الگو های ما! یک ماجرای عبرت انگیز

بسم الله الرحمن الرحیم

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

میخواهم داستانی از یک تحول حول محور یک اسوه عادی برایتان بنویسم.

من در نوجوانی و سال اول دوران جوانی در اوج جهل مرکب بودم. یعنی در عین جهالت خود را عالم و در مواضع خود، خود را بحق میدانستم.

اولین چراغی که مرا از جهل مرکب خارج کرد و به جهل بسیط رساند، یعنی موجب شد تا بفهمم که جاهلم و در تمام مواضعم ناحق، سرتیپ پاسداری بود که برای تدریس درس دفاع مقدس در دانشگاه می آمد. مجالست و صحبت اندکی که با وی داشتم باعث شد تا آگاهی هایی کسب کنم.و مهمترین این آگاهی، آگاهی به جهالت بود.

با درک این جهالت به دنبال منابعی افتادم تا کمی بدانم. کمی.

برای اینکه بدانید تا چه حد نادان و نا آگاه بودم باید اشاره کنم که در ابتدا در ویکی پدیا ی معلوم الحال به دنبال کلید وازه هایی میگشتم که از آن پاسدار پاک سرشت شنیده بودم.

بعد از یک ماه مطالعه بود که دریافتم به اطلاعاتی موثق تر نیاز دارم. در همین دوران بود که با استاد رحیم پور ازغدی آشنا شدم. آشنایی که زندگی، دنیا و افکار مرا تحت تاثیر قرار داد.

هر لحظه که سخنرانی های وی را گوش میدادم علاوه بر اینکه از صحبتها و معلومات وی استفاده میبردم و از منابعی که معرفی میکرد سیراب میشدم، در کنار ان نیز به درجه علمی و حکمی و عقلانیت وی و کمال پختگی وی در مواجهه با مسائل ختلف رشک میبردم و بعد از مدتی تصمیم گرفتم من هم مثل او شوم.

رشته تحصیلی خود را با مشکلات فراوانی که داشت تغییر دادم و سر از هر چیز دیگر برگرفتم و در راه مطالعه و کسب دانش گذاردم.

هر لحظه که بر من میگذشت عطش یادگیری من افزونتر میشد. هر لحظه درکات جدیدی از اعماق جهالتم بر من مکشوف میگشت و بیش از پیش به دنبال یادگیری خارج از مدار رشته های تحصیلی بودم.

اما هدفم از گفتن این مطالب چه بود؟ 

امروز که به این گذشته مذکور نگاه میکنم این فکر مرا رها نمیکند که با الگو قرار دادن یک انسان صالح و دانشمند معمولی و غیر معصوم، زندگی یک انسان تا به این حد میتواند تغییر کند. چه میشد اگر به ندای خداوند متعال گوش فرا میدادیم و آن انسان کامل که خدا او را اسوه حسنه نامید و سعادت دنیا و اخرت را در گرو تلاش برای تشبه به او دانست، را الگوی خود قرار میدادیم و کمترین تلاشی در راه شبیه کردن خود به او و فرزندان معصوم و مطهرش(که سلام و رضوان الهی بر ایشان باد) مینمودیم؟

آیا وضع ما امروز طور دیگری نبود؟

ما امروزه با داشتن شهروندانی که قریب به نود درصد ایشان با سواد هستند و حدود سی درصد ایشان تحصیلات عالیه آکادمیک در انواع رشته ها دارند، اجتماعی داریم که در ان وضعیت ترافیک و تخلف از قوانین ان بر همگان روشن است. به اندازه سیر کردن چهار کشور آفریقایی برای مدت یک سال، دور ریز غذا داریم. در جامعه صنعتی و تجاری خود انواع تخلفات و فرار های مالیاتی کلان و احتکار ها و کم فروشی ها و گران فروشی ها داریم. 

لذاست که با یک محاسبه سرانگشتی به این نتیجه میرسیم که راه را بیراهه رفتیم و تحصیلات برای سعادت  یک جامعه لازم اما ناکافی است. 

راه سعادت جامعه از مسیر  الگو قرار دادن اسوه های حسنه میگذرد.

ما انسانها هنگامی که وسیله ای میخریم، ابتدا کتابچه راهنمای آن را که توسط خود طراح و سازنده ی محصول نوشته شده را مطالعه می کنیم و از مفاد ان تبعیت میکنیم. اما در مورد خودمان، کتاب راهنمایی را که خالق ما برایمان فرستاده و راه صلاح و سعادت ما را در ان قید کرده یا کلا نادیده میگیریم یا در دهان لقلقه کرده و در عمل به آن دچار قصور ها و تقصیر ها میشویم.

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

سرطان ریشه زده در پیکر ایران

تکنوکراتهای حاکم در دولتهای یازدهم و دوازدهم دقیقا نوادگان فکری همان مشروطه طلبانی هستند که سودای واردات وزیر از انگلیس داشتند و امروز این تکنوکراتها سودای غرب پرستی خود را با تمایل به واردات مدیر غربی به زبان راندند.
اینها نوادگان فکری رزم آرا ها هستند که معتقدند نه تنها ایرانی توانایی مدیریت صنعت کلان خود را ندارد بلکه از ساخت لوله هنگ و آفتابه هم عاجزند و در حالی که از بیت المال فربه گشته اند بی آنکه روی از شرم سرخ کنند داد سخن میدهند که ایرانی باید به ساخت قرمه سبزی و آبگوشت بزباش دل خوش کنند.

در این سرزمیناسرزمین هستند که تنها و تنها تفکر سجده در برابر دگماتیزم غرب را به دانشجویان خود می آموزند.
اساتیدی که به مثابه جاسوس در قبال دریافت وجوهی دانشجویان نخبه را تحریک و تحریص به مهاجرت به غرب میکنند.

اینها ریشه های از سرطان غرب پرستی است که در اطراف و اکناف پیکر این کشور عزیز اما بی دفاع از نظر فکری، چیره گشته اند.

به چه سان میگذرد عمر گران...

من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت
آنهمه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی...هیهات
آن کسانی که نمیفهمیدند زندگی یعنی چه، رهنمایم بودند
عمرشان طی میگشت بیخود و بیهوده
و مرا میگفتند که چو آنها باشم
که چو آنان دائم فکر خوردن باشم

ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنیش میفهمم
حال میپندارم
هدف از زیستن این است
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هواها گسلم

پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرئت و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
آنچه آموخته ام را به دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران باشم و با شعله خویش، ره نمایم به همه، گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
حال من میفهمم
کین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت
کودکی بی حاصل
نوجوانی باطل
وقت پیری غافل
به بیانی دیگر
کودکی در غفلت
نوجوانی شهوت
در کهولت حسرت

أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ 
آیا پنداشتید که شما را بیهوده خلق کردیو و اینکه شما به سوی ما باز نخواهید گشت؟

 

محمدرضا شریفی نیا

رسول یا نبی؟

بیشتر ما همواره رسول و نبی را بجای هم و بدون تفکیک معنایی استفاده میکنیم.

در حالی که این دو کلمه بسیار با هم فرق دارند و مقام استفاده از آنها بسیار متفاوت است.

نبی از ریشه نبا به معنی خبر رساننده است.

یعنی نبی فقط وظیفه دارد خبری را به قومی ابلاغ کند و وظیفه دیگری ندارد.

اما رسول از ریشه رسل، به معنی فرستاده است.

یعنی از جانب کسی، در مباحث دینی خدا، فرستاده شده تا ضمن ابلاغ آن خبر، که عمدتا اوامر و نواهی شریعت است، اجرا و سازمان دهی و ضمانت اجرایی شریعت را نیز بر عهده گیرد.

مقام بالاتر امامت است که محل بحث ما در این پست نیست.

رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه و آله واجد هر سه مقام بودند.

 

یکی از مهمترین عادت های نویسندگان بزرگ

نویسنده شدن به همان اندازه سخت است که نوشتن اسان است.

یکی از مهمترین عادتهایی که نویسندگان بزرگ داشتند، نوشتن روزانه بود.

توجه داشته باشید که نیاز نیست برای شروع کردن به نوشتن منتظر یک ایده درخشان و رویایی باشید.

شروع به نوشتن کنید.

هر روز و حتی هر وعده و حتی هر لحظه ای که کاری ندارید.

این کار باعث افزایش قدرت ذهن شما در پرازش واژه ها میشود و نهایتا باعث طلوع آن ایده درخشان از پشت تپه های تاریکی می شود که نوشته اید.

من خودم ضمن اینکه اوقات خالی ام را نوشتن چرندیات پر میکنم، هنگامی که ایده ای به ذهنم رسید، چارچوب کلی را حفظ میکنم.

دنیای داستان را نقاشی میکنم.

شخصیت ها را خلق میکنم و خلقیات آنها را توصیف میکنم.

و سپس به آن مخلوقات اجازه زندگی میدهم. 

عروس رفته گل بچینه؟!

همه شما بیشتر از آنچه که بتوانید بدون سه ثانیه فکر کردن تعداد آنها را به خاطر بیاورید، به مجالس و عقد و عروسی رفته اید.
در که این مجالس سلطان بلا منازعه آلبوم عکس های خوانوادگی و گالری عکس های شخصی در لوازم دیجیتال و شه بیت خاطرات پابلیک ما هستند.
در مورد جزئیات آنها هم بحث و جدل فراوان است اما مشهورترین آنها، ((نوشابه شون گاز نداشت، غذا شون نمک))
عده ای از کسانی هم که در دهه شصت هجری شمسی زیسته اند، انواع بله گفتن های خنده داری را در خاطر دارند که یادآوری آنها     انسان را از فرط خنده به سه قسمت نامساوی تقسیم میکند.
با اجازه بزرگتر ها بله یادگار آن دوران است.
و بزرگتر ها چه حالی میکردند...
و کوچکتر ها برای افزایش این حال، بله خود را با اجازه پدر و مادر و عمه ها و عمو ها و خاله ها و دایی ها و شوهر عمه ها و زن عمو ها و شوهر خاله ها و زن دایی ها و پیرزن همسایه طبقه بالا و بقال محله و گربه سیاه ته کوچه تقدیم عاقد میکردند.
آن بعد از کلی ناز و کرشمه و گل چیدن و گلاب گرفتن!!!
واقعا چه لزومی دارد دو جوان زندگی خود را با چنین دروغ مضحکی آغاز کنند؟
عروس خانوم وکیلم شما را با مهریه ای که وقت و طاقت شمارش آن را ندارم به عقد آقای داماد بخت برگشته در اورم؟
تا عروس میخواهد موقعیت را پردازش کند و لب بجنباند..
دختر خاله شیطان و زبان دراز عروس خانم که در حال سابین قند ها به هم بود ناگهان....بوممممم
عروس رفته گل بچینه...
جالب اینکه هیچ کس هم اعتراض نمیکند و با همان کله قند ها توی دهنش نمیکوبد.
عاقد بد بخت دوباره...
عروس خانم وکیلم شما را با مهریه ای که وقت و طاقت شمارش آن را ندارم به عقد این فلک زده درآورم؟
عروس هم خیی ریلکس منتظر مزه پرانی لب از لب نمی گشاید تا نهایتا دختر عمع ترشیده اقا داماد با لحن کش دار و نیش داری میگوید که عروس رفته گلاب بگیررررررررررره...ایش.
باز هم حظار بجاز زدن در دهن دروغ گو کف میزنند.
اگر مجال داشتند دفعه سوم هم عروس را دنبال ترشی انداختن و گردگیری و مربا پختن هم میفرستادند.

 

Lovely Mathematics

ریاضیات زیباست.

ریاضیات موسیقی ذهن اس،

همانطور که موسیقی ریاضی دل.

ریاضیات قلم مویخداوند عز و جل است که با آن بر بوم عدم، کائنات را نقاشی کرده.

نوشتن نگارش است یا نقاشی با کلمات؟

واقعا...

وقتی مینویسیم، در حال ردیف کردن دستورات ادبی و قواعد نگارشی هستیم یا مشغول نقاشی کردن تصویر ذهنی خود با کلمات؟

 

ادامه نوشته

دولتها بعد از رحلت امام خمینی(ره)

متاسفم اعلام کنم که:

خوشبینی های ابلهانه دولتهای سازندگی...

حماقتهای دولتهای اصلاحات...

سوء مدیریت های دولتهای خدمتگزار...

و تعمد منافقانه دولتهای تدبیر و امید ...

همه دست به دست هم داده اند تا یکی از مهمترین دستورات صریح قرآن کریم را مبنی بر جلو گیری از گردش ثروت و انحصار در دست اغنیا به کلی ضایع شده و زمین بماند.

لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ سوره مبارکه حشر، آیه ۷

بلایای طبیعی و تغیر ماهیت بشری

انسان عجیب ترین موجود این عالم هستیست.

نه بخاطر قدرت فکر و تفکرش.

نه بخاطر اختیار و تکلمش.

نه بخاطر روح و معمای ذهن.

بلکه بخاطر رابطه بسیار عجیب و شگفت انگیز بین این عناصر منحصر به فرد.

در حالت عادی افرادی از قشر خاکستری، مذهبی هستند و خدا جو.

و عده ای دیگر از همان قشر، بی خدا و می و مستی و شاهد پرست.

اما آنکه شگفت انگیز است این است که هنگام نزول بلا...

می پرستان به جستجو و توسل به درگاه احدیتش میشتابند و خداجویان به می و فراموشی و مستی پناه میبرند.

ای دوصد هیهات و صد عجب.

 

(شهروند درجه دو:)

فاحشه های سیاسی

در عرصه سیاست و تصمیم گیری برای اداره کشور، دو جریان فکری غالب وجود دارد.

فارغ از اینکه کدام کشور باشد.

گروهی با روحیه انقلابی و شکستن محدودیت ها در پی اعتلا و اقتدار و عزت کشور خود هستند که انقلابیون هستند.

گروه دیگر فاحشه های خود فروخته ای هستند که عزت کشور خود را میفروشند به راحتی نشخوار پسماند های اربابانی که مقابل ایشان دم تکان میدهند.

در ایران این گروه دوم، اکثریت ۹۰ درصدی اطلاح طلبان و ربفورمیست ها هستند(۹۰% نه همه آنها)

افرادی که همواره از انقلابیون خشم دارند که چرا هزینه های انقلابی برای کسب عزت و اقتار ایجاد میکنند و اجازه نمیدهند ملتی درجه سه باشیم و تو سری خور و آکل استفراغ اربابان غربی.  

 

(شهروند درجه دو:)

مولای غایبم، این اشک برای توست

ستارگان اثیری* درخشش چشمانت
و ابر ها خجل از لطافت قلب رحمانت
سکوت غرق شده در حکمت کلامت
و حکمت ذوب در شوق صدایت
باران حسرتمند ابر نگاهت
زندگی ترانه آهنگت
نغمه حضور تو در آستانه ی دل
سرود بودن در اوج کمال
تویی آن گوهر دردانه افلاک
آسمان فیروزه ای در رکاب هستی پاک
رهاورد خدا از خلقتی تمام و کمال
هماورد فرشته، در نجابت و خوی و خصال
یگانه درّ دریای طوفانی
معراج ذکاوت نزول عرفانی
ندای دلنشین و ناب انسانی
......
تو بیش از آنی که تو را قافیه در بر گیرد
یا کلامی که تو را وصف کند
ای نوگل خندان سرای ملکوت
ای نغمه جوشان نهاد بشری
بودنت گلگون باد
ای خنده ی دلشاد حیات
ای بنده دلپاک خدا
بودنت گلگون باد
ای لحظه آغاز بهار
ای لحظه پایان سکوت
بودنت گلگون باد
ای  روشنی رسته ز غوغای غروب
ای معنی بی حد زلال
بودنت گلگون باد

.......
*جان یافته از روحی

(شهروند درجه دو:)

راهکار ۲۰۰ ساله روشنفکر شدن در ایران، تضمینی!

با سلام.
#روشنفکر یا intellectual شدن در #ایران  کار بسیار آسانیست.
⁦🖍️⁩ابتدا موهای خود را بلند و پریشان کنید.
⁦🖍️⁩کلاه چپه بگذارید.
⁦🖍️⁩عینک گرد بکذارید. (حتی اگر احتیاج به عینک نداشتید، با شیشه معمولی)
⁦🖍️⁩جلیقه ۹۹ جیبه بپوشید و داخل جیبها روزنامه مچاله شده بگذارید تا پر به نظر بیاید.
⁦🖍️⁩۱۶ عدد خودکار و خودنویس در جیب سینه بگذارید.
⁦🖍️⁩یک سفر به کشور های اروپای شرقی بروید.
⁦🖍️⁩درمیان کتابهای دستفروشهای نزدیک دانشکده فلسفه پایتخت آن کشور، یک کتاب کهنه فلسفی با تیراژ کمتر از ۲۰۰ نسخه در باب ماتریالیسم و نفی مذهب پیدا کنید که نام نویسنده اش قابل تلفظ نباشد.
⁦🖍️⁩آن کتاب را بخرید.
⁦🖍️⁩کتاب را با اپلیکیشن OTR به فایل ورد تبدیل کنید.
⁦🖍️⁩فایل ورد را در #مترجم_گوگل انداخته خروجی فارسی بگیرید.
⁦🖍️⁩بجای کلمه #کلیسا کلمه #مسجد بگذارید.
⁦🖍️⁩بجای کلمه #کشیش کلمه #آخوند بگذارید.
⁦🖍️⁩بجای کلمه #واتیکان کلمه #قم را بگذارید.
⁦🖍️⁩کتاب خود را بدون ذکر منبع به عنوان تفکرات خودتان چاپ و پخش کنید.
💥🔥تبریک میگویم، حالا شما از قله های روشنفکری ایران بشمار میروید.💥🔥#روشنفکر
#روشنفکرنما 
#خود_روشنفکر_پندار

(شهروند درجه دو:)

هرکجا باشیم، یک پایمان لب گور گذشته هاست

انسان موجود عجیبیست.

همواره در حال تلاش برای پیشرفت و هر لحظه گلایه و یاد از گذشته های زیبا کردن.

وقتی بچه بودم همواره بزرگترها از ایام گذشته و غیرقابل تحمل شدن زندگی سخن میگفتند.

کمی که بزرگتر شدم و دست به کتاب بردم نویسندگان بزرگ و مطرح هم در دویست سال، سیصد سال و حتی پانصد سال پیش، دقیقا همین حرف ها را میزند و ضمن شستن گذشته با گلاب به چهره حال گل میمالیدند.

اکنون خودم هم از روزگار خوشی که در اوایل دهه هفتاد داشتیم میگویم و هرچه خاک است بر سر حال حاظر میکنم.

واقعا ما انسانها چطور بزرگ شدیم که یاد نگرفتیم در مرداب گذشته، ولو پر از خاطرات خوب، اما راکد و به اقتضای ذات رکود، گندیده دست و پا نزنیم و هنگامی که بابونه ای در دشت پیدا کردیم، بجای بوییدن آن به یاد دسته گلهای رز و ارکیده ی گذشته، آن را لگد نکنیم؟

چرا با خودمان، دلمان و زندگی مان چنین کاری کردیم؟

مشکل از ذات بشریست یا تربیت والدین؟

روزی روزگاری میان خانه و عقل

خانه برای من هرگز محل تعقل و تفکر نبود.

شاید به همین خاطر است که هنوز هم هنگام نیاز به تفکر و تعقل بیشتر، زمانی که با کتابی، مطلبی، مشکلی یا معمایی درگیر میشوم به جایی جز خانه پناه میبرم.

خانه در بیشتر جهان و مخصوصا ایران برای نوجوانان نه محلی برای پرورش خلاقیت ها و آماده شدن برای آینده که محلی برای تمرین گوسفند بودن است.

در خانه تنها میتوانید موافق باشید یا ساکت باشید.

غلظت آن ممکن است منزل به منزل فرق کند ولی در تمام خانه ها ته مایه آن همین است که گفتم.

انسانها به طرز غریبی فراموش میکنند که خودشان هم روزی نوجوان بوده اند، لذا انتظاراتشان از نوجوانان به طور سهمگینی از حقیقت و واقعیت دور میشود.

آنها فرزندان خود را در کودکی به مثابه عروسک...

در نوجوانی به مثابه نخبه ای درسخوان و سرشار از انواع استعداد های علمی و هنری و ورزشی که مانند یک برده حرف گوش کن باشد...

و در جوانی انسانی میخواهند که در خارج از خانه اسوه اقتدار و اعتماد به نفس و در خانه موجودی که روی حرف بزرگترهایش حرف نمیزند میخواهند.

همچنین انتظار دارند در دوران نوجوانی و جوانی فاقد غرایز جنسی باشد و تنها هنگامی که مادرجانشان برای خودش عروس یا داماد دلخواهش را پیدا کرد، بعد از عقد و ازدواج ناگهان غریزه جنسی خود را کشف کنند.

با اینکه من خودم هرگز خبط و خطا هایی که خیلی از جوانان انجام داده اند را انجام نداده ام ولی در کل درک میکنم و به رسمیت میشناسم.

اما من هم هنگامی که پدر شوم، قطعا تمام این حرف ها را، نوجوانی و جوانی خودم را، اشتباهاتم را فراموش خواهم کرد از فرزندم چنین توقعی خواهم داشت.

چرخه تربیت در خانواده ها معیوب است.

این معیوبیت نه ربطی به طول زمن دارد و نه عرض جغرافیا.

در میان خیل بشر، تک و توک افرادی پیدا شده اند که فرزندان خود را خارج از این الگو تربیت کرده اند و از اطرافیان خود لقب والدین بی خیال را گرفته اند.

افسوس

شعر، قالب یا محتوا؟

من از ۱۲ سالگی با شعر و متن ادبی و ادبیات دمخورم.

هرچند وقتی اکنون به آن متون ادبی و اشعار و رباعی ها نگاه میکنم چیزی جز خامی و نگاه سطحی به دنیا و افکار بچگانه چیزی نمیبینم، اما رگ و ریشه هر آنچه امروز هستم در آن سالها و آن دفتر هاست.

من هرگز روشنفکر نبوده ام.

نه به معنی واقعی و نه روشنفکر نما، خود روشنفکر پندار که جای خود دارد.

اما همواره به این اصل معتقد بوده ام که هیچ قالبی نباید مرا محدود کند.

آری من عاشق غزلیات حافظم، تک تک ابیات نظامی را با جان و دل دوست دارم. مثنوی معنوی یار غار تنهایی هایم بوده و هست. ولی این باعث نمیشود که برای بیان احساساتم خود را در بند قالب های شعری آن اسطوره های شعر و عرفان و ادبیات قرار دهم.

من اگر لازم باشد، شعری میگویم که سه بیت ابتدائی آن غزل و چهار بیت پایانی آن مثنوی باشد.

کمی فکر کنیم.

چرا شعر میگوییم؟

برای رساندن احساس و معنایی که مقامش چنان والاست که حیف است با کلمات و جملات عادی بیان شود.

باید نوع بیانش هم مانند خودش زیبا و بی نظیر و دلچسب باشد.

حال فرض کنید عارفی که در سخن پردازی به اندازه سعدی و نظامی و مولانا و حافظ نابغه نیست قلم به دست گرفته تا آن معانی والای عرفانی را از خو به یادگار بگذارد. با چه مواحه میشود؟

کوهی از قواعد عروضی و بحری وزنی غیره و غیره.

هر کار میکند نمیتواند مفاهیمشرا داخل آن عبارتهای هماهنگ با بحر و عروض و وزن جای دهد.

سمباده عقل را به جان مفاهیم و احساسات میاندازد و آنقدر میساید تا درون قالب ها جای شوند.

در پایان چه دارد؟

شعری عاری از احساس و با مفهوم گنگ و عقیم و ناقص که شعر دوستان از خواندنش لذت میبرند و نه اهل معنی از آن استفاده ای میکنند.

اگر کاغذ و قلمی دارید و دلی پر از احساس، بدون توجه به تمام این قواعد و محدودیت ها، تنها و تنها با رعایت اصول نگارش صحیح و زیبا گویی و زیبا نویسی، و احترام به احساسی که میخواهید به مخاطبتان القاء کنید، شروع به نوشتن کنید.

(شهروند درجه دو:)  

 

آسمان خاموش شد

آسمان خاموش شد
ماه از پرده برون افتاد
گل عشق در بستر شکوه شکفت
شبنم دوری، گونه اش تر کرد.
آسمان خاموش است،
ماه نو چون کمان اخمو
چوپان دیوانه شب هنگام
رویاهایش را به چرای مهتاب،
به دشت وجود آورده،
چوپان صدایش را در میان صفحات خالی روزنامه گم کرده
گوش کن
چوپان برای رویاهابش نغمه نمیخواند،
جیر، جیر
جیر جیر،
آسمان خاموش شد.
ماه مهتاب فشان است و غنی
دخترک تنها...
کتابی از روز بارانی و پر ابر میخواند،
داستان چاله پر آب کثیف،
داستان چتر شکسته خواهرش
داستان قطره های سرگردان.
نگاه کن،
گونه اش بارانیست،
چشمانش ابری.
دخترک از عمق وجود درک کرده،
پاییز تنها کنار بخاری زیباست.
زمستان داخل خانه ای شاعرانه است که سقفش ابری نباشد، نبارد.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

بسم الله الرحمن الرحیم

چه نام زیبایی! و انسان را به چه صفات زیبایی متصف میکند.

سپاهی...

پاسدار...

لنقلابی...

مسلم...

چه زیباست وقتی در خانه با آرامش کامل کنار خانواده نشسته ای و میدانی که در این سرزمین مردان و زنان با غیرتی هستند که از آسایش و آرامش و گرمای کانون خانواده خود چشم میپوشند و در سرمای تنهایی ولی متکی به غیرتی که در وجودشان شعله میکشد و ایمان نابی که در قلبشان مقیم شده، بیدارند و هشیارند تا گلوی دشمنان را بفشارند و جان اشرار را بگیرند و روزگار را پیش چشم هر نا محرمی که نگاه به کیان مقدس کشور و نظام مان میکند، سیاه کنند.

چه زیباست که میدانم مردانی از جنس آلیاژ، آلیاژی از ایمان و غیرت و دینداری و وطن دوستی هستند که اجازه نخواهند داد حتی مشتی از خاک پاک این میهن اسلامی به چنگ هیچ نا نجیبی نخواهد افتاد.

چه زیباست وقتی سر بر بالین میگذارم دلم از آرامشی لبریز است که شیر بچگان حیدر کرار، اسد الله الغالب، علی ابن ابی طالب نمیگذارند هیچ بی ناموسی به جان و مال ناموسم چشم طمع بدوزد.

چه زیباست وقتی یقین دارم این جوانمردان، این مصادیق حدیث نبوی که قرار است در ظلمات آخرالزمان، دین خدا را یاری کنند و خدا را دوست دارند و خدا نیز آنان را دوست دارد، با استعانت از خدا و توسل به حضرت صدیقه طاهره، هرگز نخواهند گذاشت احدی از مردم این دیار در مشکل سختی بگذاراند آندم که آنها در آرامشند، و زودتر از هر کسی برای دادن دست یاری به مصیبت دیدگان بلایای طبیعی قدم در میدان ممیگذارند.

چه آرام است قلبم که میدانم سپاهی از پاسداران مخلص انقلابی، از جنس اصالت اسلام محمدی(ص) در این کشور به برکت انوار قدسی امام خمینی قدس سره الشریف و امام خامنه ای مد ظله العالی، چون نسیمی روح بخش جریان دارند و این هوای خفقان آلود آخرالزمان را قابل استشمام میکنند.

والسلام علیکم و علی عباد الله الصالحین  

من

به نام روزی دهنده بی منت

بسیار عجیب است که درست در زمانی که دلم پرتر از همیشه است، ذهنم برای نوشتن خالی تر است.

آری دلم پر است.

پر است از شش فریاد و سه داد.

پر است از دوازده دقیقه هق هق گریه و بیست و یک دقیقه گریه خاموش.

پر است از سی و نه دقیقه خیره شدن به ناکجا آباد.

پر است از چهار مشت که باید به دیوار کوفته شود.

دلم پر است از سه کوبیدن در.

دلم پر است از شانزده شکستن خودکار.

پر است از هزار و صد صلوات بر محمد و ال محمد.

پر است از نوزده تلاوت یس.

دلم پر است از شش هزار و صد و هیجده ذکر اماء الحسنی.

اسیر این این قفس شکسته و بی در و پیکرم.

و اثیر خویشتن خویش.

با دل چه کنم؟

 

حضرت ماه


از سروده های خودم برای مرادم حضرت آقا
.
چه سخت است این سکوت پر هیاهو...
چه سنگین است این زنجیر ناپیدا...
چه تنها مانده ام در این شلوغی های بی احساس...
چه غمگینم در این میخانه پر شور و شر امشب...
چه بی کس مانده ام در ایل انسانهای بی چهره...
چه بیرنگ است این ماتمکده با آن نئونهای پر از رنگش...
و تنهایی چه بیشرم است...
چه شبهایی که تنهایی و غم باهم، تبانی کرده و قلبم فشردند...
چه بی معناست این قصه، این رویا...
...
و من امشب به سمت #ماه خواهم رفت...
و در راهم سرود عشق خواهم خواند...
و از آن چشمه سار معرفت سیراب...
هزاران جرعه مینوشم...
و سرمست از نوای باد در مهمانی برگان و بزم شاخساران و شکوه اخترانم من...
چه غوغائیست...
چه غوغائیست...
#ماه امشب شکوه بیکران دارد...
چه روشن گشته امشب این کویر خشک تنهایی...
چه زیبا رفته در آب...
درخشش های بی پایان مهتاب...
مینشینم روی سنگی...
میسرایم از تمنیات دلتنگی...
چه امشب این دل غمگین بسان شاپرک مفتون مهتاب است...
و دلی همچون دو چشم عاشقی محو تجلیات #ماه است...
و من بر بستر سنگ...
خفته در باد...
لحافم مهر بی پایان عشقم #حضرت_ماه
#توحید_شاد_قوشچی
سال 87

آسیب شناسی

بسمی تعالی
امروزه در فضای مجازی شاهد سیل عکس نوشته ها و متون هستیم که کاربران این فضا بی محابا برای همدیگر ارسال و باز ارسال میکنند.
برخی ها این نوشته ها را میخوانند و میگذرند و برخی هم انتقادی وارد کرده و سپس برای همیشه فراموش میکنند.
اما در این بین خوب است که به نکته ای مهم توجه کنیم.
هر انسان قلم در دست میگیرد و جمله ای مینویسد و احساس میکند که میتواند این نوشته را با سایرین به اشتراک بگذارد، دارای مبانی و پیشینه های است که عمدتا خود نگارنده از وجودآنها غافل است.
به عنوان مثال میتوانیم به "انسان شناسی" اشاره کنیم.
انسان شناسی تلقی هایی است که فرد از ماهیت مجرد انسان دارد.
از نحوه آفرینشش. از هدف آفرینشش. از سبک زندگی ایده آل برا انسان. از غایت انسان. تلقی اش از مرگ انسان. از جایی که انسان بعد از مرگ خواهد رفت و غیره.
شخصی که انسان را حاصل تکامل میمون و نوه انسانهای ناآندرتال بداند. هدف زندگی انسان را خوردن و خوابیدن و **** برشمارد و مرگ را پایان مطلق وجود بشری قلمداد کند، طبیعتا در نوشته اش به نکات و گزاره هایی اشاره خواهد کرد که متانسب با این تلقیات باشد. هنگامی که این شخص در حال نوشتن با خویش تن خویش به مفاکره میپردازد و دنیایی چنین محدود و بی معنی در برابر خود مجسم میکند، طبیعی است که اخلاقیات را جز قید و زنجیری بی مورد به حساب نمی آورد و در تابع منطقی خویش با داده های مفروضش به این نتیجه میرسد که حال که دنیا دارای این ویژگی هاست، پس هر تلاشی در هر راهی جز برای رسیدن به حد نهایی "لذت" مزموم و مکروه است.
اگر ما هم در مقام اندیشنده مستقل یک لحضه مفروضات او را صحیح تلقی کنیم خواهیم دید که به همان نتیجه وی میرسیم.
اما اگر شخصی آفرینش انسان را نقطه عطف خلاقیت آن فعال ما یشاء بداند و آفرینش خود را دارای هدفی والا ببیند و به این درک برسد که این دنیا صافی و فیلتری است که ناخالصی ها و اقلام معیوب را تصویه میکند و در نهایت این مسیر جهان حقیقی و غایی انسان وجود دارد که سالم زیستن در آن، مستلزم مهارتهایی است که باید در دنیا به دست اورد. همچون جنینی در رحم مادر که برای سالم زیستن در دنیا باید در رحم مادر خود را اماده گرداند، هنگام نوشتن نکات و گزاره هایی را استفاده خواهد کرد که متناسب با انسان شناسی وی باشد.
و در عین حال هر دوی این اشخاص ذکر شده به عنوان نمونه به احتمال بسیار زیاد حتی از وجود چنین مباحثی بی اطلاع هستند.
اما در فضای مجازی شاهد برخورد بسیار شدید این دو طیف با هم هستیم تا جایی که اندیشمندان از استعاره برخورد تایتانها برای اشاره به این امر استفاده میکنند. و این مختص کشور ما یا حتی منطقه ما نیست و فقط در آمریکا بیش از دویست مورد برخورد تایتانها در زمینه های مختلف وجود دارد که معروف ترین آنها که در سطوح بالای آکادمیک دنبال میشود برخورد شدید تکامل گرایان و خلقت گرایان است.
اما از این مقدمه به چه نتیجه ای میخواستم برسم؟
به این حقیقت که برخورد های رکیک کلامی به هیچ عنوان موجب تغییر عقیده طرف مقابلتان نخواهد شد بلکه وی را در حراست از عقایدش مصمم تر خواهد ساخت.
راهکار ما به عنوان جوانان مسلمان بالا بردن اطلاعات دینی در کنار اطلاعات علمی است تا در فضای مجازی به جای جدل کردن با نمایندگان اندیشه مقابل، محتوایی تولید کنیم که بدون برانگیختن حس عداوت فی نفسه نهفته در بطن اندیشه آنها در بنیادهای اپیستمیک آنها نفوذ کند و باعث مباحثه و مناظره فرد با خودش در مورد باور ها و اندیشه هایش بشود.
***

باید با نهایت تاسف و تاثر اعلام کنم که قشر وسیعی از طیف مذهبی و انقلابی مبتلا به سطحی نگری و نگرش احساسی در مورد مباحث دینی هستند و کمبود و حتی عدم مطالعه به این آسیب که ایجاد کننده تهدیدات بسیار است دامن میزند.
با مطالعه پستها و نظرات جوانان مذهبی سرشار از صفا و صمیمیت و اعتقاد و تعهد متاسفانه این نکته را به وضوح میبینیم که اکثریت قریب به اتفاق ایشان به دلیل نداشتن آگاهی های عمیق و بیس مطالعاتی صحیح دچار دور باطل استنباط های سطحی میشوند و در حالتی بدتر تحت تاثیر هر سخنران به ظاهر مذهبی قرار میگیرند و همین اغاز فرقه گرایی و انحراف و وحدت شکنی در بطن جامعه جوان مذهبی میشود که قرار است فردا روزی تبدیل به ستون فقرات این جامعه بدل شوند.
لذا در این دنیا که دسترسی به اطلاعات و کثرت اطلاعات باعث کاهش تحلیل ها شده بر جوانان مذهبی واجب عینی است تا مطالعات اسلامی و همچنین مطالعه اثار و عقاید مخالفان و معاندان را در صدر برنامه های خود قرار دهند.
والسلام.

دانشجو و فرهنگ عمومی

بسسمی تعالی

از وقتی به خاطر دارم در حال درس خواندن بودم.

در حال دامن زدن به این معضل عظیم اجتماعی.

ما همه چیز را فدای درس خواندن میکنیم. تمام مهارتهای لازم برای زندگی را رها میکنیم و به درس خواندن پیله میکنیم و در پایان دوره تحصیل، انسانی هستیم بدون مهارتهای زندگی شخصی، بدون مهارتهای زندگی اجتماعی، بدون مهارتهای علمی، بدون مهارتهای صنعتی و بدون مهارتهای هنری، با یک تکه کاغذ در دست به نام "مدرک"

امروزه در ایران بیش از چهار میلیون دانشجو داریمکه سالانه مابین هشتصد تا نهصد هزار نفر از این سیستم آموزشی فارغ التحصیل میشوند و مقدار بیشتری جایشان را پر میکنند که نشان میدهد تعداد دانشجو در کشور رو به افزایش است.

با توجه به نرخ جمعیتی و تفکیک های سنی، به این نتیجه میرسیم که کشور ما پر است از انسانهای فرهیخته و تحصیل کرده و دارای بینش روشن و ایضا تعداد قابل توجهی دانشجو که نشانه دوز فرهیختگی هر ملت است و ما این را ه را از سال 57 با دویست هزار دانشجو پیموده ایم.

اما این تحصیلات عالی، این دانشجویی، این روشنفکری چه تاثیر مثبتی در زندگی اجتماعی و حتی شخصی ما گذارده است.

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم که از اصراف مواد غذایی پرهیز کنیم؟ خیر...ایران یکی از اصرافکارترین کشورهای جهان است و سالانه پانزده میلیون تن دورریز نان و برنج دارد.میزانی که میتواند دو سال مردم سومالی را سیر کند.

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم که مصرف سوخت فسیلی خود را مدیریت کنیم؟ خیر...ایران یکی از وحشتناکترین آمار ها را در زمینه مصرف گاز و بنزین در جهان دارد.

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم که در مصرف آب صرفه جوئی کنیم؟ خیر...سرانه مصرف آب در پایتخت دویست و پنحاه لیتر برای هر نفر است و در کل کشور این رقم به میانگین دویست لیتر برای هر نفر میرسد.این در صورتی است که کشورهای صنعتی مانند آلمان که مشکل آب هم ندارند سرانه مصرف آب خود را در صد و ده لیتر برای هر نفر بهینه نموده اند.

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم تا صحیح رانندگی کنیم؟خیر...خیابانهای شهرهای بزرگ ایران با جمعیت هشتاد میلیونی مانند خیابانهای شهرهای بزرگ هندوستان است با جمعیت یک میلیاردی. "فرهنگ ترافیک" در کشور ما مرده ای است که کسی بر سر مزارش گریه نمیکند.

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم تا به تایلو های راهمایی و رانندگی احترام بگذاریم؟

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم تا به حق تقدم همدیگر احترام بگذاریم؟

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم تا در غیاب ماممور قانون نیز به قانون احترام گذاشته و مطیع آن باشیم؟

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم تا در بحرانهای اقتصادی مانند دلالها رفتار نکنیم و به بحرانها دامن نزنیم؟

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم تا فهم کنیم که نباید در امانت خیانت کرد؟

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم تا فهم کنیم که نباید در مواردی که از آن اطلاعی نداریم یا در آن تخصص نداریم، صحبت کنیم وتز بدهیم؟

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم تا فهم کنیم که نباید شایعه سازی کنیم و یا در پخش شایعات موثر باشیم؟

آیا به آن سطح از شعور نائل آمدیم تا فهم کنیم که نباید دیگران را قضاوت کنیم؟

حال که پاسخ تمام این سوالات منفی است، پس کجاست روشنفکری دانشویانی که اینقدر از آن دم میزنند؟

پس کجاست فرهیختگی تحصیل کردگان؟

پس کجاست عامل تبختر دارندگان تحصیلات تکمیلی؟

کجاست؟

شرب و شاربان خمر!

هرکسی که تا کنون لبی به مسکرات تر کرده باشد، خود را صاحب بالاترین جنبه برای مستی میدداند و از بی جنبگی دیگران مینالد که بدمستی آنها شرب خمر را مکروه و ممنوع کرده.

ولی هرگز به این سوال پاسخ نمیدهند که اگر ایشان میدانند به وقت مستی چه میکنند و چه میگویند که دیگر مست نیستند و اگر به شرب خمر مست نمیشوند پس برای چه می‌خوارگی میکنند؟؟؟

مگر نه این است که عمر و سرمایه و آبرو ازبرای کار عبث صرف میکنند و کار عبث چه از متشرع و چه از ملحد نکوهیده و مایه شرم یک مرد است.

در باره شاربان خمر و اهل مسکرات چند نکته است که به افجع فجایع آنها اشارتی میشود.

اولین و بدترین نکته ای که ایشان در توجیه عمل قبیحه خود مطرح میکنند، این است که شرع مقدس مسکرات را تحریم نکرده بلکه بعدها آخوندها بدعت گذارده شرب خمر را تحریم نموده اند!!!!!!!!!!!

و حتی پا فراتر نهاده و گستاخی از حد گذرانده و ذات مقدس حضرت ختمی مرتبت صل الله علیه و آله وسلم را که جد اندر جد به دین حنیف حضرت ابراهیم بوده اند را به شرب خمر متهم میکنند و برداشت اشتباه در یک مکالمه بین حضرت سلمان و حضرت رسول صل الله علیه و آله وسلم را عامل این تحریم میدانند و از این گذر برای خود توجیه نسبتا دینی دست و پا میکنند که نشان میدهد در تمام طول عمر نکبتشان مصحف شریف بدست نگرفته و نخوانده اند و آیات تدریجی تحریم مسکرات را ندیده و نشنیده اند.

http://wiki.islamicdoc.org/wiki/index.php/آیات_خمر

ادامه دارد...

عدالت، قانون و مجری قانون

عدالت، قانون و مجری قانون.
قانون چیست و چه نسبتی با عدالت دارد؟
چه کسی اولین بار ادعا کرد که قانون برای تحقق بخشیدن به عدالت به وجود آمد؟
فکر چه کسی اولین بار به این سمت رفت که قانون تیشه ایست که پیکره عدالت را از تخته سنگ رفتارهای بشر میتراشد؟
میتوان درک کرد که انسانهای مصلحت اندیشی طی قرون و اعصار تلاش کرده اند تا قوانین به نفع مردم و در راستای پدید آوردن عدالت در جامعه باشد ولی قابل درک نیست که فکر کنیم هرچه نام قانون به خود گرفت متضمن عدالت است.
شاید حتی باید کمی عقبتر بازگردیم و از خود بپرسیم که چه کسی خود و افکار خود را مرجع قرار داد تا عدالت و شقاوت و مرزهای بین این دو را برایمان تعریف کند.
عدالت تعریف شده با شکمی پر از بوقلمون بریان تا چه حد با عدالتتعریف شده توسط شکمی خالی که در ته آن به سختی میتوان مقداری نان یافت شباهت و نقطه اشتراک دارد؟
حالا بیائید با هم حدس بزنیم که کدام تعریف از تعاریف قید شده در بالا میتواند در قانونگذاری و روند شکل گیری تصور جامع از عدالتت و بی عدالتی موثر باشد.
باید بگویم نیازی نیست زیاد باهوش باشید تا متوجه شوید که حوزه نفوذ تعریف مردگرسنه از یکمتر هم تجاوز نمیکند. و این تعریف مرد سیر است که در محافل و بلندگوها و رسانه ها جار زده میشود.
هنگامی که قصد نوشتن از فساد مجریان قانون باشد باید بازگردیم و نگاهی به پشت خود بکنیم که ماموران اجرای کدام قانون دچار فساد و تباهی شده اند؟
اینجاست که شاید بخواهیم ننیم نگاهی به خود قانونی بیندازیم که مجریانش چنین از راه راست منحرف شده اند.
اما آیا عاقلانه این نیست که یک بار دیگر بازگردیم به پشت سر نگاه کنیم تا دریابیم این قانون که توانایی هدایت مجریان خود را ندارد بر چه مبنایی استوار است؟
برای ایجاد کدام نظم، برای تامین منافع شهروندی کدام شهروند و برای احقاق حق کدام صاحب حقوق وضع شده؟
آیا این قانون وضع شده تا نظمی ایجاد کند که صفر های حساب بانکی فلان تاجر معروف بدون وقفه افزایش پیدا کند یا وضع شده تا با ایجاد نظم اجازه دهد مرد گرسنه ای که سالها در پس صفوف انسانیت نگاه داشته شده بتواند جلو آمده و حق خود را از جامعه بگیرد، همانقدری که کار کرده و عرق ریخته و نه آن میزان که صاحبان صنایع طبق قانون مقرر کرده اند.
آیا این قانون وضع شده تا حقوق شهروندی افرادی را تامین کند که عادت دارند تمام کارهای خود را، چه بزرگ و چه کوچک با تماس گرفتن با مقامات و زیر پا گذاشتن همه کاغذ های خط خطی شده برای جامعه مدنی، به انجام برسانند یا برای افرادی که تمام زندگی مدنی آنها شامل پنجره اتوبوس سرویس محل کارشان است که صبح زود و عصر ها از آن به مغازه های بسته و کرکره های پایین نگاه میکنند؟
آیا قانون وضع شده تا افرادی تحت ضل مقدس آن از گرده انسانها نردبان بسازند و بالا بروند یا وضع شده تا سایه ای باشد بالای سر مردمانی که زیر تابش بی امان ناملایمتی ها قرارگرفته اند و تک تک مقامات در سرتاسر جهان برای صیانت از حقوق ایشان سوگند یاد کرده اند؟
کاش میشد بجای کوبیدن بلا مقدمه مجریان قانونی که به فساد آلوده شده اند ابتدا فکر میکردیم تعریف ما از عدالت شامل حال چند نفر میشود که قانون حاصل از آن تنها توانایی دفاع از حقوق انگشت شماری از دانه درشتها را دارد اما در حوزه مجازات ید قدرتش بر تمام دله دزدها و بیچارگان و واماندگان تفوق دارد؟
باید ببینیم پول و قدرت و نفوذ در جهانبینی ما چه جایگای دارند که قانون و مجریانش سر تعظیم در برابرش خم میکنند و بعد غرور مجروح از آن تعظیم را با له کردن بی پولان و ضعیفان التیام میبخشند؟
القصه کوبیدن مجریان قانون آسان و در فضای رسانه ای امروز نان و آب دار است اما با این کوبیدنها به جایی نمیرسیم.
تعقل باید است تا ریشه بیماری را درک کنیم.
فسادی که اکنون در تمام ارکان رندگی اجتماعی بسط یافته بشری قابل مشاهده است مثال دردی است که پیکر انسان را در بر میگیرد.
شخصی به دنبال مسکن و تسکین آنی درد میرود غافل از اینکه درد همچنان هست و بعد از رفع تاثیر مسکن دوباره وجودش را دربر خواهد گرفت اما انسان عاقل میداند که این درد نشانه ی مشکلیست در بخشهای عمیق تر مکانیزم حیاتی اش و باید بعد از وقوف به مشکل اقدام به حل آن بکند و صد البته که در مدت این فرایند از مسکن هم استفاده خواهد کرد و داد حق خواهی خود را بر سر فاسدین خواهد کشید.
والسلام
توحید شاد قوشچی
97/04/15

زمزمه صبح

اندر آمیخته ام با تپش سرد سکوت

اندر آمیخته با ظلمت و تاریکی شب

اندر آمیخته ام با نفس خسته جغد

وصدایی که مرا میخواند

و صدایی که مرا می‌طلبد

وصدایی که بدان سکوت شب میشکند

و در آئینه دوصد تنهایی ،

و سکوتی که شکستست کنون

او مرا میخواند، او مرا می‌طلبد

منِ مغلول که زنجیر به گردن دارم

میکنم جهد و تقلا و تلاش

تا که شاید شکند طلسم شیطان سیاه

تا که شاید گسلد بند که بر بسته مرا در بستر

تا که شاید بروم سمت صدا

آن صدایی که از عرش فرو می آید

آن صدایی که از عرش مرا میخواند

تن من داغ و کرخت است و ندارد نایی

داغی ام را میسپارم به سرود سرد آب

می‌زدایم لکه ننگ اسارت ها را

همچو پروانه که دل داده به مهتاب برین

میروم سمت صدایی که مرا میخواند

خیز و بگذار نماز، خیز و بگذار نماز

خیز و داخل شو در آغوش فلاح

خیز و داخل شو در آغوش فلاح

خیز و انجام بده آنچه ثواب است و صواب

خیز و انجام بده آنچه ثواب است و صواب

و من آکنده ز وجدی ابدی

لب گشایم با عشق

که خدایم ز همه اکبر و اولیٰ تر است

و بگویم تو که رحمان و رحیمی و حلیم

مالک کون و مکان و مالک یوم الدین

یاریم ده که روم زین خسران،

سوی آنان که اَنعَمتَ عَلَیهِم شده اند
.
.
ادامه دارد...

گل نرگس

میروم و صد منزلم در پیش است.

از هر منزلی که گذر کنم،

همچنان صد منزلم مانده.

این راه عشق به پیمودن پا نمیشود.

دل باید است که بپیماید مسیر عشق.

وز دل نیاز است زدودن زنگار.

و نیاز است صیقل پرهیز.

و نیاز است عفت و پاکی.

آن دم که دل رود ز منزل ها،

یک رفته ده گذرد ز سودای نرگس ها.

بوئیدن گل نرگس که دور نیست.

دور منم از خویش.

پرت منم از جا.

مانده منم در برهوت و در فکرم،

رویای پر زدن در گلستان نرگس ها.

هان ای گل زیبا، هان ای گل خوشبو.

گر بمانم در کویر دوری تو،

گر نبویم شمیم نابت را،

ور نبینم آن چهره پاکت،

عشقت به جان و تن نگه دارم.

اشک فراق تو را بجان و دل خریدارم.

در هر نفس که ایزد منان دهد مرا،

از عشق تو گویم.

از هجر تو نالم.

با یاد تو گریم.

یا اباصالح المهدی

عبور

روزی همچون کودک کابوس دیده ای از خواب برخواهی خواست و خواهی دید که سالها چه بی رحمانه بر تو تاخته اند.
در خواهی یافت که چگونه در اوج سرمستی جوانی، پیری، آرام و بی صدا در وجودت خانه کرده.
درخواهی یافت که در عیش ایام شباب، رخنهتارهای سپید را در خیل موهایت ندیده ای.
اما امروز، همچون کسی که از کابوسی بیدار شود و خود را در کابوس بدتری ببیند، حقیقت را دریافته ای.
زمان بر تو گذشته ولی تو بر زمان نگذشته ای.رودخانه جاری شده و تو ماهی نگرفته ای. و امروز که موسم خشکی فرا رسیده، چه تلخ و چه سوزناک معنی نیاز به ماهی را دریافته ای.
زمان در حال گذر است و توشه ای برنگرفته ای.حیات رو به پایان است و پایانی برای داستان زندگیت ننوشته ای.
و چه تلخ میگریی آنگاه که فکر میکنی هنگام بستن دفتر زندگیت، داستانت نخواهد بود مگر صفحاتی پراکنده و گمگشته، بدون آغاز، بدون پایان.
و چه کسیست که داستان تو را بخواند؟
آنگاه که نداند از کجا آمدی و به کجا رفتی1
کیست که داستان تو را بخواند؟
آنگاه که نداند کجا بودی و چرا بودی؟
زندگی بیرحم است.
زمان بیرحم است.
اما آخرین ضربه را که انسان را از پای می افکند، انسان است که به خود میزند.
هرگز ندیدم عاقلی را که دریا را شماتت کند از مرگ ملوانی که بی قایق به آب زد.
دریا دریاست. تو را در بر میگیرد و نَفَس از جسمت و نَفْس از روحت میستانند. این همان دریاییست که تو را با بلمی چوبی بر سر میگذارد و به سرمنزل مقصود رهنمون میگردد.
و این است خاطره محو آمدن و رفتن خاموش ما.

هستی

خسته از تلاطم های خلاء زندگی.

افتاده از تنش های بیخیالی،

آرمیده بر گوشه دنج هستی،

در حال گوش سپردن به ترنم دلربای سکوت...

تویی در یادم.

نه اینکه تو را به یاد آورم.

که تو خود یاد منی.

ویا شاید یاد من، وجود من بخشی از هستی نا متناهی توست.

چه میگویم؟

وجود من؟

مگر جز تو وجودی هست؟

نا متناهی کجا به پایان میرسد تا تناهی دیگری وجود یابد؟

وجود تویی که نور هستی بر خود تابانده ای و ما سایه هایی بیش نیستیم 

که بر پرده امکان نقش بسته ایم.

تنها کافیست که دامان از گرد امکان بتکانیم تا تو شویم.

صد افسوس و هزار افسوس که کمرمان هر ثانیه بیشتر زیر این غبار ناچیز امکان خم میشود.

در وصف حقارت ما همین بس که سایه هایی هستیم که اصل خود را فراموش میکنیم.

بر چنین جانداری عجیب نیست که از تنگنای پرده امکان به تنگ آید و افسردگی و پوچی پیشه کند.

یادداشت نیمه شب

به نام خدا

احساسات انسان همانند چوبپنبه ی در بطری است که روی آب شناور است، مهم و اساسی و وجه افتراق در این است کهاین  چوبپنبه روی کدام آب شناور باشد!!

  • روی آبهای روان داخل یک جوی آب؟
  • روی آبهای آرام یک مرداب بوگندو؟
  • روی آبهای متلاطم یک رودخانه کوچک فصلی؟
  • روی موجهای خروشان یک رودخانه عمیق و آرام؟
  • ویا روی موجهای آرام اما عمیق و قدرتمند یک اقیانوس؟

این ما هستیم که با انتخاب سطح دغدغه مندی های خود ، اجازه میدهیم احساساتمان با نبض این سطح حرکت کند و نبض زنده بودن خویش را از آن دریافت کند.

هیچ انسانی نمیتواند بدون دغدغه مندی زنده باشد.چرا که نبض حیات روحی انسان از نبض سطح دغدغه مندی های وی سرچشمه میگیرد.

حال باید یکبار برای همیشهتصمیم بگیریمکه قصد داریم داخل جوی آب دغدغه های روزمره خود باشیم؟! داخل مرداب کثیف بیدردی و بی تفاوتی به دیگران؟! داخل رود کوچک و احساسات ضعیف، در حد تاسف خوردن برای جامعه؟! یا داشتن احساسات انفجاری و ناپایا در برابر امور؟ و یا داشتن احساسات عاقلانه اما عمیق و پایدار؟

مانند رهبر عزیزمان سید علی خامنه‌ایکه عمرش دراز و با عزت باد

انسان

ای انسان به چه چیز پشت گرمی؟

آیا فراموش کرده ای که تا چندی پیش حتی از خوردن ناتوان بودی و اگر خدا مهرت را در دل مادر و غذایت را در سینه مادر قرار نمیداد هماندم هلاک میشدی؟!

آیا به یاد نداری روزگاری را که حتی از نظافت خود ناتوان بودی و دیگران کثیفی را از تو و جامه‌ات میزدودند؟!

حال چه چیز تغییر کرده که در برابر خداوند بلند مرتبه عصیان میکنی؟

تو هنوز ناتوانی، اگر خداوند زمین و آسمانها روزی ازبرایت قرار ندهد به کدامین نیرو خواهی توانست قوت لایموتی برای خویش فراهم کنی و اگر خداوند قادر مطلق اعضای بدنت را فشل میکرد ، چگونه میتوانستی از قضای ساده ترین احتیاجات خویش برآیی؟

ای انسان ، به چه چیز پشت گرمی که در برابر خداوند بلند مرتبه عصیان میکنی؟