من که در دام این زنها نمی‌افتم

معلوم بود عاشقم شده.

از وقتی رسیده بودیم تابحال دو بار نگاهم کرده. حتی برای اینکه توجهم را جلب کند الکی به آشپزخانه رفت و برایمان میوه آورد.

وقتی میوه را تعارف کرد با چنان لحن خاصی گفت:((بفرمایین)) که تمام آمال قلبی اش برملا شد.

حالا خوب است که من در دام این زنها نمی افتم.

شوهرش با پدرم مشغول صحبت بود.او هم برای جلب توجه من با مادرم شروع به حرف زدن کرد.میدانست که یکی از راههای تصاحب پسر ها، خودشیرینی برای مادرانشان است.

هرچند که من در دام این زنها نمی افتم.

اصلا نمیتوانست نیت خود را پنهان کند. یکبار قبلا جلوی شوهرش بمن گفت: ((بفرمایین چایی‌تون سرد نشه)) ، حالا هم که شوهرش را سرگرم میدید با چنان ناز و کرشمه ای پیش مادرم گفت: ((میوه‌تونو بفرمایین)) که دیگر به خوبی می‌دانستم چه افکاری در سر دارد. حتی میترسیدم که مادرم بو ببرد.

ولی خوب من که در دام این زنها نمی افتم.

وقتی دید راه نمیدهم، برای عرض اندام بلند شد تا پوست میوه ها را در سطل خالی کند. فقط به خاطر من. وگرنه چه لزومی داشت؟

پیشدستی مرا با چنان عشوه ای خالی کرد که دلم آب شد.

هرچند که من در دام این زنها نمی افتم.

کمی فکر کردم، دل شکستن کار خیلی بدی است.برای همین تصمیم گرفتم در برابر اظهار علاقه هایش کمی روی خوش نشان دهم.

البته توجه داشته باشید که من در دام این زنها نمی افتم.

این بود که داخل چشمانش نگاه کردم و گفتم: ((خیلی ممنون، زحمت کشیدین))

لبخندی زد و نشان داد که معنای حرفم را درک کرده و به رسم دلبری، ((خواهش میکنم)) کشیده ای گفت عقل از سرم رفت.

حالا خوب است من در دام این زنها نمی افتم وگرنه با عشوه های غلیظ این زن تا کنون گرفتار شده بودم.

.

طول و تفصیل دادن عالمی ندارد.همینقدر بدانید که حرکاتش هنگام پهن کردن سفره و چیدن بشقابها و لیوانها خودش یکپا منظومه لیلی و مجنون بود.

طرز گرفتن بشقابها.

خم شدنها برای چیدن وسایل.

وقتی دیس پلو را می‌آورد نگاه آتشینی به کرد که داد میزد تمام این زحمات را به خاطر من کشیده و اینهمه تدارک را برای من دیده.

سر سفره بی اختیار شده بود.از هیچ چیز نمی ترسید.نه از گیر افتادن، نه از رسوایی.

تقریبا روبروی من نشست و سه بار بمن گفت که بیشتر غذا بکشم.

البته من که خودم خبره هستم و خوب میدانستم منظورش چیست.

در موقع جمع کردن سفره هم همان بساط بود.اینبار بگی نگی یک کمی ته دلم لرزید.

البته نگران نباشید ها...من در دام این زنها نمی افتم.

بعد از شام مدتی خودش را در آشپزخانه پنهان کرده و وانمود میکرد که در حال شستن ظروف شام است.

اما من که میدانستن به خاطر رفتار بی پرده اش سر شام خجالت میکشد و از نگاههای من فرار میکند و دلهره این را دارد که فکر کنم زنی سبکسر است.

در همین مدت که فرصت گیر آوردم مشغول تمیز کردن عینک ته استکانی ام شدم و دستی هم به موهایم کشیدم. آرایششان درست بود و موهای بلند کناری ناحیه بدون موی وسط سرم را پوشش  داده بود.در کل همه چیز مرتب بود. تمام جاذبه های لازم برای جذب همه زنان و دختران را داشتم. البته مهمترین آنها مجرد بودن در 35 سالگی ام است.

شاید شما از دنیا خبر نداشته باشید ولی حسن آقا، صاحب قهوه خانه محله مان میگوید تمام مردان خوشتیپ و کاریزماتیک تا سنین بالا مجرد میمانند و این خود یکی از ارکان جذابیت است.

بالاخره بر خجالتش غالب شد و به سالن آمد. از پدرم چیزی پرسید. من توجه نکردم و قد و بالای کسی را که دیوانه وار عاشق خود کرده بودم را برانداز میکردم.

باز هم به آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد با یک سینی نسکافه برگشت.

من منظورش را گرفتم.

نسکافه آورده بود تا دیرتر خوابمان بگیرد و دیرتر برویم تا بیشتر بتواند مرا ببیند و از حضورم استفاده کند و عشوه بریزد.

دیگر دلم بحالش سوخت. تصمیم گرفتم او را به کام دلش برسانم.

البته توجه دارید که...بنده در دام این زنها نمی افتم.

یکبار دیگر که به آشپزخانه رفت، منهم به بهانه آب به آشپزخانه رفتم. تا مرا دید لبخندی زد که دل هر مردی را می رزاند.

پرسید که چه میخواهم و چرا خودم زحمت کشیدم و اگر میگفتم او می آورد و از این حرفهای الکی که احساساتش را پشتشان پنهان کرد.

با لبهای لبشکری ام لبخندی زدم که هیچ جنس مخالفی توانایی مقاومت در برابر آن را ندارد و همه شان، هر جا که باشند، با دیدن لبخند من برمیگردند و به من نگاه میکنند و میخندند.

القصه، نزدیکش شدم. تعجب کرد و لبخندش محو شد. معلوم بود از این که رویایش در حال محقق شدن بود در شوک میباشد.

همینکه سرم را جلو بردم تا او را ببوسم و کام دلش را براورده سازم، خودش را عقب کشید و چنان سیلی دم گوشم نواخت که عینکم دو متر آنطرفتر جلوی یخچال روی زمین افتاد.

با صدایی که مواظب بود کسی جز من آن را نشنود گفت: ((گمشو برو مردیکه عوضی.از سر شب هرچی نگاهای هیزتو تحمل کردم و به روی خودم نیاوردم هارتر شدی. گمشو برو دست ننه باباتو بگیر همتون گورتونو گم کنینوگرنه به شوهرم میگم شقه شقه ات کنه))

به سمت یخچال رفتم و بعد از مدتی کورمالی کردن توانستم عینکم را پیدا کنم.

پیش بقیه برگشتم و گفتم دلم درد میکند و زودتر برویم که اجابت شد.

در ماشین داشتم به این فکر میکردم که این زن چقدر ناز دارد. درست است که تمام زنان و دختران ناز میکنند، اما این یکی وقتی وصول مقصود و وصال یار را چنین نزدیک دید، هول کرد و کم بیش از اندازه ناز کرد.

ولی کلا خدا را شکر که من در دام این زنها نم افتم.

پایان