شب از نیمه گذشته بود
بخش اول
شب از نیمه گذشته بود.
ساعت شهر، مدتها بود که دوازده زنگ را نواخته بود.
قامت رعنای وکیل ما، مه و سیاهی را میشکافت و به سمت کلبه آلفرد پیر - نگهبان قبرستان شهر- پیش میرفت.
قبرستان دقیقا همانقدر که باید ترسناک بود.
سیاهی شب.
مهتاب مرده ای از ماه نصفه و نیمه که بر سنگ قبر ها و درختهای خشکیده نوری مرده تر پاشیده بود.
و مهی که حریر وار روی هر چیز قابل روئیتی کشیده شده بود.
وکیل جوان با آنکه به الفرد پیر وعده نوشیدن داده بود، اما کمی شیطنت کرده و قبل از خارج شدن از دفترش، با مشروبهایی که زیر کتابخانه اش پنهان کرده بود، لبی تر کرده و سرش را گرم کرده بود.
قدمهای سست و ناپایدرش او را به سمت کلبه زهوار دررفته ای که چراغی بی جان بالای درش روشن بود، میبرد.
وکیل جوان ما که بین دوستانش، بجای لویر(وکیل) به لایر(دروغگو) شهرت داشت، با تبختری که خاص خودش بود قدم برمیداشت و هیچ وقعی به سرگیجه، عدم تعادل و حالت تهوعش نمیداد. گویی در افکار خودشیفته او هیچ چیز به حدی نمیرسید که بتواند او را به چالش بکشد.
سکوت قبرستان در شب چند برابر روز میشد.
صدای وزش خفیف باد بین شاخه ها صدای گریه مادرِ کودک مرده ای را تداعی میکرد که جایی بین تاریکی بالای قبری ایستاده و شیون میکند.
حرکت موشها و سایر خزندگان بین خار و خاشاک، حرکت موجودات نامرئی را حتی به ذهن جسورترین مردان القاء میکرد.
اما تد گرمتر از ان بود که به این جزئیات توجه کند.
او در آن جاده خاکی که جای جای آن گل آلود بود، جلومیرفت و زیر لب یک ملودی کلاسیک زمزمه میکرد - که تن سازنده اش را در گور میلرزاند - و با لذت تلو تلو میخورد.
در همین اثنا بود که ساعت بزرگ شهر، زنگ ساعت دوازده و نیم را نواخت و باعث بهم خوردن تعادل تد شد.
پای شاهزاده دروغها در گودالی کوچک و کم عمق گیر کرد و او با صورت زمین خورد.
تد که از دریافت ضربه به ناحیه فک بینه و گونه چپش دچار شوک شده بود، میدانست زمین خورده است اما هیچ ایده یا انگیزه ای در رابطه با برخاستن نداشت.
در مرز میان هوشیاری و بیهوشی، سرگردان مانده بود و مثل یک بچه میمون بی مزه که به شاخه موز خیره شده باشد، به نقطه نامعلومی خیره شده بود و هیچ بعید نبود طی ده دقیقه آینده از دهان نیمه بازش آب هم راه بیفتد.
همه میدانند که در شوک، گذشت زمان معنای دیگری پیدا میکند.
برای همین نمیدانست چند وقت بعد از زمین خوردنش آن دستهای ظریف را روی شانه اش و طنین آن صدای لطیف را در ذهنش احساس کرد.
صدایی که نامش را صدا میزد و شانه اش را تکان میداد .
بالاخره از وضعیت بچه میمون خارج شد و سعی کرد تا برخیزد.
با تلاش زیاد و تحمل درد و سرگیجه توانست سر پا شود.
به طرف صاحب صدا نگاهی کرد.
دختری بود که اگر او را زیبا بخوانیم، کسی بر ما خرده نخواهد گرفت.
جلوه ای متناسب و لباسهایی به غایت ساده در بر داشت.
تنها پریدگی رنگ صورتش بود که توجه را جلب میکرد.
تد با لکنت ناشی از درد از دختر پرسید: تو دیگه کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟ آلفرد کجاست؟ …
باز هم میخواست به سوالاتش ادامه بدهد که دختر با گذاشتن انگشت اشاره اش رو لبهایش او را به سکوتدعوت کرد. ششششش
آروم باش.اسم من لیزاست. تازه این تو هستی که باید بگی اینجا چیکار میکنی تد!
تد با چشمانی گرد پاسخ داد: اسم منو از کجا میدونی؟ قبلا همدیگرو دیدیم؟ نکنه آلفرد راجع به من باهات حرف زده؟
لیزا بی حوصله: آلفرد رو فراموش کن. آلفرد مونده اون طرف دیوار.
تد: دیوار؟
لیزا: وایسا ببینم، تو جدی جدی حالیت نیست کجایی.
تد: کجام؟ خب معلومه، تو قبرستون شهر، چند متری کلبه آلفرد پیر.
لیزا: وای خدا...آلفرد و فراموش کن. اون اینجا نیست. اون طرف دیوار توی کلبه لم داده تا تو بری پیشش.
تد خد را آماده حرکت به سمت کلبه کرد و گفت: او، خیلی ممنون.
لیزا که کم کم داشت از کوره در میرفت کمی صدایش را بلند تر کرد: آهای، مگه نمیشنوی؟ میگم آلفرد اونور دیواره. مخت تاب برداشته؟
تد با اخم:دیوار دیوار، کدوم دیوار؟ چی میگی؟
لیزا سعی کرد بر خودش مسلط شود: ببین، تو وقتی مست بودی پات رفت تو چاله و با صورت خوردی زمین. بازم چون مست بودیمغزت نتونستبه موقع واکنش نشون بده و دستاتو به عنوان ضربه گیر بندازه جلو. یعنی جمجه جنابعالی حسابی ضربه دیده. مغزتم یکم تو خودش پیچیده. برای همین اومدی تو دنیای برزخ تا تکلیفت با مرگ مشخص بشه.
تد در حالتی میان ناباوری، ترس، عصبانیت و ضعف گفت: چرا چرند میگی؟ کدوم برزخ؟ کدوم مرگ؟ تو هیچ میدونی من کی هستم؟
لیزا با نیشخندی بر لب: آره میدونم تو کی هستی. یه وکیل تو یه شهر کوچیک که با ناحق کردن حق دیگران، مجرم هارو از چنگ قانون نجات میده و فکر میکنه خیلی بارشه.
وکیلی که نمیخواد اعتراف کنه پیش وکلای مطرح شهرای بزرگ و پایتخت هیچی نیست.
فکر میکنی بخاطر وکیل بودنت نباید بمیری؟ بدبخت، عالیجناب مرگ توی این دنیا، حساب فرعونها، سزارها، تیمورها، چنگیز ها و هزاران دیکتاتور خودشیفته ی دیگه رو رسیده که هر کدوم فکر میکردن محور چرخش زمین و زمانن و دنیا بدون اونا از حرکت می ایسته.
ولی همشون بالاخره در نهایت حقارت از دروازه مرگ رد شدن.
تد با شنیدن حقایقی که تا به این حد تحقیرش کرده بود به مرز جنون رسیده بود. صورتش سرخ شده و رگهای گردنش بیرون زده بودند. از طرفی هیچ جوابی برای حرفهای بجای لیزا پیدا نمیکرد. برای همین تنها حرفی که توانست بزند این بود که: عالیجناب مرگ؟ دروازه مرگ؟ برزخ؟ ببینم نکنه تو هم مست کردی هان؟
لیزا که دیگر از رفتار حقیر تد داشت خسته میشد با انگشتش به پشت سر تد اشاره کرد:
ببین. اون جسم توئه. اگه عرضه داری بهش دست بزن.
تد با شگفتی به پیکر گل آلود خودش خودش نگاه کرد.
نزدیکش رفت و سعی کرد از شانه اش بگیرد تا بلندش کند و به چهره اش نگاه کند.
همینکه دستش به چند سانتیمتری پیکرش رسید، دیواری نا مرئی حالتی موج گون برداشت و با چنان شدتی تد را به عقب پرت کرد که تد بیشتر از اینکه دردی احساس کند، ترسید.
بلند شد و به سمت لیزا رفت و گفت من هنوز نمردم. الاناست که آلفرد بیاد ببینه چرا دیر کردم. منو میرسونه بیمارستان. اونجا نجاتم میدن.
لیزا که فهمید باید باز هم توضیحاتی بدهد، خمیازه ای ساختگی کشید و گفت: ببین آقای لایر(دروغگو) تفاوت در کیفیت دنیای این طرف دیوار بادنیای اون طرف دیوار باعث تفاوت در سرعت گذر زمان شده. یعنی ممکنه سالها اینجا سرگردون باشی و در دنیای زنده ها تنها یک لحظه گذشته باشه. همون یک لحظه ای که به لحظه جون دادن معروفه.
لیزا نگاهی به روح ویران شده ی تد انداخت و ادامه داد: امیدوارم متوجه کلیات ماجرا شده باشی.جزئیات رو هم بعدا خودت متوجه میشی. هرچی باشه هیچ عجله ای تو کار نیست. حالا دنبالم بیا.برای نشون دادن اینجا به یه تازه وارد، روز خیلی خوبیه.
تد مثل ناشنوایی که ناگهان چیزی شندیده باشد با تعجب به لیزا نگاه کرد و پرسید: روز؟ کدوم روز؟ الان که شبه. یه شب تاریک با یه مهتاب مردنی.
لبهای لیزا به خنده باز شد و گفت: اوووو. فکرشو میکردم. اینجا شب نیست جناب آقای لایر(دروغگو) بلکه تو شب میبینی. بخاطر کارهایی که تو دنیای زنده ها انجام دادی، اعضای بدنت برای ورود به این بعد آماده نشدن. وقتی کار عالیجناب مرگ باهات تموم بشه و از دروازه بزرگ رد بشی، دیگه همیننصفه مهتاب رو هم نخواهی داشت.
تد که دیگر لزومی برای تشکیک در حرفهای لیزا نمیدید، تنها با تزرع پرسید: یعنی چی اعضای بدنم آماده نشده؟ یعنی بعد از مرگ از اینم تاریکتر میشه؟ یعنی.. یعنی الان اینجایی رو که من مثل شب سیاه میبینم، تو داری مثل روز میبینی؟
لیزا خوشحال از اینکه تد شروع به پردازش ذهنی برای درک موقعیتش کرده، پاسخ داد: اولا من مثل روز نمیبینم، بلکه روز هست. دوما کسایی که مثل تو میان اینجا، بعد از دروازه بزرگ، نابینای مطلق میشن. این مهتاب ضعیف هم از مزایای برزخ هست که شامل حال امثال شما ها میشه. سوما خالق این جهان همه چیز رو در حال تعالی و ارتقاء آفریده. راستی، به خدا که ایمان داری؟
تد: تا حالا راجع بهش فکر نکردم.
لیزا ادامه داد: هم. فکر اینم میکردم.خوب. مبنای این جهان تعالی و گذر از یک مرحله به مرحله بعده.
هر انسان در ابتدا بخشی از یک موجودیت عظیم و بسیط بود. جایی بدون ماده، بدون مکان و بدون زمان. اما هوییت مجرد هر کدوم از انسانها به صورت مستقل نمود داشت.
وقتی اون مرحله برای هر هوییت مجرد به پایان میرسید، اون هوییت از بسیط به متکثر تغییر ماهییت میداد و در عالم ماده و در قالب یک جنین حلول میکرد. بعد از حلول هوییت در ماهییت جدیدش باید به مدت پنج ماه خودشو برای انتقال به دنیای دیگر آماده میکرد.
روحها که حالا با جنین ها عجین شده بودند، با اتمام دوره بارداری مادرشون، از دنیایی که شناخت هبودن به دنیای جدیدی قدم میذاشتن که در برابر رحم مادر حتی قابل قیاس هم نیست. نه از نظر وسعت و نه از نظر امکانات و کیفیت. اما اینجا پایان ماجرا نیست. اون دنیا هم حکم رحم مادر رو داره برای آمادگی و رشد برای وارد شده به دنیایی بزرگتر که اون دنیا در برابرش مثل رحم مادر در برابر جهان زندگان، کوچک و حقیره. اما در دنیای زندگان، رشد وپرورش انسانها نه به عهده بند ناف کهبه عهده خود انسانها قرار گرفته بود.
هزاران متخصص که شما اونها رو پیامبر نامیدید و مسخره کردید و کشتید اومدن تا راه رشد سالم رو بهتون یاد بدن. چندین و چند جلد کتاب آموزشی براتون فرستاده شد که بهش بی محلی کردین. و حالا هر کدومتون میاین اینجا، در نهایت عجز از ما راهنما های برزخیتون میخواین که بهتون کمک کنیم یا قاچاقی برتون گردونیم توی جسمتون تا برین و خودتونو از نو بسازین.
میدونی...اگه واقعا میخواستین خودتونو از نو بسازین خالقمون بهتون فرصت میداد. ولی به محض برگشتن به دنیای زنده ها باز هم همون مشی رو پیش میگیرین و به ما هم میخندین که چطر گولمون زدین.
تد ناگهان صدایی از ته هنجره اش بر آورد که صدایی ناله مانند بود و برای فهمیدن منظورش باید خیلی دقت میشد.
تد سعی کرد خلی شمرده به لیزا حالی کند که اگر اجازه بدهد که او به جسمش بازگردد حتما خودش را اصلاح خواهد کرد و هرگز لیزا را مسخره نخواهد کرد و به او نخواهد خندید.
اما لیزا هیچ توجهی به ناله های هزیان ماننددش نمیکرد.
لیزا به راه افتاد و تد هم هیچ چاره ای جر قدم گذاشتن در جای پاهای لیزا نمیدید. در راه به حرفهای لیزا فکر میکرد و می اندیشید که چطور ممکن است که روز را چنین تیره و تار ببیند.
گاهگاهی لیزا از سرعت حرکتش کم میکرد تا تد را برای عبور از یک ناهمواری یاری دهد.
بالاخره لیزا ایستاد و تد هم در فاصله یک قدمی اش توقف کرد.در آن نور کم میتوانست تشخیص دهد که با انسان بسیار قوی هیکل و قد بلندی صحبت میکند که از صحبتشان چیزی جز صدا پس پس درک نمیشود.
تد دستانش را در اطرافش به حرکت در آورد تا شاید بتواند درک درستی از محیط اطرافش داشته باشد. در همین حال بود که ناگهان صدای بسیار بم و خشمگینی فریاد کشید و گفت: آهای، بیا جلو ببینم.زودباش.
تدکه احساس کرد قلبش از جایش کنده شده، به سختی قدمهایش را کنترل کرد و به سمت آن سیاهه ی خشمگین رفت.
به درستی درک کرده بود که اینجا سوال کردن و بازی با کلمات کاری از پیش نمیبرد.به همین خاطر مثل بره ای مطیع، اطاعت کرد. هیچوقت از وجود این مقدار ضعف در وجودش خبر نداشت.
.
ادامه دارد...
کارشناس علوم سیاسی