شود.
کرمعلی مجموعه ای بهم پیوسته از از عادات ناخواگاه و اعمال فاقد اراده بود. کاملا غیر ارادی، فکرش تمام کارهایش را رها میکرد و به آبتنی در خاطرات دریا مشغول می شد.
فک و لب پایینش با تلاشی نستوه در حال جنبیدن بودند تا تار سبیلهای بیش از حد دراز شده را بگیرند و بین دندانها به سلابه بکشند قطع شدن،کنده شدن یا سالم ماندنش به هیچ عنوان مطرح نبود.
دو انگشت اشاره اش که هنگام بغل کردن بقچه به وصال هم رسیده بودند. همانند کودکان تخسی بودند که در مهمانی ها از دیدن یکدیگر به ذوق آمده و جز در مواقع صرف فعل اکل، جز دویدن دنبال هم هیچ رسالتی برای هم قائل نبودند.
انگشتان پایش پیچیده در جورابی کهنه و سوراخ، داخل گیوه هایی نمزده و زردی گرفته بدون انقطاع خم و راست میشدند.
تنها اتفاقی که باعث ایجاد خلل در این مجموعه افعال غیر ارادی میشد، حرکتهای گاه و بیگاه مسافر سمت راستش بود. کسی که ظاهرا اسمش کل یونس بود و تمام اهالی گذر حاجی بابا، وی را بواسطه حب بلعش میشناختند یا دورادور آوازه اش را شنیده بودند.البته صد شکر به درگاه ایزد منان که ابعاد کل یونس هیچ تناسبی با حجم خوراکش نداشت، که اگر داشت باید در پشت لیلاند سفر میکرد.اما هرچه بود به اندازه ای بود گه دو مسافر دیگر مقیم سمت چپش را تحت فشار قرار دهد. از قضای روزگار هم جای کل یونس خوب نشده بود و نشینمنگاهش در عذاب بود و مدام از این امر دلهره داشت که مبادا فشارش به درب خودرو باعث رد کردن قفل درب شود و او به بیرون پرتاب گردد.
از این موارد ناچیز ذکر شده که بگذریم وضعیت کرمعلی بر وفق مراد بود.
میتوانست ازادانه همراه فکرش باشد که مشغول دریانوردی بود و دختربس هم به عتاب به وی نگوید که((چرا به در و دیوار خیره شدی مرد؟جنی شدی؟ نکنه صبح موقع رفتن به ساختمون پشکل گوسفند نابالغ لگد کردی؟ ببینم نکنه سر کار از زیر نردبون رد شده باشی؟ ها؟ نکنه...)) هرگز بیشتر از این مقدار را گوش نمیداد.
میتوانست در دریای خاطراتش مشغول صید خاطرات باشد و فرزندان عاصی شده از خیرگی پدرشان به نقطه ای مجهول، ((بوآ، بوآ)) بر لب، از سر و کولش بالا نروند.
میتوانست نقشه های بزرگ برای خرید سنجاق سر های رنگارنگ، النگو های پلاستیکی از هر رنگی که فروشنده داشته باشد، دکمه های براق و لاک ناخن های قرتی 10 تومانی!!! برای دریایش را بکشد و سایر کارگران غرق در دود تریاک بعد از ناهار، ته مانده چایی شان را به روی او نپاشند و هزار اتفاق دیگر.
آری، میتوانست آزادانه به حرکت یکنواخت برف پتککن ها زل بزند. به زجّه دلخراش برف پاککن ها در بستر زوزه باد، که از شکاف های متعدد درب های خودرو وارد میشد گوش بدهد و در دریای خاطراتش غرق شود.
دریا، تابوی زندگی تا به دندان مقیّد اش بود.
دریا، رنگ نجاتش در بیابانِ خشکِ زندگی اش بود.
آه دریا، تو چه کردی با دلِ کرمعلی عین اله پورِ خانجان وطن؟
***
دریا...
تنها دختر و ته تقاری عسگر نانواو خواهر دردانه چهار برادر قلچماق، عزت بنّا، پسر ارشد عسگر نانوا، که دست کم به اندازه پدرش عزت و احترام داشت. بمب غیرت بود و زنش آسیه را وادار کرده بود حتی جلوی پدر و برادرش هم چادر سر کند.
عباس که در غیرت دست کمی از عزت نداشت، عصای دست پدر در نانوایی بود و منتظر روزی بود صاحب نانوایی شود و در محل نه به عنوان پسر عسگر نانوا که به عنوان عباس نانوا شناخته شود.
علی برادر سوم، تنها کاری که در آن مهارت داشت، خرید و فروش اجناس قاچاق رسیده از بندر بود. بخاطر شغلش زیاد مورد عنایت پدر نبود و باز هم به همین خاطر تیغش زیاد برای مادر و خواهرش نمیبرید و تمام غیرتش را زنش مونس به تنهایی تحمل میکرد.
علیمراد که پست سر زدن به تمام قهوه خانه های محل و حتی منطقه را داشت، جز این هیچ کار دیگری نظرش را جلب نمی کرد و جز در ساختن حلقه با دود قلیان و مشاوره خودزنی استتیک مهارتی نداشت.
این چهار برادر و پدر شان با غیرت مثال زدنی شان، به شدت مواظب بودند تا مبادا آفتاب یا مهتاب موهای دریا را ببیند -ظاهرا جنسیت آفتاب و مهتاب را "نر" تشخیص داده بودند- و خلاصه وی را بین هفت کلید{قفل} نگهداری میکردند. تا اینکه پانزدهمین سالگرد نولد دریا از راه رسید و ناگهان وحشت دل عسگر و عزت و عباس و مادرشان را -نامش را نمیدانم- فرا گرفت. اگر دریا در همان سال به خانه بخت نمیرفت، میترشید و داغ بدنامی به پیشانی اهالی این خانواده مینشست و انواع ننگ و عار دامانشان را می آلود.
این بود که عسگر و عزت گاهی در لفافه در مجالس دوستانه و مهمانی فامیلهای دور، این نکته را که دختری/خواهری دارند که آفتاب و مهتاب نه تنها مو و تنش، بلکه حتی صورتش را هم ندیده، مطرح میکردند تا بلکه فرجی شود...که شد.
"میزیحیی آجرپز" از معتمیدن خورکاظم و آشنای عزت، بانی وصلت دریا با پسر بزرگ "حاج حسن خانجان آبادی ماست بند"، یعنی "رحمان رحیم خانجان آبادی ماست بند" که از عوامل فروش میزیحیی بشمار میرفت، شد.
و چه شاد بودند مردان خانواده وقتی حاج حسن خان برای خواستگاری دریا آمد و بعد از حساب و کتاب شیر بها و مهریه -که بخاطر سنّ دریا زیاد مورد پافشاری عسگر نانوا قرار نگرفت و فوری تمام شد- به خانجان آباد رفت تا مقدمات عروسی را فراهم کند.
هرچند سن دریا کمی بیشتر از حد مطلوب یعنی سیزده سال بود، معذالک زیاد هم دیر نشده بود و خطر از بیخ گوشش گذشته بود و زن یک مرد جاافتاده و نیرومند و نسبتا مایه دار شده بود. و هم اینکه به عنوان زن سوم وی به عقدش در آمده بود و احتمال اینکه سرش هوو بیاورند خیلی کم بود و چه شانسی بزرگتر از این برای یک دختر به پانزده سالگی رسیده؟
در مقابل سن دریا، چشم چپ سفید شده و کله بی موی رحمن رحیم دیگر چه اهمیتی داشت؟
البه شب اول کله براق رحمن رحیم کمی توجه دریا را جلب کرد. درست همانجا که سنگی چهل کیلویی از پشت بام افتاد و خوردش کرد.
چند روزی از شانزده سالگی دریا نمیگذشت که رحمن رحیم در اثر سقوط سنگی که در آن گندم را بلغور میکردند، از سقف مطبخ، در پنجاه و پنج سالگی دا فانی را وداع گفت.
انجا بود که شانس بار دیگر چهره اش را به دریا نشان داد. چرا که بعد از آمدن دریا به سرای ماست بند ها زن چهارم حاج حسن خان دومین فرزندش را به دنیا آورده و آخرین نو قدم سرای ماست بند ها آن فرزند بخت برگشته بود که بعد از مرگ رحمن رحیم داغ نحوست و بدقدمی بر پیشانیش خورد و اگر نبود این نوزاد این داغ بر پیشانی دریا میخورد.
البته داستان اینکه عسگر نانوا و عزت و عباس برای بردن دخترشان آمده بودند و پدرشوهر اجازه نداده بود و هر سه زن رحمن رحیم را دخترخودش و مایملک این خانه اش قلمداد کرده بود، مفصل و جداست.
ولی خلاصه ماجرا، ماندگاری دریا، بیوه شانزده ساله در خانجان آباد، در خانه پدرشوهر سابقش. و در معیِت دو زن قبلی رحمن رحیم یعنی کوکب و لیلا که به ترتیب سی ساله و بیست و دو ساله بودند و با دریا مانند کودکی برخورد میکردند.
حسادت عیانی بینشان وجود نداشت. فقط لیلا بود که تا یک هفته بعد از ورود دریا به آن خانه کمی ناراحت و سرسنگین بود و بعد از یک هفته همه چیز عادی شد و دریا هم در جمع یازده طفل خردسال رحمن رحیم و رحمت برادر کوچکتر رحمن رحیم و کمال پسر بزرگ رحمن رحیم و خود حاج حسن، جا گیر شد و عملا از طرف کوکب و لیلا تر و خشک میشد و هیچ انتظاری از وی جز چوپانی کردن ان یازده طفل برای جلوگیری از گم و گوری، نمیرفت.
در مراسم ختم رحمن رحیم کودکان در حیاط، دیوانه وار به دور حوض میدویدند و پسران نوجوان آونگ وار بین محفل فاتحه خانی و مطبخ رفت و آمد میکردند و سینی های پر از چای و خرما و حلوا را میبردند و سینی های خالی را بازمیگرداندند.
در مطبخ چهار مادر شوهر و دو عروس مهتر و چند عروس کهتر در هم گره خورده بودند و عرق میریختند. اما دریا در سایه ای دور از چشم، روی سکویی نشسته بود و کودکان را که درحال شیطانی کردن کنار حوض بودند را میپائید.
همزمان با ورود کرمعلی و همکارانش برای خواندن فاتحه و سر سلامتی دادن به بازماندگان رحمن رحیم، که نوعی همکار و هممسلک محسوب میشد، به خانه، یونس فرزند دوم لیلا، داخل حوض افتاد و با جیغ داد توجه همه را به خودش جلب کرد و باعث شد دریا با وحشت و سراسیمه برای نجات طفل دو ساله، بدون توجه به تدابیر امنیتی، به میان حیاط بدود و کودک را از آب بیرون بکشد. در همین کش و قوس و گیر و دار بود که نظر کرمعلی به چشمان دریا جلب شد و دو ثانیه ی تمام که برای کرمعلی به اندازه یک عمر بود -البته دریا اصلا آن دوثانیه را بخاطر ندارد- در عمق چشمان دریا غرق شد و جرقه عشق سوزان کرمعلی و دریا زده شد.
صورت سبزه و چشمان سیاه و ابروان پرپشت و پاچه بزی اش، زیباترین زنی را که کرمعلی تا بدانروز دیده بود را برایش تجسم میبخشید -البته تمام زنانی که کرمعلی تابدان روز دیده بود، مادرش، خاله اش، خواهر آبله رویش، عمه ای که از وقتی به یاد داشت پیر و فرتوت بود و دختر بس، دختر همیشه بیمار و زرد روی اوس یدالله، که تنها بعد از عقد نکاح چشمش به جمالش روشن شد- .
القصه عشق مانند سیر و سرکه و آبغوره و اسید و غیره در دل کرمعلی شروع به جوشیدن کرد. بطوری که نفهمید به ختم آمده یا عروسی! حمد خوانده یا ترانه! حلوا خورده یا ترشی!
این حاتش ادامه داشت تا اینکه هنگام خروج متوجه شال حاشیه دوزی شده دریا شد که هنگام بیرون کشیدن یونس از آب، کنار حوض افتاده بود.
وقتی فهمید حواس هیچکس به اطراف حوض نیست، به بهانه آب به سر و صورت زدن به کنار حوض جهید و شال خیس را در یکی از جیبهای کت رنگ و رو رفته و ارزان قیمتش چپاند.
بعد از آن یک هفته تمام، کار کرمعلی در تمام اوقات فارغ از عملگی اش، بوئیدن شال و فکر کردن به چشمان دریا بود.
همین یک هفته کافی بود تا کرمعلی بین دوست و دشمن، همسر و همکار، مضحکه و ملعبه بشود. بعد از یک هفته کرمعلی توان از کف داد و خواست هم خودش را و هم دلبرش را به کام دل برساند.
لذا یک روز بجای ساختمان محل عملگی اش به سمت سرای ماست بند حرکت کرد و در مقابل کوچه ایستاد و راههای وارد شدن به داخل خانه را بررسی کرد و البته به هیچ نتیجه ای نرسید. روز دوم و سوم هم به همین بررسی کردن گذشت. و باز هم حاصل هیچ بود.
آخرین ساعات صبح روز چهارم بود. کرمعلی در گوشه ای کور نشسته بود و کوچه را میپائید که متوجه خرود سیزده زن ار درب خانه حاج حسن خان شد. با اینکه ملبس به چادر و پیچه بودند اما از قد و بالای کوتاه و اینکه طول و عرضش تقریبا یکی بود، فوری توانست دریا را تشخیص دهد. وانمود مرد که میخواهد از کوچه رد بشود اما هنگام عبور از مقابل دریا، گوشه شال حاشیه دوزی شده دریا را که اکنون اغشته به عرق تن، دود سیگار و بوی تریاک شده بود، مقابلش تکان داد.
دریا با دیدن شالش در دست مرد غریبه به مرز سکته رفت و برگشت و در تمام طول مدتی که در حمام بودند دل توی دلش نبود و مدام به این نکته فکر مییکرد که آن مرد شالش را چگونه بدست آورده و به چه نیتی در مقابلش تکان داده است؟!
کرمعلی سه ساعتی را در اطراف حمام گذراند و چند بار به قهوه خانه نزدیک حمام رفت و چند برابر ظرفیتش چای خورد.
با دلهره و ترس از دست دادن موقعیت به گوشه خرابه ای رفت و دست به آبی رساند و مجددا سر پستش بازگشت تا اینکه عاقبت بعد از ساعتها نگهبانی نامحسوس باز هم آن گروه زنان را دید که همراه دریا از در حمام خارج شدند.
به صورت نامحسوس به تعقیبشان پرداخت. دریا پشت سر بزرگترها و تنها چند قدم عقبتر از لیلا حرکت میکرد. کرمعلی باز هم گوشه شال را به دریا نشان داد و باز هم دریا مرز های بی هوشی و حال خرابی و وحشت و سکته را درنوردید و بیش از قبل به مغزش فشار آورد تا بلکه مرد را بشناسد یا دلیل این کارهایش را کشف کند.
کرمعلی با تکان دادن بیشتر شال حواس دریا را بیشتر متوجه خودش کرد و در مقابل چشمان بهت زده دریا، شال را روی سکوی خانه ای با درب ابی گذاشت.
دریا هم در چشم برهم زدنی بتسرعتی که از شخصی با وزن او بعید مینمود، به سمت سکو شتافت و شال را برداشت و زیر چادر پنهان کرد و به موقعیت قبلی اش بازگشت.
اما تمام این ماجرا از نگاههای تیز بین و حسود لیلا دور نمانده بود.
حسادت در لیلا که خوش بر و رو ترین زن در سرای ماست بند ها بود زبانه کشید که این دخترک کوفته تبریزی اول شوهرمان را از چنگالمان دراورد -هرچند سر یک هفته بواسطه بوی بدی که از دهان و بدنش می آمد دیگر رحمن رحیم خان رغبت رفتن به اتاقش را نداشت و همه چیز به روال عادی برگشت- حالا هم فرد دیگری را سردوان خودش کرده.
بعد از رسیدن به خانه، لیلا با تفتیشی فوری متوجه شد که شال هدیه نیست و شال خود دریاست...این ورپریده کوفته تبریزی کی به وصال فاسقش رسیده که شالش را هم پیش وی جا بگذارد؟
آتش حسادت آخرین و قدرتمند ترین زبانه را هم کشید و الو گرفت.
شب بعد از شام هنگامی که لیلا چای آقا جان و احیانا میهمانانش را به هشتی میبرد، جایی که حاج حسن خان آنجا تریاکش را میکشید و میهمانانش را پذیرایی میکرد، گوشه چارقدش را روی دهانش گرفت و همه چیز را با آب و تاب و پیازداغ و سیر داغ کف دست آقا جانش گذاشت و دیگ عظیم الجسه غیرت حاج حسن خان را تا میتوانست هم زد.
همانشب فی المجلس در یا (ادب شد) و دو تلگراف هم به خورکاظم مخابره شد.
تلگراف اول تلگرافی سراسر گله به آ میزیحیی آجرپز بود که بانی وصلت بود و تلگراف دوم هم تلگرافی به مثابه زهر مار آتشی به عزت خان بنِا بود مبنی بر اینکه قدم رنجه کرده و خواهر فاسق و فاجرش را که با گاوبندی با آ میز یحیی به خانواده ایشان انداخته بودند و باعث به فساد کشیده شدن کل خانجان اباد شده است را با خود ببرد.
***
عصر روز بعد هنگامی که دریا توسط عزت نیز(ادب) شده بود در مریضخانه خورکاظم بستری شد.
صدای طوفانی که در خانه عسگر نانوا بپا شد را کسی نشنید اما در مدت کمتر از دو روز همه خانجان آباد از فسق و فجور و رفت آمد ها و عیش و نوش های عروس نا اهل حاج حسن خان با نصف جوانان شهر، باخبر شدند.
کرمعلی ابتدا وقتی از دختربس شنید که دریا با نصف جوانان خانجان آباد به وی خیانت کرده ضربه روحی بسیار مهلکی خورد. مریض و بستری شد و ننه جواد بالای سرش سرب مذاب در آب سرد ریخت.
بعد از یک روز بیماری و هزیان گویی به خودش این امید را داد که عشق میان آن دو از این مسائل سطحی بسیار قوی تر است.
این فکر نیروی تازه ای در رگهایش به جریان انداخت. برای صبح آن روز که آسمان در تسخیر سیاه ترین ابرهای پاییز بود به بازار خانجان آباد رفت و یک لاک قرتی قرمز رنگ، یک گیره موی پلاستیکی نگین دار و چند النگوی قرمز و صورتی و آبی و سبز خرید و داخل بقچه اش قرار داد. با هر بار فکر کردن به این نکته که هدایای دریا داخل بقچه است، بقچه را محکمتر بغل میکرد. سومین مسافری بود که سوار پیکان مدل چهل و نه شدو در صندلی عقب جای گرفت.
***
اتومبیل داشت به خورکاظم نزدیک میشد ولی کرمعلی اصلا قصد بیرون آمدن از خاطرات شیرین نظربازیهایش با دریا را نداشت.
چشمانش به حرکت پاندول وار برف پاککن یخ زده بود. فک و لب پایینش به جنگ تار سیبیلهای بیش از اندازه درازش رفته بودند. انگشتان اشاره اش چون کودکانی تخس بی انقطاع دنبال یکدیگر میدویدند و انگشتان پاهایش داخل گیوه های کهنه و زردی گرفته و کمی خیس، مدام عقب و جلو میرفتند...
و کرمعلی...فکرش در دریا غرق شده بود.
توحید شاد قوشچی

 

1397/9/24
ساعت شروع نگارش: 4 بامداد 1397/9/24
ساعت پایان نگارش: 8:40 بامداد 1397/9/24
ایران/ارومیه
#توحید_شاد_قوشچی