آفتاب تازه غروب کرده بود.آخرین نغمه های نارنجی رنگ خورشید در میان تاریکی شب محو میشد.

مرد جوان چهارزانو مقابل پنجره نشسته بود. پنجره ای قدیمی و بزرگ که از زمین تنها پنجاه سانتیمتر بالاتر بود و تا سقف بالا رفته بود و مقابل پنجره هم مانند طاقچه بود که محل گلدان است ولی در کنار این پنجره آینه قرار داشت.

مرد جوان دستانش را روی طاقچه چلیپا کرده و سرش را روی بازویش گذارده بود و به عمق چشمان بی حالت خویش مینگریست.

به چشمان بیحالتی که داستان بی حوصله بودن می سرودند.چند دقیقه قبل بود که ناگهان گویی جسمی نامرئی و فاقد حجم و جرم بر سرش فرود آمد و انگیزه هر کاری را در وی کشت. نه دلش میخواست کتاب بخواند ونه دستش تمایلی به هم اغوشی با قلم داشت، نه میل به نگاه کردن به صفحه تلفنش را داشت و نه تحمل پخش شدن روی تختش را. در این حالت نیز حسی مبهم در درونش گوئیا قلبش را چنگ میزد تا شاید کاری کند و از این حالت افسرده خارج شود ولی برای این کار کششی در خود احساس نمیکرد. زمان برایش متوقف شده بود و هیچ چیزی جز خلا در رشته نورونهای طولانیش جریان نداشت.

به چشمان خود مینگریست و کمکم در میان بایگانی حافظه اش به سفری قهقرایی میرفت. به یک ماه پیش.روزی که تلفن خانه شان زنگ خورد و یکی از فامیلهای دورشان خبری به والده اش داد. سر میز شام مادر داستان را برای پدر نقل کرد که یکی از فامیلهای دورشان برای مدت کوتاهی به قرار است به شهرشان بیایند و در این مدت در خانه ایشان بمانند.

-آقایفلانی و زنش و دخترش...

سپس تغییر لحن داد و گویی با زن همسایه صحبت میکند ادامه داد.

-غلط نکنم این سفر بی ارتباط با اون خواستگاری ماه پیش از دخترشون نیست.

دو روز بعد خانواده فلانی در خانه ی ایشان مستقر شدند و راز این سفر فاش شد.هم برای راست و ریس کردن کار دیپلم دخترشان آمده بودند که یکسال بعد از اتمام دوره متوسطه به دلایل اداری صادر نشده بود هم قرار بود که با خانواده خواستگار دیداری کرده و در یک دور همی کوچک (بیشتر با هم آشنا شوند) شما بخوانید مراسم پیشا بله برون.

با آمدن آنها جؤ تازه ای دردخانه حاکم شد.خانه شان تقریبا در تمام مدت در حال پر و خالی شدن از مهمانهای مختلف بود که اکثرشان را هرگز ندیده بود. تعجب میکرد که چرا تابحال آنهارا ندیده بود.آقای فلانی یک نظامی به تمام معنا بود و از هر حرکتش نظم و دیسیپلین می بارید.خانم فلانی زن مهربانی بود و حسابی مادرش را شیفته خود کرده بود.مادرش چند بار آرزو کرده بود که کاش کار آقای فلانی هرگز به شهر دیگر منتقل نمی شد.یا دست کم بعد از بازنشستگی به شهرشان بازگردند و رابطه نزدیک نری باهم داشته باشند.

اما دخترترشان مقوله ای دیگر بود.مرد جوان مدتها سعی کرد تا صفتهای مختلفی را کنار هم نظم دهد و تعریفی از او بدست آورد.

بسیار خوش رو و جذاب بود و در کلامش جادویی وجود داشت که همه را مسحور میکرد.سن و سال مخاطب فرق نمیکرد .

نگاهش آرامبخش بود.هیچ غصه ای در مقابل نگاه مهربان دختر یارای مقاومت نداشت.

دختر مانند پری هایی بود که در داستانهای کلاسیک تعریف میکردند.چهره ای ملیح و بی آلایش و نوری از جنس معصومیت.

حرکات ظریفش طوری بود که انسان میترسید از کنارش با سرعت رد شود مبادا این الهه ظرافت بشکند.

مرد جوان در اولین ایام ورود به جوانی قرار داشت و نمیدانست چه بر سر احساساتش آمده.مانند آهن به سمت الهه جذب میشد.

همراهشان در شهر میگشت تا در آماده کردن مراسم نامزدی کمکشان کند.در تمام خرید ها او بود که راهنمای ایشان بود و چند باری هم دختر را به بازار برده بود و والدین دختر درگیر کارهای دیگر.مرد جوان تقریبا به هیچ چیز فکر نمیکرد تنها در لحظه اسب زندگی را می تاخت.

امروز روز بزرگ مهمانی بود و بروبیای حسابی براه بود و مرد جوان از صبح دنبال دستورات خانمها را که آن روز حکومت میکردند میگرفت.

لحظه ای به فکر فرو رفت و اندیشید.چکار دارد میکند؟در برپایی مجلسی کمک میکند که حاصلش رفتن آن دختر الهه مانند است؟

بغض گلویش را تصرف کرد و تمام انگیزه هایش از بین رفت.با قدمهایی بیجان به سمت اتاق خالی رفت.

مدتی سر پا ایستاد و به دور و برش نگاه کرد.گوئیا سعی داشت بفهمد کجا ایستاده است.هیچکجا.به سمت پنجره و آینه رفت.این احساس خلا تمام توانش را ربوده بود.نشست و چشم بر آینه دوخت.به عمق چشمان بی حالتش نگاه میکرد و ذهنش در میان گردبادی از احساسات قوی اما مبهم عاجز شده بود.تنها چیزی که میدانست این بود که نمیتوانست تحمل کند که آن الهه مهربانی لبخندهای جانفزایش را نثار مردی بیگانه بکند.

مرد بیگانه...

قرار بود مردی بیگانه امشب در خانشان دست آن الهه را در دست بگیرد و در میان لبخندهایش انگشتری را در انگشت او جا کند.

ولی چطور ممکن بود دستش را بگیرد؟ مگر نمیترسید که بشکند؟

و با این فکر بود که دلش شکست.

مبادا آن مرد غریبه ارزش الهه ی خوبی او را درک نکرده باشد!

مبادا او را مانند سایر انسانها بپندارد!

مبادا با وی به سیاقی رفتار کند که با انسانها رفتار میکنند!

اشکی از مبدا نامعلومی روی گونه اش سرازیر شد.

اما چکار میتوانست بکند؟چکار؟

هیچ کاری از وی ساخته نبود و خودش هم این را خوب میدانست.در میان روابط در هم تنیده  رسومات خانوادگی که همچون تار عنکبوت روی تمام احساسات و عواطف را پوشانده بود همچون شبپره ای بیچاره ثانیه میشمرد تا زمان مرگش فرا رسد و از این باور که که هیچ کورسوی امیدی نیست حتی زحمت تقلا هم به خود نمیداد .گوئیا در زندانی انفرادی حبسش کرده باشند و مقابل در سلول با ارزش ترین دارایی اش را نابود کنند و از دست او نیز هیچ کاری بر نیاید جز کوفتن مشت به دیوار های بی احساس.

در اتاق به آرامی باز شد و مرد جوان را از سلول انفرادی مرگباری که طی چند دقیقه ساخته بود خارج کرد و خود را کنار همان آینه در اتاقی خلوت و نور نارنجی و یک الهه ی زیبای دست نیافتنی دید.

الهه ی مهربانی این مرد جوان لباسی مستعمل ولی به غایت تمیز و مراقبت شده و بسیار ساده ولی خوش دوخت در بر داشت.

روسری اش صورتش را به گونه ای احاطه کرده بود که هر انسانی را به یاد این مصرع نظامی می انداخت که در وصف لیلی سروده بود «چون مشعله ای به چنگ زاغی» اما هیچ کدام اینها منحصربفرد نبود... به هیچ وجه...مرد جوان در کسری از ثانیه میتوانست لیست طویلی از زیبا رویان شهرشان را ردیف کند که همگی در فاکتور های زیبایی از این الهه پیشتر بودند...اما...اما پس این همه یگانگی چه بود؟؟ آیا نجابت رخنه کرده در نگاهش بود یا...یا برق جانسوز نگاهش که گاهی از رخنه های نجابت راه به بیرون میافت و چه دلها که نمی سوزاند؟؟؟

آیا هاله ملاحت و وقاری که چهره اش را در بر گرفته، بود؟؟؟ یا لبخند خفیفش که تو گویی از گوشه های لبش ذره ای تراوش میکند و همان ذره جمیع ادبای جهان را در یافتن توصیفی برایش عاجز و شرمنده میکند؟؟؟

هرچه که بود...بود.

به آرامی نام مرد جوان را صدا کرد و گفت: کجا غیبتون زد ؟ الانه که صدای حاج خانوما در بیاد.

مرد جوان نگاه غمگینش را به چشمان دختر دوخت و در کمال تعجب متوجه شد که این الهه بی مثال اینبار نگاهش را فراری نداد و آهوی چشمش در صید نگاههایش بدام افتاد.

همین نگاه کافی بود تا صحبتشان از هر مقدمه ای بی نیاز شود و هر دو تا آخر رشته احوال هم را بخوانند...

لذا مرد جوان بی مقدمه گفت: وقتش داره میرسه.

الهه:میدونم.

مرد جوان: حاضری؟

اینبار الهه تنها به خم کردن سر و بستن چشمانش بسنده کرد.

مرد جوان نفس عمیقی کشید و به سختی بر طغیان اشکها و شکست سد بغضش غلبه کرد و پرسید: واقعا توانشو داری؟!

الهه رویا های مرد جوان اینبار گویا به الهه رب النوع سکوت بدل شده بود. سکوت و فقط سکوت...

چند لحظه بعد که برایشان ساعتها گذشت، ساعتهایی تلخ و دردناک، الهه لب به سخن گشود با صدایی که تنها ویژگی اش لرزان بودن و بغض آلود بودن بود زمزمه وار پرسید: خودت چی، تحملشو داری؟

این سوال آخرین ضربه بر روح زخمی مرد جوان بود. چرا که او را در میان احساسات پریشانش به سمت پاسخ هدایت میکرد...پاسخی که حتی از فکر کردن به آن نیز میترسید چه رسد به بر زبان راندنش.

دنیا را از پس اشکهایی که ناگهان چشمش را فرا گرفتند ، تار و نامفهوم دید. حرارت سوزانی را در گوشهایش حس کرد.قلب و تمام شکمش با خنجر اضطراب زخمی شد.در پشت گردن و زیر زانوانش ناتوانی عجیبی احساس کرد که یقین داشت اگر سر پا بود لحظه ای برای افتادن درنگ نمیکرد.مشتهایش را گره کرد تا شاید بر لرزش دستانش فائق آید و تلاش کرد اختیار را از بغض بی شاخ و دم گرفته و آن پاسخ سیاه را بر زبان جاری کند.

لب گشود و به آرامی، در حالی که لب و فکش از فرط قدرت بغض به سمت گریه کشیده میشدند، گفت: چطور میتونم تحمل کنم که آرزوی مقدس من، حقیقت کس دیگه ای باشه؟ چطور میتونم تحمل کنم الهه ی مقدسم که حتی از نگاه کردن بهش میترسیدم که مبادا بشکنه، بس که ظریف و آسمونیه، دستش به دست کس دیگه ای بخوره؟ چطور میتونم تحمل کنم نگاه حریص و مشتری مأبانه رو در حالی که داره هاله قداست رو میدره و چهره آسمونیتو آلوده به نگاههای زمینی میکنه؟ چطور میتونم هان؟؟چطور؟؟

و سرانجام بغض پیروز شد اشک سد اراده اش را شکست و طغیان کرد و باران تلخ اشک باریدن گرفت.

الهه ی آسمانی که سوزش تک تک کلمات این جواب جانکاه را در قلب خود حس کرده بود، نگاه دردناکش را به چهره مرد جوان دوخت...برای حضم کامل گفته هایش به اندکی زمان نیاز داشت.

کمرش زیر این حس که باید جوابی به سوال مرد جوان بدهد در حال شکستن بود.

جوابش سوز دلش بود و نفرت بی مثالی که از این مراسم در ضمیرش موج میزد.

اما تنها جوابی گه میتوانست در این شرایط بدهد مرواریدی بود که روی گونه اش غلطید.

الهه از اتاق بیرون رفت تا برای سقوط در زمره آدمیان حاظر شود.

و عجب پاسخ روشنی بود پاسخش!

این قطره اشک بدین معنی بود که این آتش نمرودی سالها در درونشان زبانه خواهد کشید.

با هر بار دیدن شریک تحمیلی زندگی شان شعله هایش سوزان تر خواهد شد.

و هر لمسی شکنجه ای خواهد بود جانکاه و طاقت فرسا.

و بعد از سالها از این آتش خاکستری خواهد ماند که آتش عشقشان را در بر گرفته.

آتش زیر خاکستری که با هر اتفاقی که آنها را به یاد آن روزها بیندازد، با دیدن هر کسی که اندکی شبیه یارشان باشد، با شنیدن هر صدایی که صدای مقصود را برایشان تداعی کند و با هر قدم در بازارهایی که روزگاری با هم قدم بر زمینش نهاده بودند، زبانه ای میکشد و میسوزاند و به آغوش خاکستر باز میگردد.

زنهار از این آتش نمرود که هرگز گلستان نمیشود.

زنهار از این آتش مرگبار که تا مرز مرگ میبرد اما نمیکشد.

زنهار از این آتش غریب که تا آخرین تپش قلب خاموشی ندارد...و نمیدانم چرا دستانم بی اختیار میخواهند بنویسند که بعد از مرگ هم خاموش نیست، فقط کسی نبوده تا داستانش را روایت کند.

اما...

اما...انسان چیست که میتواند عمری این آتش و آتش های مثل این را در سینه نگاه دارد و زنده بماند و خاکستر نشود؟

.

پایان