داستان صعود بخش اول
بسمی تعالی
همه جا تاریک بود.
نمیدانستم چشمانم را باز کرده ام یا نه. اما خودم احساس میکردم که این تاریکی محیط است.با این که هیچ چیز نمیدیدم ولی سرگیجه شدید و حالت تهوع داشتم.
دردی که از پاهایم شروع شده بود و بالا می آمد اکنون به کمرم رسیده بود و لحظه به لحظه هم شدیدتر میشد.
ولی عجیب بود که قدرت بیتابی کردن از درد را در خودم احساس نمیکردم.
علاوه بر حس دورانی که سرم را فراگرفته بود، احساس سیالی نیز داشتم. جسمم مانند برگ خشک و نارنجی رنگ چناری بود که روی آبهای دریاچه ای نارآرام این سو و آن سو میرفت.
حالا درد در اطراف شکمم بود ولی من همچنان سعی نمیکردم آخ و اوفی بکنم یا کمکی بطلبم. گویا مسجل بود که در این وادی تاریکی هیچ فریادرسی نخواهد بود.
درد داشت به سینه ام میرسید و برگ خشک و نارنجی رنگ چنار، اکنون در چنگال گردابی اسیر بود. هم سرم در دوران بود و هم کل وجودم حول مرکزی در حال چرخش.
درد کم کم در گلویم متمرکز میشد. درد از هر جای بدنم که رخت بر میبست و به سمت گلویم می آمد، در جای خود بی حسی سردی بجا میگذاشت.
نفس کشیدنم مشکل شده بود. اکنون تمام آن درد وحشتناک میان سینه و گلویم متمرکز شده، سایر قسمتهای بدنم یخ زده و فاقد احساس بود. با نزدیک شدن کانون تمرکز درد به گلویم حس خفگی به من دست میداد.
به وضوح شاهد پیشروی آهسته درد ها به سمت گلویم بودم. مطلقا توانایی نفس کشیدن نداشتم. سینه ام تنگ و فشرده شده بود. چیزی به واکنش غیر ارادی دیافراگم و تمام شدن کارم نمانده بود. سوزشش وحشتناکی در سینه ام حس میکردم. گویی ریه هایم پر از اسیدی قوی شده باشد.
در یک لحظه دردی که گلویم را میفشرد مانند کراکر تردی شکست و از هم پاشید و اولین نفس من همراه بود با باز شدن چشمهایم. که البته بخاطر تاریکی طولانی همه جا را تار میدیدم. احساس میکردم مثل یک بادکنک سبک هستم.
چشمانم که به نور محیط عادت کرد، متوجه شدم که جایی نزدیک سقف اتاقی معلق هستم.گویا با نخی نامرئی به تختی که در وسط اتاق بود و کسی روی آن خوابیده بود، بسته شده ام.
اطرافم را وارسی کردم. شبیه اتاق بیمارستان بود.
از این سبک بالی و حس تعلیق خود لذت میبردم ولی از اینکه چیزی مرا به تخت بسته بود لجم میگرفت. با خشم به تخت نگاه کردم کسی بی حرکت روی آن خوابیده بود و ملافه سفیدی را تا سینه اش کشیده بودند. یک زن در دهه سوم عمرش، مو طلایی، گونه هایی برافروخته با لب و بینی زیبا.
من این زن را میشناختم. آری خیلی هم از نزدیک میشناختم. سعی کردم کمی به تخت نزدیک شوم و با تکان دادم سرم از کرختی و گنگی چند دقیقه قبل خارج شوم.
وقتی بیشتر به شخص خوابیده رو تخت دقت کردم دلم فرو ریخت. اضطراب و ترس بی سابقه ای بر جانم افتاد. خود را مانند خرگوشی که از چهار سو در محاصره سگهای شکاری درامده، گیج و بیچاره حس کردم. کسی که روی تخت بیمارستان خواب بود خودم بودم. اما چطور امکان داشت؟ من که این بالا بودم. من که اینجا هستم و اینجا به هستی خود می اندیشم. من این بالا هستم. پس آن موجود خوابیده روی تخت چیست؟ من؟ یا جسم من؟ یعنی جسمم هیچ اعتباری ندارد که وقتی از چند متر بالاتر به آن نگاه میکنم تا حدی با آن بیگانه میشوم که با ضمیر "آن" درباره اش حرف میزنم؟
ولی چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا اینقدر تجهیزات پزشکی و دم و دستگاه به "آن" بدن، بدنم وصل کرده بودند؟ مگر چه اتفاقی برایم افتاده است؟
در همین احوالات بودم که درب اتاق باز شد و مرد جوانی با قدی بلند و موهایی قهوه ای و چهره ای جذاب وارد اتاق شد. با دیدن وی گویی در بیابانی سوزان چشمه آبی یافته ام. ترسها و اضطرابم فروکش کرد. میدانستم که همسرم آمده تا مرا از این آشفتگی نجات دهد. میدانستم که با وجودش به این وضع ناخوشایند خاتمه خواهد داد.
خواستم به سمتش بروم. نتوانستم. همچنان مثل بادکنک های هلیومی به سمت بالا کشیده میشدم. در عوض تمام قدرتم را جمع کردم و نامش را صدا زدم. هیچ اهمیتی نداد. بار دوم با قدرت بیشتری نامش را فریاد زدم. اما بی تفاوت به سمت صندلی کنار تخت رفت و با چهره ای گرففته به صورت "آن" که در نظر او من بودم نگاه کرد.
داد زدم. هرچقدر خواستم به او توضیح دهم که من این بالا هستم، بی فایده بود و هیچ واکنشی نشان نمیداد.مثل اینکه اصلا صدایم را نمیشنید. ولی چطور ممکن بود؟ مگر ما یک روح در دو بدن نبودیم؟ پس چرا وجود مرا درک نمیکند و به چهره "آن" بدن خیره شده است؟
عصر بود. نور نارنجی رنگی از پنجره نیمه باز، به داخل اتاق رنگ میپاشید. یک از غروبهای زیبای مرداد ماه در حال خلق زیبایی خود در بوم آسمان بود.
فریبرز همچنان کنار تختم نشسته بود ولی مدام با گوشی اش ور میرفت و چیزی تایپ میکرد.
در باز شد و دکتر پا به سن گذاشته ای همراه دو پرستار وارد اتاق شدند. فریبرز با دیدن آنها مثل فنر از جا پرید و دکتر را سوال پیچ کرد.
دکتر برگ کاغذی را از یکی از پرستارها گرفت و رو به فریبرز گفت:
متاسفانه مریضتون به کما رفته. شما مطمئن هستید که وقتی پیداش کردین هیچ ظرف دارویی کنارش نبود.
بله آقای دکتر. اینو همون اول هم گفتم.
پس با این حساب باید صبر کنیم تا آزمایشگاه نوع و مقدار دارویی که باهاش اقدام به خودکشی کرده رو مشخص کنه و بعد از اون نحوه درمان مناسب رو انتخاب و اعمال کنیم. در ضمن پلیس تو نرس استیشن منتظر شماست تا پرونده این اقدام به خودکشی رو تکمیل کنه.
و سپس هر چهار نفر از اتاق خارج شدند.
اتاق دور سرم میچرخید. حرفهای دکتر مثل پتک بر هوشیاری ام ضربه میزد.نمیتوانستم چیزی را که شنیده بودم باور کنم. نمیتوانستم این داستان مسخره را هضم کنم. کما؟ خودکشی؟
من چرا باید خودکشی کنم؟ من زندگی دارم که تمام فامیل و دوستانم حسرتش را میخورند. با عشقم ازدواج کردم. هردو کار مناسب داریم و زندگی شیرین و مرفهی را میگذرانیم. نه من خودکشی نکرده ام. من عاشق همسرم هستم. عاشق زندگی با او هستم. این فکر احمقانه است. بدتر از احمقانه.
به ذهنم فشار می آورم تا به خاطر بیاورم که من چرا به این حال افتاده ام، اما هیچ چیز از چهل و هشت ساعت گذشته در خاطرم نیست، چنانکه گویا اصلا این دو روز منتهی به این لحظه را زندگی نکرده ام.
یقین دارم که اقدام به خودکشی نکرده ام اما چرا هیچ چیزی از حادثه ای که باعث شده به کما بروم را به خاطر ندارم؟
کما… خدای من. یعنی ممکن است منهم سالها در کما بمانم و سالهایی طلایی را که باید با عشقم سپری میکردم را از دست بدهم؟ نه. حتی فکرش هم غیر قابل تحمل است. نه، من اینگونه نخواهم شد. من خیلی زود بیدار میشوم و با همسر عزیزم زندگی شیرینمان را از سر میگیریم. بچه دار میشویم. خانه بزرگتر میخریم. آری. من خیلی زود بیدار خواهم شد. من به قدرت عشق ایمان دارم.
فریبرز وارد اتاق شد. از چهره اش معلوم بود که عصبی بود. سرخ شده بود و سوئیچ ماشینش را در دستش تاب میداد و میچرخاند. درست مثل همیشه که هنگام فشار عصبی این کار را میکرد. روی صندلی نشست و خم شد. سرش را بین دو دستش گرفت و آرمید.
هوا دیگر میل به تاریکی پیدا کرده بود. لامپهای مهتابی بیمارستان مدتها بود که روشن شده بودند. نمیدانستم گریه میکنم یا تنها آههای سوزانی از درونم میکشم.
در این لحظات بحرانی مانند فکرم مانند توپ پینگ پونگی به این طرف و آن طرف میرفت و سیل افکار آزار دهنده لحظه ای آسوده ام نمیگذاشت.
گاه به این فکر میکردم که اگر بار دیگر نتوانم دستهای همسرم را بگیرم ،پس با عمر جاودان ناشی از مرگ چه کنم؟ این ابدیت تنهایی به چه کارم می اید؟
گاه فکر میکردم که پدر و مادرم چه حالی خواهند شد و با شنیدن این خبر چه بر انها خواهد گذشت؟ حتی ممکن بود این دکتر های آماتور نظریه مسخره شان را راجع به خودکشی به انها هم بگویند و داغشان را سوزانتر کنند.
گاهی این فکر مشغولم میکرد که اصلا این دکتر های روغن نباتی(به تعبیر مادر بزرگم) فکر خودکشی من را از کجایشان دراوردند؟ و چرا وقتی این حرف بچگانه را زدند فریبرز نزد توی دهانشان؟
گاهی هم این فکر مشغولم میکرد که اگر تمام احساسات حاصل فعل و انفعالات شیمیایی درون بدن است پس این احساس ترس و این اندوه کمر شکن از کجاست؟ مگر نه اینکه احساس دلشوره حاصل ترشح غدد فوق کلیوی است؟ پس من چطور از فرط دلشوره در سینه ام احساس سوزش میکنم؟
یعنی تمام این فعل و انفعالات در بدن رخ میدهد و حسش از طریق این بندی که حس میکنم مرا به پیکرم بسته به من منتقل میشود؟
نمیدانم و تمام این مجهولات ملغمه ای از آشفتگی را در ذهنم ایجاد کرده که فیالحال هیچ راه برونرفتی از آن نمیبینم.
فریبرز اندیشناک قدم میزد و گاهی با تلفنش حرف میزد و گاهی از پنجره بیرون را تماشا میکرد. با این حساب هر لحظه ممکن بود خانوادهه ام سر برسند. خدای من کاش میتوانستم از شر این بند رها شده و به جایی چنان دور بروم که شاهد زاری مادرم و اندوه پدرم نباشم.
نمیدانم چه مدت در این افکار بی سر و ته غوطه ور بودم. اما اتفاقی که مرا به خود آورد حرکت در بود. در باز شد و کیمیا، صمیمی ترین دوستم وارد اتاق شد. کسی که از دوران دبستان تا کنون هیچ برهه ای از زمان را بدون هم سپری نکرده بودیم. آمدنش موجی از آرامش و و خنکی را بر سینه سوزانم پاشید و اجازه نداد به این فکر کنم که چطور کیمیا زودتر از پدر و مادرم به اینجا رسیده بود. شاید برایشان کاری پیش آمده بود. ولی کدام کاری میتوانست مهمتر از من باشد؟
در حال لذت بردن از خنکای دیدن بهترین دوستم بودم که کیمیا با فریبرز شروع به حرف زدن کرد.
-سلام عزیزم. همونطوری که گفتی همشونو تو یه جای دور و بی ربط سر به نیست کردم و سری هم به خونه و آرایشگاه و خونه فاطی زدم تا خودمو نشون بدم.
-خوبه. رفتار مرموزی که ا زخودت بروز ندادی؟
-نه. مثل همیشه خیلی عادی بودم.
عزیزم؟ اینها چرا با این لحن با هم صحبت میکردند؟ کیمیا چه چیزی را سر به نیست کرده بود؟ آخ. سرم تیر میکشید. حس میکردم پشت سرم را کسی در مشتش گرفته و میفشارد.
کیمیا نگاهی به تخت و بدن بی حرکت من کرد و ادامه داد:
-حالا با این باید چیکار کنیم؟
-نمیدونم.
-دکترا چیزی در مورد احتمال برگشتش از کما نگفتن؟
-نه. چون ظرف دارو هایی که خورده بود رو نشون دکترا ندادیم، مجبور شدن آزمایش بگیرن تا نوع دارو رو مشخص کنن و همین خودش سی و شیش ساعت وقتشونو میگیره و فکر نکنم بعد از این مدت امیدی به درمانش وجود داشته باشه.
کیمیا دوباره به فریبرز نگاه کرد و ادامه داد:
-چی داری میگی؟ سی و شیش ساعت؟ مگه نشنیدی که ملت بعد چند سال از کما میان بیرون؟
-خب میگی چیکار کنیم؟
-باید یه راه قابل اطمینان برای خلاصی از شرش پیدا کنیم.
-مثلا چیکار کنیم؟
-چه میدونم. شیر اکسیژنشو ببند.
-اما اینطوری سیستمشون آلارم میده و پرستارا میریزن اینجا تا درستش کنن.
-خب لوله تنفسشو از بینیش درار. قبل از رسیدن پرستارا هم برگردون سر جاش. اگه چند بار این کارو بکنی یا نفله میشه یا بخاطر نرسیدن اکسیژن به مغزش علیل میشه دیگه نمیتونه کاری به کارمون داشته باشه.
-به پدر و مادرش چی بگیم؟ حتما سعی میکنن سر در بیارن که چرا دخترشون همینجوری خود کشی کرده؟
کیمیا به فکر فرو رفت.
از درد پشت سرم چشمانم سیاهی رفت. کم کم چیز هایی مانند جرقه های اتش سریع و ناپایدار یادم می آمد.
ظرفهای دارویی که از یکی از دوستانم که داروخانه داشت خریدم.
صفحه تلفنی که پیامکهایی داشت. پیامک هایی که قلبم را به درد آورد و از درد اشکم را در آورد.
دری که باز شد و .....
نه ممکن نبود. این ترکیب نامیمون غیر ممکن بود. عشقم با بهترین دوستم؟ نه نمیتوانست حقیقت داشته باشد. قطعه دچار توهم شده ام. اری توهم برای کسی در شرایط من بسیار طبیعی است.
نا گهان کیمیا گفت:
-فهمیدم. اولش یکم طفره میری و وقتی حسابی بهت گیر دادن که چه اتفاقی افتاده بهشون میگی با کسی رابطه داشت و وقتی تو متوجه شدی از ترسش خودکشی کرد. تو هم برای اینکه ناراحتشون نکنی و تصورشونو از دخترشون خراب نکنی نمیخواستی بگی. مرده رو هم نمیشناسی و فقط دو بار تو خیابون و کافی شاپ دیدی و آخرشم خودش تحت فشار اعتراف کرد. فهمیدی؟
خدای من. من در چه لجن زاری زندگی میکردم. این خراب آباد خیانت زده دیگر کجاست؟ این موجودات سراپا لجن زده دیگر کیستند؟
من چطور عمری توانستم این بوی گند انسانیت را تحمل کنم و با عقاید احمقانه ای خود را فریب دهم؟
در حالی که در گرداب احساسات گوناگون از خشم و دلشکستگی گرفته تا نا امیدی و نفرت گرفتار بودم خود را سبک تر احساس کردم. بالاتر رفتم. بندی که احساس میکردم مرا به پیکرم بسته شل تر و تازکتر شد. با حرک تندی بند را پاره کردم.
صدای دستگاههای وصل شده به "آن" بدن در آمد.
فریبرز و کیمیا آشفته و شوکه بدون هیچ حرکتی به "آن" بدن نگاه میکردند در باز شد و پرستاران با عجله خودشان را داخل اتاق پرت کردند.
خودم را آزاد رها کردم و مثل همان بادکنک هلیومی اهسته به سمت بالا کشیده شدم. وارد طبقه ی دیگری شدم که چند بیمار در آن خوابیده بودند.
از ساختمان بیمارستان خارج شدم. شب بود اما هوا پر بود از شرر ها و جرقه های اتش. شکافی را بالای سرم میدیدم که از آن آتشی زبانه میکشید و مرا به خود میخواند.
چشمم را بستم و خود را به سوی حرکت غیر ارادی ام سپردم.
حرکتی به سوی مقصدی که خودم انتخاب کرده بودم.
پایان بخش اول
کارشناس علوم سیاسی