هوای غروب به خودی خود خفه و دلگیر است. اما ابرهای سیاه بارانزا چادر سیاه خود را بر سر آسمان کشیده اند. هوای اتاق سرد است.صدای زوزه باد هر از چند گاهی بین صدای غرش رعدها گم میشود و صدای ناله پنجره ی چوبی ز هوار در رفته فضا را پر میکند. ابرها را که نگاه میکنم میتوانم حدس بزنم که خورشید در کدام قسمت، در چنگال ابرهای سیاه اسیر است.با افزایش حجم ابرهای سیه دل مجبور شدم شمعی روشن کنم.

آه از این فضای غم انگیز نفرت دارم. در روزی دقیقا شبیه این بود که مادرم رفت و دیگر هرگز بازنگشت.مادرم زن خوبی بود. یا شاید من اینطور فکر میکردم.زیبابود.گاهی حس میکردم حتی مرا دوست هم دارد.ولی ظاهرا پدرم را دوست نداشت. احتمالا تصمیم گرفته بود تا به خانه مردی برود که در سالهای گذشته بعد از ظهر ها به خانه مان می آمد.شاید حول و ولای رفتن آن مرد اندکی قبل از آمدن پدرم کلافه شان کرده بود. نمیدانم.بهرحال وقتی او رفت هوا دقیقا اینگونه بود در حیات خانه بازی میکردم.کنارم آمد.دستی به موهایم کشید و رفت.کمی فکر کردم. برایم مهم نبود.برای همین دنبالش ندویدم.

نمیدانم چرا دارم به اینها فکر میکنم.کاش مغزم دکمه ای داشت تا با فشار دادنش دست از فکر کردن میکشید.یا حتی مثل تلویزیون خاموش میشد.

خدای من باران میبارد. صدای قطرههای باران روی بام و صدای برخوردشان به شیشه ها مثل خنجریست که روی قلبم میکشند.این باران مرا یاد روزی می اندازد که پدرم آن زن را به خانه آورد و بعد از کمی مقدمه چینی ناشیانه سعی کرد به من بفهماند که آن زن قرار است نقش مادر را در تئاتر زندگی پوچ ما بازی کند.بعد از یازده سال. کمی فکر کردم. برایم فرقی نمیکند.به همین خاطر سری تکان دادم تا پدرم بفهمد مخالفتی ندارم.زن خوبی بود.یاشاید من اینطور فکر میکردم.وقتی اولین بار اورا دیدم زیر باران بهاری خیس شده بود.اما ناراحت نبود و حتی لبخندی هم بر چهره داشت.جوان بود.فقط چند سال از من بزرگتر بود، یا شاید من اینطور فکر میکردم. با من دست داد.حس کردم مدتها برای بازی کردن نقش مادر، تمرین میکرده است.با وارد شدن او روی این صحنه تئاتر بی رونق و بی تماشاگر، بعضی چیزها عوض شد.از آشپزخانه بجای بوی مواد غذایی فاسد شده بوی غذاهای طبخ شده و لذیذ می آمد.از راهروی منتهی به اتاق خوابها به جای بوی لباسهای عرق کرده و جوراب، بوی عطرهایی که میزد به مشام میرسید.و چند تغییر دیگر که نمیخواهم به آنها فکر کنم.

این رگبار بهاری لحظه ب لحظه در حال شدت گرفتن است.اگر همینطور پیش برود مطمئن نیستم که سقف این کلبه قدیمی دوام بیاورد.کنار پنجره میروم.با اینکه پنجره بسته است اما باز هم زمین خیس شده. منظره بدیعی است. شاید اگر مرا یاد دعوایی که با نامزدم کردم نمی انداخت، میتوانستم از آن لذت ببرم.البته هنگام جدایی باران نمیبارید.اما وقتی رفت، و من در پارک شروع به قدم زدن کردم، رگبار بهاری شروع به باریدن کرد.خیس شده بودم و احساس سرما میکردم. اول خواستم مثل عشاق دلخسته زیر باران تا خانه پیاده روی کنم، ولی سرد بود. و خیس.زیر درختی که تازه شکوفه زده بود پناه گرفتم.رگبار بود و میدانستم انتظارم زیاد به طول نخواهد انجامید.وقتی باران قطع شد و از آن رگبار تنها باد سردی بجا ماند، با لباسهای خیسم که مثل یخ به بدنم چسبیده بودند، بدون اینکه بدانم چرا به محلی رفتم که فکر میکردم نامزدم آنجا باشد.بله آنجا بود.اما تنها نبود.ظاهرا مرا به خاطر برادر بزرگترم ترک کرده بود.کنار آتش تنگ هم نشسته و آبجو میخوردند.لعنتی حالا با این لباس خیس باید تمام راه آمده را بازگردم و به خانه بروم.کاش همان موقع جدایی گفته بود تا با این لباسهای یخ زده دنبالش نروم.وقتی به خانه رسیدم عضلاتم سفت شده بود و به سختی نفس میکشیدم.نمیتوانستم لرزیدن خودم را کنترل کنم.وقتی در باز شد و فهمیدم که به خانه رسیده ام، اختیاز از کف دادم و مغزم بدنم را رها کرد. خودم را روی زمین انداختم.خسته بودم.آن زن خیلی ترسید.زیر بازوهایم را گرفت و به سمت حمام برد.با همان لباسها مرا داخل وان انداخت و شیر آب را باز کرد. آب گرم باعث شد بدنم سوزن سوزن شود.هنوز نفس کشیدنم مرتب نشده بود ولی با شل کردن عضلاتم میتوانستم لرزیدنم را متوقف کنم.بالاخره بعد از مدتی جدال با خودم بدنم به آب گرم عادت. چشمهایم سنگین شد.اما آن زن شانه ام را تکان داد و با تاکید زیاد گفت که نخوابم.ظاهرا در فیلمها دیده بود که حین و بعد از سرمازدگی انسان نباید بخوابد.بعد هم با ظرافت شروع کرد به دراوردن لباسهای. اول کفش و جورابهایم را دراورد بعد کت جین و تیشرتم را.مدتی صبر کرد و دستش را  به سمت سگک کمربندم برد و بعد از باز کردن از پاچه شلوارم گرفت و کشید.حالا لطافت آب را بهتر حس میکردم.کنار وان نشست و آب گرم را بیشتر کرد.آب وان گرمتر شد.

آه خدای من چقدر دوست داشتم بازهم درون آن وان گرم باشم.اینجا سرد است.باد از شکاف های این پنجره کهنه زوزه میکشد.

چه زیبا بود گرمای شومینه با آن حوله پوشیدنی و آن لیوان  پر از شیرقهوه داغ که با سوزاندن دهن و گلویم پایین میرفت و گرمایش را داخل بدنم پراکنده میکرد.

آن زن خوب بلد بود با لوازمی که در آشپزخانه بود معجزه کند. کمی فکر کردم. شاید احمق بود که اینجا پیش ما مانده بود.

لباسهایش خیس و کفی شده بود.هنگامی که من کنار شومینه به شعله های زیبای آتش نگاه میکردم، او هم به حمام رفت و چند دقیقه بعد با حوله پوشیدنی اش بازگشت.

لیوان مرا پر کرد و یک لیوان هم برای خودش شیرقهوه ریخت. روبروی من، در طرف دیگر شومینه نشست و قهوه های شیری و شیرینمان را مزه مزه کردیم.

در همین لحظات بود که پدرم به خانه برگشت.

چیزی نگفت. اما از خطوط صورتش و تغییر رنگ پیشانیش معلوم بود که از چیزی که دیده خوشش نیامده. مستقیم به اتاقش رفت.آن زن هم میخواست پشت سرش برود. کمی فکر کردم. اصلا لازم نبود به کسی توضیح بدهد. فقط یک مریض میتوانست چنین فکرهایی بکند .

پس اگر سالم بود ، چنین فکری نداشت و نیازی به توضیح نبود و اگر مریض بود هیچ توضیحی نمیتوانست ذهنیتش را عوض کند و چه بسا ممکن بود باعث شود که بیشتر شک کند.

نمیدانم اینها را در ذهنم مرور کردم یا به زبان آوردم! چون آن زن نرفت و در عوض مشغول استنطاق من شد. ظاهرا برایش جذاب بود که بداند  چه چیزی باعث شده تا با این شرایط به خانه برگردم.

کمی فکر کردم.شاید از دیدن برنامه های خاله زنکی تلویزیون و سریالهای صدمن یک غاز آن که هرگز قصد تمام شدن نداشتند خسته شده بود و دنبال تنوع میگشت.من هم بدون کم و کاست همه چیز را تعریف کردم. نمیدانم چرا احساس کردم او هم مثل من هیچ احساس خاصی به این ماجرا ندارد. تنهاحرفی که زد این بود که حالا با برادرت چکار خواهی کرد؟ این دقیقا همان سوالی بود که قصد داشتم شب موقع خواب به آن فکر کنم.صادقانه گفتم نمیدانم .آن زن مکثی کرد و گفت: گور باباش و مثل دختر بچه شیطانی خندید. خندیدم.تعجب کرد.کمی فکر کردم.شاید از وقتی به خانه ما آمده بود خنده مرا ندیده بود.

صبر کنید. سقف چکه میکند. باید ظرفی پیدا کنم و زیر آن قطرات بگذارم.

خوب این کلبه ی شکار عموی آن زن بود که بعد از مرگش به آن زن رسیده بود. اولین باری که به اینجا آمدم به همین اندازه پلاسیده بود.

نمیدانم چرا اینها را به شما میگویم.اصولا تئاتر مزخرف زندگی من هیچ ربطی به شما ندارد.شرط میبندم حتی از تئاتر هم خوشتان نمی آید.

بحث تئاتر کنار صدای بارش باران مرا یاد شبی انداخت که باران مثل سیل از آسمان میبارید.میخواستم بیرون بروم.شایدبلیط تئاتر داشتم، شاید هم نه، نمیدانم. اما آن زن منصرفم کرد. گفت که بیرون رفتن در این باران دیوانگیست. کمی فک کردم. لزومی ندیدم که تعریف او از دیوانگی را به چالش بکشم. وانگهی اصلا مهم نبود که او دیوانگی را برای خودش چگونه تعریف میکرد. برای همین در خانه ماندم. اصولا دیدن آن زن زیبا رو بهتر از دیدن داستانهای چرندی بود که روی صحنه می آمد.

مرا روی کاناپه مقابل تلویزیون نشاند و به آشپزخانه رفت و با دو نوشیدنی و مقدار زیادی خشکبار برگشت. میز جلوی کاناپه را خیلی رنگارنگ آراست وکنارم نشست. تلویزیون یک سریال ونزوئلایی پخش میکرد که ظاهرا قسمت چند هزار و چندم آن بود. بازویش را به بازویم چسباند و از طرفی که سریال میدید، از طرف دیگر داستان سریال را برایم خلاصه میکرد. تنها چیزی که فهمیدم این بود که همه چیز در سریال تغییر کرده بود مگر اسم سریال. داستان. هنرپیشه ها. کارگردان. اسپانسر ها. همه و همه تغیر کرده بودند. ولی خب اصلا برایم مهم نبود. نوشیدنی سرمان را گرم کرده بود و آن زن سرش را روی شانه ام گذاشته بود و با هم تقریبا هر چیزی را در صفحه تلویزیون بود مسخره میکردیم و میخندیدیم.

صدای خنده مان اجازه نداده بود که متوجه آمدن پدرم شویم.

پدرم ظاهرا از چیزی که میدید خوشش نیامده بود. اما چیزی هم نمیگفت. آن زن خواست برود و به شوهرش برسد. اما سرش گیج رفت و افتاد توی بغلم و این باعث شد که هر دو بزنیم زیر خنده. ظاهرا پدرم از این صحنه هم خوشش نیامد چون بلافاصله به سمت اتاقش رفت.

کمی فکر کردم. گذراندن وقت با من آن زن را خوشحال میکرد. قبلا کمی فکر کرده بودم و متوجه شده بودم که تنهایی در خانه حتما حوصله اش خیلی سر میرود.

مثل من که اکنون در این تاریکی، کنار این شمع مفلوک، به صدای بارش باران و زوزه باد و رعد و برق گوش میدهم و حوصله ام سر رفته.

عصر یک روز که هوا مثل امروز نبود آن زن را به گردش بردم. گرمای هوا رفته بود و جایش را به یک هوای روح‌نواز داده بود. کمی فکر کردم.از جایی که آن زن هم زن بود، حتما از بستنی توت فرنگی با سس تمشک خوشش می آمد.  برای همین او را به شهر بازی بردم. چون نامزد مزخرفم که حالا معشوقه پنهانی برادر بزرگم بود میگفت که بهترین بستنی توت فرنگی و خوشمزه ترین سس تمشگ را بوفه شهربازی میفروشد.

هر کسی میتوانست از قیافه آن زن متوجه شود که چقدر ذوق زده است و اگر در دنیای افسانه ها بود اکنون از خوشحالی بال دراورده بود.

وقتی به شهر بازی رسیدیم از دیدن آن اسباب بازی های غول پیکر هیجانزده شد و قبل از بستنی خواست  که چند تایی از آنها را امتحان کنیم.

قابل درک بود. او هم جوان بود. فقط چند سال از من بزرگتر بود، یا شاید من اینطور فکر میکردم. از اینکه میتوانستم کسی را خوشحال کنم احساس مفید بودن میکردم و از اینکه آن کس قدردان این عملم بود برایم ارزشمند بود. مدام دستم را میان دستانش میگرفت و بخاطر هر چیزی گونه ام را بوسه باران میکرد. معلوم بود که زن مهربانیست.

سوار چند وسیله هیجان انگیز شدیم. خودش را به بازویم چسبانده بود و داد میزد. وقتی داشتیم بستنی میخوردیم هوا خیلی کم جلوه غروب به خودش گرفته بود. از عمق چشمانش میشد فهمید که هیچ تمایلی به بازگشت به خانه ندارد، مادامی که هوا روشن است.

پشنهاد کردم که به سینما برویم. مثل کسی که سوخته باشد بالا و پایین پرید و دستهایش را دور گردنم حلقه کرد. فهمیدم که مدت زیادی است که به سینما نرفته. بوی خوبی میداد.

پیاده  درحالی که دستم را سفت در دستش گرفته بود به سمت سینما حرکت کردیم. سینما در سالنهای مختلفش سه فیلم نمایش میداد. من میخواستم بلیط آن فیلم جنگی پر از کشت و کشتار را بخرم اما آن زن اصرار میکرد که به تماشای فیلم رمانتیک برویم. در آخر خواسته او را قبول کردم و بوسه قدردانی ام را نیز نقدا دریافت کردم.زن خوش حسابی بود.

وارد سالن سینما شدیم. چراغها هنوز روشن بودند. کمی شیطنت کرده بودیم و دو شیشه آبجوی غلیظ خریده بودیم و بین دو بسته چیپس و چند تا نوشابه رژیمی قایم کرده بودیم. منتظر شدیم تا چراغها خاموش شود و سپس به سراغ آبجو ها برویم.

چراغها خاموش شد و اسم تولید کنندگان فیلم و سرمایه گذارها در پرده نقره فام به نمایش درامد. ما هم بدون اتلاف وقت شروع کردیم به نوشیدن آبجوهایمان. وقتی اسم عوامل تمام شد و دوربین از یک نمای باز به سمت یک نمای بسته روی صورت هنرپیشه نقش اول میرفت ، اولین نشانه های گرمی و خوشی را حس میکردیم. این را از بازی دادنهای دستم متوجه میشدم. دستم را نوازش میکرد، فشار میداد، انگشتهایش را بین انگشتهایم میکرد. خوشحال بودم که حالش خوب است.

یکی دو بار که صفحه تاریک شد و باعث شد سینما هم در تاریکی مطلق فرو رود بوسه هایی را حس کردم که روی صورتم مینشیند. کمی فکر کردم. شاید میخواست کمبود محبتهای مادری ام را جبران کند. فیلم به یکی از آن صحنه های بیخودی رسید که زن و مرد جوان تقریبا بدون دلیل خاصی همدیگر دیگر را بوسیدند. از دست کارگردان شاکی شدم. اولا باید داستان را طوری تنظیم کند که دلیلی برای بوسیدن هم داشته باشند. مثلا مرد، زن را از چنگ یک کروکودیل وحشتناک نجات دهد بعد شروع کنند به بوسیدن هم.دوما چه نیازی بود که اینهمه کش دهند؟ کارگردان ناشی...باید به همان فیلمی میرفتیم پر بود از بکش بکش.

اوه...حسگرهایم بوسه ای دیگر را روی گونه ام تشخیص دادند...اما خیلی غیر طبیعی بود. خوب بود. نصف لبهایش با گوشه لبم برخورد کرده بود. گیج شدم و در آن نور کم با چشمانی متعجب به آن زن نگاه کردم. لبخند ریز به لب داشت. نزدیک آمد و زیر گوشم گفت: خوشت اومد؟

آن زن چقدر به خواسته ها و سلیقه من اهمیت میدهد. موقع آشپزی هم همینطور است. هرچیزی که میخوردم میپرسد که خوشم آمده است یا نه. اگر کمی مسن تر بود میتوانست مادر فوق العاده ای باشد. منهم مثل وقتهایی که از غذاهایش تعریف میکردم گفتم: آره فوق العاده بود.

سرش را جلو آورد و اینبار از روبرو بوسه خیسی را روی لبهایم گذاشت. خوب به یاد دارم که احساس میکردم سرم دارد گیج میرود، سینه ام سنگین شده و زیر دلم قلقلکش می آید.جرعه ای دیگر از آبجو خوردم. کمی فکر کردم. اما هیچ فکری در ذهنم ردیف نشد. همه افکارم نامرتب بود. پس فکر نکردم و به پرده سینما خیره شدم.

درست مثل حالا که به پنجره خیره شده ام و نمیتوانم چشم از آن بردارم.

نمیدانم چرا این باران مرا یاد روزی می اندازد که بارانی نبود. شاید ابری بود. همان روزی که زن برادرم با ترس و تشوییش به خانمان آمد و سراغ برادرم را از ما گرفت. من چیزی نگفتم ولی آن زن کمی آرامش کرد و برایش شربت آورد. بعد هم از کم و کیف ماجرا و اینکه آیا باهم دعوا کرده بودند یا اخیرا دشمنی داشت یا نه پرس و جو کرد.

حوصله ام سر رفت به اتاقم رفتم کیسه سیاهی که از دیشب در اتاقم بود را داخل یک کوله گذاشتم و از خانه خارج شدم. به سمت حومه شهر که یک اسکله وجود داشت و محل ماهیگیری تفننی اهالی شهر بود رفتم. در این فصل همیشه آنجا داخل پیت های روغن آتش روشن میکنند. وقتی کنار اسکله رسیدم، سه حلبی که از آنها دود و آتش خارج میشد دیدم. یکی که کمی دورتر بود خلوت بود و هیچکس دور و برش نبود. کنار آتش رفتم. پارادوکسی که از سوز سرد باد و حرم گرم آتش در بدنم ایجاد شد را دوست داشتم. تصمیم کرفتم بیشتر اینجا بیایم.

کیسه را از کوله ام خارج کردم. درش را باز کردم. تیشرت و کت جین خاکستری ام را بیرون آوردم. جلوی هر دویشان شدیدا خونی شده بود. خونی که از دیروز تا به حال به رنگ قهوه ای تبدیل شده بود.آرام آنها را داخل آتش انداختم.بعد از اینکه آتش گرفتند و شعله همه جایشان را گرفت، شلوار جین سیاهم را که شبیه شلوار جیمز هیتفیلد، خواننده گروه متالیکا بود را درآوردم. این که اصلا جای خون رویش معلوم نبود. نمیدانم چا آن زن اینقدر اصرار کرد که این هم باید سوزانده شود.داخل آتش انداختم. شعله ها آن را هم بلعیدند. کفشهایم. خدای من کفشهای خوشگل و گرانقیمتم. لعنتی. آنها را هم داخل آتش انداختم اما نشسته  چه انداختنی. حالم گرفته شد. آن کفشها را خیلی دوست داشتم.کمی کنار آن آتش ایستادم. تنهایی لذتی نمیداد. کنار آتش دیگری که چند جوان هم سن خودم دورش نشسته بودند رفتم. خیلی صمیمی مرا در جمعشان پذیرا شدند. حتی از سیگاری که میکشیدند هم بمن دادند.علف خوبی بود.

قدم زنان به سمت خانه حرکت کردم.

وقتی رسیدم پدرم خانه بود. زودتر از حد معمول آمده بود و داشت با تلفن حرف میزد و ظاهرا از چیزهایی که پشت تلفن میشنید خوشش نمی آمد. وقتی مرا دید با لحنی ناخوشایند پرسید که در این شرایط کجا گم و گور شده بودم. میخواستم دهانم را باز کنم و بپرسم کدام شرایط که آن زن پیشدستی کرد و گفت که از من خواسته بود تا به چند تا از دوستان برادرم سر بزنم. پدرم به سمت من برگشت و با خشونت گفت: خووووب؟!

شانه هایم را بالا انداختم و با بی تفاوت ترین لحن ممکن گفتم کسی او را ندیده است. روی کاناپه میان آن زن و زن برادرم نشستم و خودم را حسابی به آن زن چسباندم. کمی فکر کردم. شاید باید بعد از این مادر صدایش میکردم! اما نه خیلی جوان بود. فقط چند سال از من بزرگتر بود. ممکن بود ناراحت شود. زن برادرم هم  درطرف دیگرم درحالی که با دستمال کاغذی بینی و چشمان قرمزش را پاک میکرد برای لحظه ای به ناله کرردن وقفه داد و با تعجب به ما نگاه کرد. نمیتوانست باور کند که یک زن غریبه میتواند به پسر زن دیگری که فقط چند سال از وی کوچکتر است اینگونه محبت کند.

چند روزی همه مشغول جستجوی برادرم بودند. پلیس متوجه رابطه پنهانیش با نامزد سابق من شده بود. زن برادرم داشت از عصبانیت سکته میکرد. وقتی آن بازرس چاق امد تا از من سوال کند که آیا از رابطه شوم برادرم با نامزد سابقم خبر داشته ام یا نه  من تنها یک جمله را تکرار میکردم. پس بخاطر اون از من جدا شد! بخاطر اون از من جدا شد...بخاطر اون...بخاطر اون از من جدا شد. آن زن آمد و با تشر به بازرس چاق گفت که مگر حال مرا نمیبیند و باید بمن وقت بدهد تا با ماجرا کنار بیایم. ظاهرا به گفته آن زن من این قضیه را همین الان از پلیسها شنیدم.

چند روز گذشت. تمام احتمالات آدم ربایی و فرار و و غیره منتفی شد و پلیس به پدر خبر داد که از این به بعد نیرو های پلیس به دنبال جنازه بردرم خواهند گشت.ظاهرا پدرم از آنچه شنید خوشش نیامد. چون به طرف ما آمد...یا شاید هم حمله کرد. و بازوی آن زن راکه روی پاهایم نشسته بود و دم گوشم چیزی میگفت و لبهاش لاله گوشم را و نفسش پوست گردنم را نوازش میداد ، گرفت و با خشونت به طرف آشپزخانه کشید. بعد هم صدای شکسته شدن چند ظرف آمد. اصلا از چیزی که دیدم و شنیدم خوشم نیامد. پدرم با عصبانیت از خانه خارج شد. به آشپزخانه رفتم. غمگین نشسته بود.کمی فکر کردم. حتما به تسلی خاطر نیاز داشت. چیز هایی که خوشش می آمد را در این مدت یاد گرفته بودم. مثل یک کودک بلندش کردم و در بغلم گرفتم و به سمت اتاقش بردم. روی تخت گذاشتم و با نوازش دادن موهایش پرسیدم که آیا کاری هست که او را خوشحال کند تا برایش انجام دهم؟ او هم از من خواست تا لباسهایش را دراورم و لباس خوابش را تنش کنم.

او لعنتی...این شمع بی همه چیز حتما باید همین حالا تمام میشد؟ حالا در این تاریکی من از کجا شمع پیدا کنم؟

خب قطعا باید در آن گنجه باشد. چون جای دیگری برای وسایل گذاشتن در این کلبه وجود ندارد. کمی صبر کنید.

خوب خوب. اینهم یک شمع تازه.

خب آن بعد از ظهر بهترین ساعات زندگی من بود. چند چیز متوجه شدم. اول اینکه ان زن بیشتر از آنچه که فکرش را میکردم دوستم داشت.

دوم اینکه بدنش بیشتر از آنچه فکرش را میکردم نرم و باطراوت بود و سوم اینکه بیشتر از آنچه فکرش را میکردم از پدرم بدش می آمد.

کمی فکر کردم. حق داشت. پدرم انسان دوست داشتنی نبود. هر انسانی که در این شهر او را میشناخت آرزوی مرگش را داشت.

در آغوش برهنه آن زن به خوابی عمیق فرو رفتم.

با صدای هیجانزده‌اش که اسمم را صدا میزد از خواب بیدار شدم.از من خواست هرچه سریعتر خودم را به اتاقم برسانم و لباس بپوشم و تا صدایم نکرده از اتاق خارج نشوم. پدرم ماشین را پارک میکرد و کمتر از شصت ثانیه برای انجام این کارها فرصت داشتم که البته کافی بود.

من رفتم و آن زن مشغول مرتب کردن تخت خوابش شد.

وقتی مرا صدا کردند چشمان پدرم قرمز بود و آن زن هم ناراحت مینمود.

پدرم چندباری دهانش جنباند تا چیزی بگوید ولی نتوانست و آن زن این کار را بر عهده گرفت و خیلی شمرده بمن گفت که جنازه برادرم را پیدا کرده اند. گویا در حومه شهر یکی از اوباش ان منطقه با یک تیزی چندین بار به سینه اش ضربه زده. وقتی روی صورت به زمین افتاده ،چند ضربه هم از پشت زده و بعد هم پاهایش را به چند بلوک سیمانی بسته و داخل آب انداخته.

مکثی کردم. ظاهرا پدرم از شنیدن دوباره ماوقع خوشش نیامده بود. گفتم: حالا بچه ها اینجا زندگی میکنند؟

پدرم گفت : نه. بچه ها پیش مادرشان زندگی میکنند.ولی تو هر وقت خواستی میتوانی آنها را ببینی.

گفتم: خیلی خب. شب بخیر.

خسته بودم. دلم میخواست بخوابم.دقیقا مثل الان.

خدای من. این مگر قرارنبود یگ رگبار بهاری باشد؟! با قدرت ببارد و زود هم تمام شود! پس این چرا اینقدر طولانی شده؟

سرد است. باید چند تکه هیزم داخل این بخاری کهنه بیندازم وگرنه تا صبح با این باران و باد اذیت خواهم شد.

خوب

بالاخره هیزم ها گر گرفتند. کلبه مزخرفیست ولی تمام ملزومات زنده نگه داشتن یک انسان را دارد.

موقع برداشتن شمع چندتا هم کنسرو دیدم. ولی هنوز گرسنه نیستم. باید منتظر بمانم.

این انتظار مرا یاد روز هایی انداخت که منتظر میشدم آن زن پدرم را خواب کند و به اتاق من بیاید.تنها از یک چیز ناراضی بودم و آنهم عجله ای بود که صبح ها قبل از بیدار شدن پدرم، برای رفتن به اتاق خودش به خرج میداد.

چند بار به او گفتم لازم نیست برود ولی خندید و رفت. کمی فکر کردم. احتما او هم مثل من حدس میزد که پدرم از آنچه ممکن بود اینجا ببیند خوشش نمی آید.

میتوانستم احساس کنم که آن زن مهربان و فداکار دیگر تقریبا فقط بخاطر من در آن خانه زندگی میکند.

البته فکر نکنید که نفهم هستم. خوب میدانستم که عاشقم شده. ولی از آنجایی که این افکار مختص انسانهای مریض و پارانوئیک است. همیشه از این فکر فرار کردم.

اما از آن زن هرگز. فرار از او ممکن نبود. آغوش برهنه و گرمش مثل مغناطیسی قوی مرا به سمت خودش میکشید و هیچ مقاومتی کارساز نبود.

آن شبی را که آن زن به اتاقم نیامد را به خاطر دارم.

همان شبی که صبح آن او را با چشمی کبود و لبی زخمی و گریان دیدم.

اصلا از چیزی که دیدم خوشم نیامد. حرکت سیل گونه خون را به سمت سرم احساس کردم. احساس کردم سرم بخاطر تراکم خون میخواست منفجر شود.

حرارت غریبی را در گوشهایم و چشمهایم حس کردم.

وقتی آن زن حال مرا دید ترسید. ظاهرا سفیدی چشمهایم بخاطر فشار خون خیلی بالا قرمز شده بود.کمی فکر کردم. وقتی میگفتند از خشم خون جلوی چشمش را گرفته به همین حالت اشاره میکردند.

آن زن مرا روی کاناپه نشاند و سعی کرد آرامم کند و با من حرف میزد و از من میخواست نفس عمیق بکشم.

آن روز خیلی با هم حرف زدیم. خیلی. در پایان روز آرام شده بودم. به اعصابم مسلط بودم. از طعم بوسه های آن زن که گاهی هم طعم خون میداد سیراب بودم.

برخاستم و از خانه بیرون رفتم.

او ببخشید. این اطراف باید پوستی یا پتویی باشد. میخواهم روی زمین پهن کنم و تنگ بخاری بنشینم. از ایستادن خسته شده ام. دلم میخواهد روی زمین بنشینم و پاهایم را دراز کنم.

فکر کنم یک پوست گوسفند این نزدیکی ها دیده باشم.

نمیدانستم پوست گوسفند اینقدر گرم است و نشستن روی آن اینقدر لذت بخش است.آتشی در بخاری چدنی کهنه روشن کردم فضای کلبه را گرم کرده و من هم دقیقا کنار بخاری  به ستون چوبی تکیه داده ام.گرمایی که از سوختن هیزم ایجاد میشود با گرمای نفت و گاز و برق تفاوت دارد.گرمای آنها   بعد از گرم کردن پوست ناپدید مشود ولی این گرما پوست راگرم میکند و به عمق عضله ها نفوذ میکند و در نهایتا تمام وجود را در بر میگیرد.مثل آغوش آن زن که بی اغراق مانند همین آتش گرم و سوزان بود. بارها و بارها خواستم فکر کنم به کاری که انجام میدادم. اما لذت بغل آن زن. لذت بوسه های خیسش.لذت گرمای نفسهایش که به پوست گردنم میخورد، مانع از این میشد که بخواهم فکر کنم. خوب میدانستم که اگر به نتیجه ای برسم باید از این لذت چشم بپوشم.صادقانه بگویم این کار از من ساخته نبود.بعد از عمری زندگی کردن داخل پیله ای سرد و یخزده. آن زن مرا از پیله بیرون آورد و نشانم داد که پروانه شده ام و بالهایی برای پرواز دارم.اما برایم مهم نبود که رنگ این بالها سیاه است و جلوه مشمئز کننده ای دارد.

کنار عشقی که آن زن به من ابراز میداشت میتوانستم زیبایی غروبهای تابستان را درک کنم. میتوانستم لذت قدم زدن در جاده ای طولانی و بی تردد را بچشم و خیلی چیزهای دیگر که در دایره کلام نمیگنجد.

آن شب من دیر آمدم. برای آن زن هم مسکن و پماد خریدم تا زیر چشمش زود خوب شود.

شبی طولانی بود ولی پدرم نیامد. ما هم با خیال راحت روی تخت بزرگ آن زن خوابیدیم.

صبح آن روز هوا باز هم گرفته بود.هر لحظه احتمال بارش باران میرفت.ساعت نزدیک ده بود که وکیل پدرم آمد و خواست تا با من تنها صحبت کند.  پدرم را چند کیلومتری خانه برادرم داخل ماشینش مرده پیدا کرده بودند. گویا برای سرکشی به زن و بچه های برادرم میرفته که دزد ها به نحوی جلوی خودرو را سد کرده اند و خط ترمز نسبتا طولانی ای گواه این ماجراست و بعد هم احتمالا همدستانش با جسمی سنگین چند بار به سر پدرم کوبیده اند.و تمام مقدار پولی که همراه داشت به انضمام ساعت رولکس و گوشی و انگشترش را ربوده اند.

 

من فقط گوش میدادم. وقتی حرف وکیل پدرم تمام شد گفتم که از این حادثه تعجب نکردم و هیچکس از پدرم خوشش نمی آمد. وکیل گفت دیگر این حرف را تکرار نکن مخصوصا وقتی پلیسها آمدند.درضمن بعد برادر و پدرت اکنون تو وارث کسب و کار پدرت هستی و طبیعتا رسیدگی به امور قتل آنها هم به عهده توست که میتوانی با وکالت دادن به من یا تعیین هر وکیل دیگری خیلی راحت به مسئله انتقال ارث و امور شرکتی رسیدگی کنی. بعد از امضای وکالت نامه ای که همراه داشت کمی هم با آن بازرس چاق حرف زدن. قبل از من آن زن به وی گفته بود که این اتفاقات اتفاقی نیست و کسی در پی نابود کردن این خانواده است و از آنها خواسته بود که برای من و همینطور خانه محافظ بگذارند و بازرس چاق هم نظر من را در این رابطه پرسید. گفتم از اینکه یک شهروند عادی باید این ا به شما گوشزد کند باید خجالت بکشید.

 

حرفهای بیخود زده شد و روزی رسید که باید برای آن زن هم تعیین تکلیف میشد. اصلا فکر نکردم. خیلی قاطع گفتم که پدرم او را به جای مادرم آورده بود و نبود پدرم چیزی را تغییر نمیدهد و ایشان میتوانند تا هر وقت که خودشان بخواهند در این خانه زندگی کنند.

 

درصدی از درامد شرکت را به عنوان خرجی بچه ها و زن برادرم تعیین کردم و مبلغ سهم الارثشان را در شرکت سرمایه گذاری کردم و آنها را سهامدار کردم.

 

دویست سهم هم به آن زن دادم تا در مورد آینده اش نگرانی نداشته باشد.

 

یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانم که تقریبا یک نخبه محسوب میشد و بعد از دانشگاه در شرکت پدرم کار میکرد را به مقام مدیریت اجرایی دراوردم. وکیل وفادار پدرم را هم به لحاظ حقوقی ناظر وی کردم تا به طور نامحسوس کارهایش را رصد کند و در صورت مشاهده هرگونه سوء استفاده از منابع شرکت آزادانه مداخله کند.

 

وکیل دیگری هم که توصیفش را در مورد پرونده های مالی از پدرم شنیده بودم استخدام کردم تا به طور مستمر روابط وکیل اصلی و مدیر اجرایی را تحت نظر داشته باشد و در صورت مشاهده هرگونه تبانی اقدام کند.

 

او به من حق بدهید. من با شناختی که از خودم داشتم محق بودم که به سرشت بشری بی اعتماد باشم.

 

پدرم آدم خوشقلبی نبود برای همین تصمیم گرفتم به کارمندانی که تا کنون توانسته بودند پدرم را تحمل کنند مقداری اضافه حقوق و اندکی مزایا در نظر بگیرم. آنها مرا دوست داشتند و قطعا در دلشان از خدا میپرسیدند که چرا پدرم زودتر نمرده بود؟ حق داشتند.

 

برعکس چیزی که در اوایل فکر میکردم اصلا از رفتن به شرکت و سرگرم شدن با کارها و گرفتن تصمیمات مدیریتی بدم نیامد.مثل پدرم صبح زود تا غروب آفتاب خود را در شرکت حبس نمیکردم. اما حضور مستمری داشتم.تمام کسانی که مرا میشناختند به یک نتیجه واحد رسیده بودند و آن ین بود که هرچقدر در زندگی عادی غیر طبیعی و بیمارگونه بودم. در زمینه مدیریتی و مالی یک استعداد برتر به حساب می آمدم. اینها را دخترک پرحرفی که برایم قهوه می آورد و میتوانست در یک دقیقه به اندازه ده دقیقه یک آدم معمولی حرف بزند و بدون اینکه هیچ وقفه ای در کلامش ایجاد بشود بحث را عوض کرده از شاخه ای به شاخه دیگر بپرد برایم تعریف کرده بود.

 

متوجه شده بودم که اطلاعات او درباره فضای کلی شرکت و کارکنان و مدیران جزء از تمام تحلیل هایی که به دستم میرسید جامع تر و دقیق تر بود.

 

برای همین هر بار که قهوه می آورد عمدا چیزی از او میپرسیدم و او هم مثل سدی که ترک برداشته باشد با شدت هرچه تمامتر اطلاعاتش را بیرون میریخت.از آن دختر خوشم می آمد.

 

زندگی خارج از شرکت من خلاصه میشد در گردش و خوشگذرانی با آن زن.چندین بار با هم به این کلبه که گفتم کلبه شکار عمویش بود و به او ارث رسیده بود آمده بودیم. در صد و پنجاه متری کلبه مرداب زیبایی قرار دارد که روی آب را نیلوفرهای آبی و کنار آب را نی ها تزئین کرده اند. عمویش یک قایق پدالی هم داشت که موفق شده بودم تعمیرش کنم و باهم کلی قایق سواری کرده و لذت برده بودیم.

 

چند بار به صورتی که اتفاقی جلوه کند کفته بود که دقیقا مثل زن و شوهر ها زندگی میکنیم. اصلا از این حرفش خوشم نیامده بود. من اگر تصمیم میگرفتم که شوهر زنی باشم ترجیح میدادم شوهر آن دختر شیطان و پر حرف باشم. برخلاف آدمهای عادی من هیچ مشکلی با پر حرفی اش نداشتم.

 

آخرین باری که آن زن این حرف را زد، حرف دلم را به او گفتم. خیلی ناراحت شد. عصبانی شد. پرخاش کرد و حرفهایی زد که از شنیدنش خوشم نیامد.

 

مرا حرامزاده خطاب کرد. کمی فکر کردم. برایم مهم نبود چون در کل به مادرم اطمینان نداشتم و این احتمال از ذهن به دور نبود. اما وقتی به آن دختر هرزه گفت عصبانی شدم. کمی فکر کردم. او هرزه نبود و آن زن باید برای این بی احترامی مجازات میشد. درست مثل برادرم که برای خیانت به من مجازات شد و مثل پدرم که به خاطر بدرفتاری با آن زن مجازات شد. وقتی کنده هیزم را برداشتم کمی فکر کردم. اول خواستم به او توضیح دهم که ازدواج من با آن دختر هیچ چیزی از عشق من به او کم نمیکند. ولی ظاهرا از دیدن هیزم در دست من اصلا خوشش نیامده بود و میخواست فرار کند.

 

نتوانست. مجازاتش کردم. سرش خونی شد. کمی فکر کردم که باید به قایقسواری برویم او را سوار قایق کردم و سپردم که قبل از برگشتن من جایی نرود.به کلبه برگشتم و  مقدار زیادی زنجیر آهنی را با چند تکه آهنپاره با سختی کنار قایق آوردم. ازاینکه به حرفم گوش داده از او تشکر کردم.زنجیر را چندین دور به بدنش که حالا کمی سرد شده بود پیچیدم و از حلقه یا سوراخ یا شکاف آن آهنپاره ها عبور دادم و با قفل کهنه ای که کنار زنجیر بود قفل کردم. حسابی سنگین بود. او هم مثل برادر و پدرم بعد از مجازات شدن اعتراض نمیکرد. وقتی به سمت وسط مرداب پدال میزدم قایق یکطرفه کج بود. در وسط مرداب آن زن را داخل آب رها کردم. بازهم اعتراضی نکرد.

 

وقتی به خانه برگشتم زن برادرم را دم درمان دیدم. سوالاتی راجع به پدرم و آن زن پرسید و گفت که میخواهد با او حرف بزند. کمی فکر کردم. اشکال نداشت بداند که آن زن دیگر باز نخواهد گشت. این را گفتم و او با چشمهایی گرد شده به سرعت از خانه دور شد. کمی فکر کردم. شاید  از اینکه آن زنکه اینقدر به من محبت داشت چگونه رفته بود و قرار نبود دیگر بازگردد تعجب کرده بود.وگرنه تنها یک آدم مریض میتواند فکر کند که من او را کشته ام.

 

روی تخت آن زن خوابیده بودم همه جای آن بوی او را میداد،همه جایش پر بود از خاطرات او.خاطره گرمای تنش و خاطره اینکه مثل مار دورم میپیچید و رویم میلولید.خاطره بوسه های داغ و شیرین و طولانی اش.حس میکردم به کمی خواب احتیاج دارم.نمیتوانستم خوب نفس بکشم.چیزی راه گلویم را بسته بود.احساس میکردم جایی درون سینه ام یک جای خالی وجود دارد که دیواره هایش مدام مور مور میشود. کیست که بگوید آیا در مجازات او افراط کرده ام یا نه؟ اصلا ملاک افراط و تفریط کدام است؟ ملاک مجازات و عادلانه بودن آن چیست؟ چرا فرستادن کسی به کام مرگ که سرانجام حتمی تمام مخلوقات است (من به خدا ایمان دارم) در نظر دیگران پلید است.اما حبس کردن که نه در سرنوشت و نه در سرشت انسان نهادینه نشده کاری درست قلمداد میشود؟ بهر حال من روی همان تخت بودم که وکیلی زنگ زد و چیزهایی راجع به زن برادرم و پلیس و چیزهایی که به پلیسها گفته بود بمن گفت.

 

و اینکه برای بازجویی مرا بازداشت خواهند کرد. کمی فکر کردم. ایرادی نداشت. آنها کلبه شکار را بلد نبودند. برای همین به اینجا آمدم و از عصر منتظرم تا ببینم پلیسها کی به وجود این کلبه پی میبرند.

 

دیر وقت شده. شاید بهتر است در کنار این گرمای دلانگیز و روی این پوست گوسفند نرم و راحت کمی بخوابم. ترنم باران هم روی سقف و پنجره میتواند لالایی خوبی باشد.

 

هممممم. شمع هم که خودش خاموش خواهد شد.

 

شب بخیر