اندر آمیخته ام با تپش سرد سکوت

اندر آمیخته با ظلمت و تاریکی شب

اندر آمیخته ام با نفس خسته جغد

وصدایی که مرا میخواند

و صدایی که مرا می‌طلبد

وصدایی که بدان سکوت شب میشکند

و در آئینه دوصد تنهایی ،

و سکوتی که شکستست کنون

او مرا میخواند، او مرا می‌طلبد

منِ مغلول که زنجیر به گردن دارم

میکنم جهد و تقلا و تلاش

تا که شاید شکند طلسم شیطان سیاه

تا که شاید گسلد بند که بر بسته مرا در بستر

تا که شاید بروم سمت صدا

آن صدایی که از عرش فرو می آید

آن صدایی که از عرش مرا میخواند

تن من داغ و کرخت است و ندارد نایی

داغی ام را میسپارم به سرود سرد آب

می‌زدایم لکه ننگ اسارت ها را

همچو پروانه که دل داده به مهتاب برین

میروم سمت صدایی که مرا میخواند

خیز و بگذار نماز، خیز و بگذار نماز

خیز و داخل شو در آغوش فلاح

خیز و داخل شو در آغوش فلاح

خیز و انجام بده آنچه ثواب است و صواب

خیز و انجام بده آنچه ثواب است و صواب

و من آکنده ز وجدی ابدی

لب گشایم با عشق

که خدایم ز همه اکبر و اولیٰ تر است

و بگویم تو که رحمان و رحیمی و حلیم

مالک کون و مکان و مالک یوم الدین

یاریم ده که روم زین خسران،

سوی آنان که اَنعَمتَ عَلَیهِم شده اند
.
.
ادامه دارد...