به چه سان میگذرد عمر گران...
من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت
آنهمه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی...هیهات
آن کسانی که نمیفهمیدند زندگی یعنی چه، رهنمایم بودند
عمرشان طی میگشت بیخود و بیهوده
و مرا میگفتند که چو آنها باشم
که چو آنان دائم فکر خوردن باشم
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنیش میفهمم
حال میپندارم
هدف از زیستن این است
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرئت و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
آنچه آموخته ام را به دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران باشم و با شعله خویش، ره نمایم به همه، گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
حال من میفهمم
کین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت
کودکی بی حاصل
نوجوانی باطل
وقت پیری غافل
به بیانی دیگر
کودکی در غفلت
نوجوانی شهوت
در کهولت حسرت
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ
آیا پنداشتید که شما را بیهوده خلق کردیو و اینکه شما به سوی ما باز نخواهید گشت؟
محمدرضا شریفی نیا
کارشناس علوم سیاسی