بسمی تعالی
مرد همسرش را بسیار دوست داشت و همسرش هم گاهی احساس میکرد شوهرش را دوست دارد.
اما هرچه تلاش میکرد نمیتوانست خود را راضی به سپری کردن باقی زندگیش با با وی کند.
حس میکرد پرنده ایست که در وجود این مرد به قفس کشیده شده.
قفسی نامرئی به وسعت تمام آفاقی که میشد در جغرافیای آنها، کنار هم بودن با این مرد خوب ومهربان و نازنین را تصور کند.
در تضادی لاینحل گرفتار امده بود که توان حلش را نداشت.
خودش نام این احساسش را گذاشته بود تضاد بین دوست داشتن و عشق.
هرچند مادرش فکر میکرد خوشی زیر دلش زده.
بهر حال شوهرش را دوست داشت. هیچ دلیلی برای دوست نداشتن وی نبود؛ اما عاشق کس دیگری شده بود.
تا کنون رسما به شوهرش خیانت نکرده بود اما از نظر روحی و عاطفی در حال خیانت بود و نمیتوانست در این باره به خودش دروغ بگوید. حقیقت عریانتر از آن بود بتوان چشم پوشی کرد.
شبی شام مفصلی تدارک دید؛ تمام باب میل همسر.
و نم نم شروع به باریدن اعترافاتش کرد.
اینکه اولین بار در مهمانی چه کسی وی را دیده.
اینکه کی با وی صحبت کرده.
اینکه اولین بار کی با وی قهوه خورده.
اینکه اولین بار کی شبانه و به صورت مخفی به وی تلفن کرده.
و در نهایت اینکه اولین بار کی فهمیده که تمایل دارد باقی مانده زندگیش را با وی بگذراند.

مرد بین دو واکنش که باید نشان میداد مردد ماند.
باید طوفان خشمش را به روانه کاشانه همسرش کند و خرمن زندگیش را به آتش خشم بسوزد؟ و یا واقعیت را قبول کند و این اجازه را به مردم بدهد که درباره وی یکی از دو قضاوت را بکنند. عده ای وی را بیغیرت بخوانند و عده ای غرورش را تحسین کنند که زنی را که دیگری را دوست میداشت از زندگی خود راند؟

سرانجام دور لبهایش را با دستمال پاک کرد و آخرین جملات را خطاب به همسرش در نهایت بی تفاوتی، چنین ادا کرد:"اگر خواسته تو این است من مخالفتی نخواهم کرد و در اسرع وقت برگه طلاق را امضا خواهم نمود."

و چند روز بعد از آن زن را زیر مشت و لگد بی تفاوتی کوبید و با عدم برخورد قهرامیز با وی، او را شدیدا تنبیه کرد. نتیجه این رفتار دردناک مرد ترک خانه و رفتن به خانه مادر پیر مرد بود. زن در آن شهر هیچکس را نداشت و اگر هم میداشت، به دلیل اعتقادات خاص خود، هرگز اجازه این کار را به زن نمیدادند و بخاطر این ماجرا هم وی را به دردناکترین شکل ممکن تنبیه میکردند.

کمتر از سه ماه طول کشید تا بتوانند امضا های طلاق را پای برگه های ثبت رسمی نقش کنند و هر یک به دنبال زندگی جداگانه خود بروند.
در این مدت نیز این مرد سوم و تصمیم جدایی مانند رازی سر به مهر بود.
حتی مادر مرد که زن پیشش می ماند تنها میدانست اوضاع بین انها خوب نیست ولی دلیل آن را نمیدانست و مدام پسرش را نصیحت میکرد چون گمان میکرد پسرش کاری کرده که باعث ناراحتی همسرش شده.
 با اینکه طی دادگاه زن مهریه اش را بخشید اما مرد یک آپارتمان در یک منطقه خوب به علاوه ک باب مغازه در یکی از بهترین نقاط شهر را که در اجاره بود و ماهانه اجاره قابل توجهی از آنجا دریافت میشد به زن بخشید تا در ادامه زندگی درمانده و محتاج نگردد.
 همچنین زمانی که هنوز طلاق رسمی نشده بود از خواست تا هویت آن مرد را که قصد دارد با وی ازدواج کند را وی بگوید تا او در موردش تحقیق کند.
 اما زن سرخ شد و از حرف زدن امتناع کرد.
 بعد از طلاق زن رفت و مرد به خانه اش بازگشت.
 آن روز در آن خانه خلوت برای اولین بار با احساساتی خرد کننده و تحقیر آمیز آشنا شد.
 مدتی اداره امور شرکت را به دستیارش سپرد و وکیلش را هم مامور پایش کارهای دستیارش کرد و سپس راهی سفری شد که بیشتر درون خودش بود.
 تصمیم گرفت به شهر زادگاهش برود.
 صبح روز بعد از خواب برخواست.
 قهوه صبحش را خورد.
 لباس پوشید.
 وسایلش را داخل ماشین گذاشت و سپس بدون اراده داخل خانه بازگشت و روی کاناپه دراز کشید تا عصر خوابید.
 عصر بیدار شد و سوار ماشینش شد و بجای رفتن به شهر زادگاهش به منطقه ای توریستی و خوش آب و هوا رفت که در ان فصل سال بسیار خلوت، سرد ولی بی نهایت زیبا و دنج بود.
 کارههایش را طوری انجام میداد که اگر کسی از دور میدید فکر میکرد کاملا از روی برنامه است و مدتها برای انجامشان برنامه ریزی شده اما خودش خوب میدانست که تمام اعمالش خلق الساعه و بدون برنامه و حتی میتوان گفت بازتاب و درخشش ضمیر ناخودآگاهش در دنیای خارج بود.
 یکی از این بازتاب ها خرید یک دفتر دویست برگ بدون خط بود. با جلدی ساده و در عین حال زیبا. اما اصلا نمیدانست قرار است در این دفتر چه بنویسد.
 مدتی در جاده گشت تا در محلی که منظره ای زیبا داشته باشد بنشیند و کمی در افق خاکستری رنگ آن فصل محو شود.
 منظره اش را پیدا کرد و مهمتر از ان متوجه شد که یک کافه دقیقا مشرف به همان منظره زیبا نیز وجود دارد.
 هرچند اصلا به این امر فکر نکرده بود ولی با دیدن کافه طوری رفتار کرد که انگار اصلا به هوای خریدن دفتر و رفتن به ان کافه به جاده زده است.
 وارد کافه شد.
 زیبا بود ولی  متاسفانه به صورت بی سلیقه ای با نماد های روشنفکرنمایی تزئین شده بود.
  اما خلوت بود این بسیار دلپسند بود.
  میز کنار پنجره و صندلی روبروی منظره بیرون را انتخاب کرد و نشست. 
 به کسی که کنارش آمد نگاه هم نکرد، فقط قهوه ای سفارش داد و دفتر را روی میز باز کرد. طوری که گویا حرفهای فراوانی برای نوشتن دارد ولی در حقیقت هیچ تمایلی به این کار نداشت.
 به صفحات سفید نگاه کرد و سعی کرد این افکار پریشان و بی نظم را مرتب کند تا حداقل بتواند به خودش توضیح دهد که چه حسی دارد.
 فکر کرد.
 قهوه اش آمد.
 فکر کرد.
 جرعه ای قهوه نوشید و باز هم فکر کرد و به این نتیجه رسید که در میان دو حال گرفتار آمده.
 نمیدانست بخاطر اینکه اینقدر راحت اجازه داده که زنش با امکاناتی که وی برایش فراهم کرده احساس بی غیرتی و غرور آسیب دیده داشته باشد یا برای اینکه خود را از خفت زندگی کردن با زنی که دل در گرو مردی دیگر داشت رهانیده حس خوبی داشته باشد و این حس خوب را اندکی کینه بی آزار و خشم نهفته زینت دهد؟
 میخواست جرعه ای دیگر قهوه بخورد که متوجه شد فنجانش خالیست.