"آمدند و از غم نوشتند و رفتند.ناله هایی را زیر هر برگ زرد پاییزی پنهان کردند و رفتند. عجب از ما که این غمنامه ها را خواندیم و ماندیم."

هنگام نوشتن متن کوتاه بالا، به هر چیزی فکر میکرد جز آنچه باید.به فشار و نبض کوبنده اش که شقیقه هایش را چکش کاری میکرد.به چشمانش که هر روز تار تر از دیروز به دنیای اطرافش نگاه میکرد. و به بغضی سنگین که نمی بارید تا سبک شود. به سیگاری که در حال سوختن بود و باید کامی از آن گرفته میشد. به رویا های دور و درازی که امروز میدانست که هرگز محقق نخواهند شد.

قلمش را به لبش چسباند. میدانست فرصت زیادی برای نوشتن با قلم ندارد و به زودی، تاریکی سلطه خویش را بر دنیای وی خواهد گسترد.اشکی از چشمانش جاری شد.نوشتن برای او مثل نفس کشیدن برای سایرین بود. او نان نداشتن را به کاغذ و قلم نداشتن ترجیح میداد. چشمانش را بست.نوک انگشتانش را به ارامی روی کاغذهای روی میزش کشید. باتمام وجود، بافت کاغذها را حس کرد. بدون اینکه چشمانش را باز کند، دستش را روی میزش حرکت داد. میخواست بداند میزش از دید انگشتانش چگونه است. قلمش را روی میز پیدا کرد و برداشت و به نوشتن ادامه داد.

"خدایا، این دنیا را دار افسوس آفریدی . افسوسهای جانکاه و افسوسهایی بازگشت ناپذیر. حال که در حال بلعیده شدن توسط افریط تاریکی هستم و باقی عمرم را در سیاهچاله های ذهنم سپری خواهم کرد و هیچ نخواهم داشت مگر خاطرات روزهای روشن، افسوس میبرم به روزهایی که گذشت و من از تماشای آسمان آبی بازماندم. افسوس میبرم به روزهایی که گذشت و من غرق در تماشای گلهای وحشی دشت و صحرا ، روزها را به شب نرساندم. افسوس میبرم به روزهایی که گذشت و من کنار دریا نبودم تا غروب هزار رنگ خورشید را در افق نیلگون تماشا کنم. آه چه افسوس جانکاهیست که سالها وقت داشتم و آنقدر به به چهره عزیزانم نگاه نکردم تا تمام جزئیاتشان را حفظ کنم تا در سالهای تاریکی مونسم باشند. افسوس و صد افسوس به روزهایی که به خاطر وقایع ناچیز خود را میان خشت و گل حبس کردم و به دشت و دمن نشتافتم تا بر پهنه سبز رنگ و زنده ان بیارامم و در آسمان آبی به جلوه های ملکوتی ابر ها نگاه کنم و چون کودکان انها را به همه چیز تشبیه کنم. افسوس که صحرا اینهمه به من نزدیک بود و من اینهمه از ان دور.
خدایا، چقدر وقت کم است. چگالی این ثانیه ها کم و ناچیز است. در این مدت کم چگونه روحم را به رنگ سبز آن گیاهان خودرو در بیشه ها دراورم؟ در این مدت چگونه زیبایی بنفشه ها را در دیوارهای ذهنم نقاشی کنم؟ با این سرعت گذر زمان، چگونه در حیاط خلوت دلم، دسته هایی ک.چک از لاله های سرخ بکارم؟ و چگونه سقف بسته سیاهچال تاریکم را به رنگ آبی بیکران آسمان رنگ کنم؟
خدایا، در این مدت کم چگونه طرحی از غروب خورشید بر افق دریای آرام را بکشم؟
خدایا، من تا چه حد حقیر و به دور از حکمت بوده ام. من چگونه در اوج جهل از کنار درختان میگذشتم بی آنکه اسیر زیبای خلقت تو شوم؟ چه مسائل حقیری ذهن مرا مشغول میکرد و از پرداختن به زیبایی برگهای بید مجنون باز میداشت. بر تمام اینها چنان افسوس میخورم که قلبم در سینه فشرده میشود."
قلمش را در جاقلمی گذاشت و اشکش را بادستمالی پاک کرد. و اندیشید که چرا انسان اینگونه حقیرا، بازیچه دست امریست که خود مبدع آن است؟ چگونه آجرهای ساخته دست بشر دیواری دور او میکشند و دید او به حقایق عالم را کور میکنند؟ آجرهایی از جنس طمع و نگرانی های مالی. همان مالی که انسان خود روزگاری برای تسهیل امور خرید و فروشش پدید آورد و اکنون اسیر و غلام آن شده و از فرط فکر کردن بدان، از فکر کردن به خدای لایزال و زیبایی های بی پایان نعماتش عاجز گشته؟ و دیدش باز نمیشود تا لحظه ای که قرار باشد این نعمت را که خداوند بی مزد و منت عطا کرده بود، بازگیرد. و آنگاه است که آن دیوار کذایی فرو میریزد. چرا که انسان متوجه میشود تا چه حد وابسته به چیزهائیست که پول و ثروت را یارای خریداری آنها نیست. آنگاه که حقارت مال و منال روشن میشود، انسان از تخم حقارت سر برون می آورد و صد افسوس که چهدیر این اتفاق می افتد.
در همین افکار بود که چراغ مطالعه اش را خواموش کرد و به سوی تخت خوابش قدم برداشت. چشمانش را بست و قدمهایی سست و لرزان برداشت. گویی اینها قدمائیست که او را به اینده ای مبهم و مجهول میبرند.
در تخت خوابش آرمید. و چشمانش را بست.