کام عمیق
کام خیلی تلخ و سنگینی از سیگارم گرفتم. سیگاری که عادتی بدان نداشتم و معتقد بودم سنگین است و سینه ام را اذیت میکند ولی اینبار سنگین ترین کامم را از آن گرفتم و چه گوارا بود.
میخواستم روی جدول کنار پیاده رو بنشینم. دستانم را بر صورتم بگذارم و از عمیقترین عمق ناشناخته قلبم گریه کنم.
با بغض و انواع آن آشنایی داشتم ولی این بغض جدید بود و ناشناخته. وبس بیرحمانه سنگین.
هرچه بغض میان گلو و قلبم سنگینتر میشد، پاهایم سبکتر میشد و حفظ تعادل و قدم برداشتن برایم سختتر میشد. وقتی از سر عجز به تیر چراغ برق بتنی تکیه دادم، بخاطر بیرون آمدن از خانه احساس پشیمانی عجیبی کردم.
پنجه ای فولادی را در میان قفسه سینه ام حس میکردم که قلبم را میفشارد. و چه سخت میفشرد پنجه فولادین این غم.
مرد جوان با قیافه ای در هم کشیده در خیابانی باریک و قدیمی قدمهایی سست و بی حالت برمیداشت. اگر چهره گرفته اش و نگاه غمبارش نبود، ممکن بود بینندگان او را مست فرض کنند. ولی غمی که از چهره و داغی که چهره اش هویدا بود، این احتمال را کاملا منتفی میکرد. و اگر هوشیاری از کنارش رد میشد، آرزوی مرگی را که با زبان حال میکرد، به وضوح میشنید. و چنان کامهای سنگینی از سیگارش میگرفت که گویا سوزش نایش، کمترین سوزشیست که در این جهان تجربه کرده.
وقتی به تیر چراغ برق، که زیر تابش آفتاب داغ شده بود تکیه داد،تنها بود. هیچکس در آن خیابان نبود تا شکستن بیصدای روحش را ببیند.
خسته بود. اما نه از راه رفتن زیاد. بلکه خسته بود از آنچه بر سر جسم و جانش می آمد.
خسته ام. ولی نه به این خاطر که کاری کرده ام. پریشانی افکارم شالوده جسمم را در هم شکسته.
افکاری که آرزو میکردم میتوانستم در جعبه ای پولادین مهر و موم ابدی کنم و در دوردست ترین سرزمین ذهنم در صعب العبور ترین کوهستانهای آن سرزمین، در خطرناکترین غار آن کوهستان دفن کنم. هر لحظه در خودآگاهم جولان میدهند و قدرت را از دست و پایم می ربایند.
افسوس که نمیتوانم بگویم شب و صبح آن روز چه اتفاقی برایش افتاد. فقط به ذکر همین بسنده میکنم که وقتی از خواب بیدار شد قلبش چنان بر طبل سینه میکوبید که آن آویزه مبهم، همان که ه فرفروژه بالای تختش گره زده بود، ابتدا با حرکاتی نرم و سپس با حرکاتی تند و نیرومند عملا تاب میخورد. با هر تپش قلبش مثل تسبیحی که به آینه جلوی کامیونی قدیمی که در جاده خاکی حرکتمیکند، تاب میخورد.
ضرباتی که قلبم به سینه ام وادرمیکرد را به وضوح میشنیدم و احساس میکردم قدرت آن مرا در تختم به سان گهواره ای تاب میداد. اما فقط این نبود. حرکت لگام گسیخته خون را هر دو شاهرگ اصلی گردنم هم میشنیدم. و همینطور احساس میکردم کرم خاکی بازیگوشی روی هرشقیقه ام زیر پوستم گیر ذفتاده و با دادن پیچ تاب دایره واریکه به خود میدهد، تلاشدر نجات خود دارد.
کارشناس علوم سیاسی