همه شما بیشتر از آنچه که بتوانید بدون سه ثانیه فکر کردن تعداد آنها را به خاطر بیاورید، به مجالس و عقد و عروسی رفته اید.
در که این مجالس سلطان بلا منازعه آلبوم عکس های خوانوادگی و گالری عکس های شخصی در لوازم دیجیتال و شه بیت خاطرات پابلیک ما هستند.
در مورد جزئیات آنها هم بحث و جدل فراوان است اما مشهورترین آنها، ((نوشابه شون گاز نداشت، غذا شون نمک))
عده ای از کسانی هم که در دهه شصت هجری شمسی زیسته اند، انواع بله گفتن های خنده داری را در خاطر دارند که یادآوری آنها     انسان را از فرط خنده به سه قسمت نامساوی تقسیم میکند.
با اجازه بزرگتر ها بله یادگار آن دوران است.
و بزرگتر ها چه حالی میکردند...
و کوچکتر ها برای افزایش این حال، بله خود را با اجازه پدر و مادر و عمه ها و عمو ها و خاله ها و دایی ها و شوهر عمه ها و زن عمو ها و شوهر خاله ها و زن دایی ها و پیرزن همسایه طبقه بالا و بقال محله و گربه سیاه ته کوچه تقدیم عاقد میکردند.
آن بعد از کلی ناز و کرشمه و گل چیدن و گلاب گرفتن!!!
واقعا چه لزومی دارد دو جوان زندگی خود را با چنین دروغ مضحکی آغاز کنند؟
عروس خانوم وکیلم شما را با مهریه ای که وقت و طاقت شمارش آن را ندارم به عقد آقای داماد بخت برگشته در اورم؟
تا عروس میخواهد موقعیت را پردازش کند و لب بجنباند..
دختر خاله شیطان و زبان دراز عروس خانم که در حال سابین قند ها به هم بود ناگهان....بوممممم
عروس رفته گل بچینه...
جالب اینکه هیچ کس هم اعتراض نمیکند و با همان کله قند ها توی دهنش نمیکوبد.
عاقد بد بخت دوباره...
عروس خانم وکیلم شما را با مهریه ای که وقت و طاقت شمارش آن را ندارم به عقد این فلک زده درآورم؟
عروس هم خیی ریلکس منتظر مزه پرانی لب از لب نمی گشاید تا نهایتا دختر عمع ترشیده اقا داماد با لحن کش دار و نیش داری میگوید که عروس رفته گلاب بگیررررررررررره...ایش.
باز هم حظار بجاز زدن در دهن دروغ گو کف میزنند.
اگر مجال داشتند دفعه سوم هم عروس را دنبال ترشی انداختن و گردگیری و مربا پختن هم میفرستادند.