روزی همچون کودک کابوس دیده ای از خواب برخواهی خواست و خواهی دید که سالها چه بی رحمانه بر تو تاخته اند.
در خواهی یافت که چگونه در اوج سرمستی جوانی، پیری، آرام و بی صدا در وجودت خانه کرده.
درخواهی یافت که در عیش ایام شباب، رخنهتارهای سپید را در خیل موهایت ندیده ای.
اما امروز، همچون کسی که از کابوسی بیدار شود و خود را در کابوس بدتری ببیند، حقیقت را دریافته ای.
زمان بر تو گذشته ولی تو بر زمان نگذشته ای.رودخانه جاری شده و تو ماهی نگرفته ای. و امروز که موسم خشکی فرا رسیده، چه تلخ و چه سوزناک معنی نیاز به ماهی را دریافته ای.
زمان در حال گذر است و توشه ای برنگرفته ای.حیات رو به پایان است و پایانی برای داستان زندگیت ننوشته ای.
و چه تلخ میگریی آنگاه که فکر میکنی هنگام بستن دفتر زندگیت، داستانت نخواهد بود مگر صفحاتی پراکنده و گمگشته، بدون آغاز، بدون پایان.
و چه کسیست که داستان تو را بخواند؟
آنگاه که نداند از کجا آمدی و به کجا رفتی1
کیست که داستان تو را بخواند؟
آنگاه که نداند کجا بودی و چرا بودی؟
زندگی بیرحم است.
زمان بیرحم است.
اما آخرین ضربه را که انسان را از پای می افکند، انسان است که به خود میزند.
هرگز ندیدم عاقلی را که دریا را شماتت کند از مرگ ملوانی که بی قایق به آب زد.
دریا دریاست. تو را در بر میگیرد و نَفَس از جسمت و نَفْس از روحت میستانند. این همان دریاییست که تو را با بلمی چوبی بر سر میگذارد و به سرمنزل مقصود رهنمون میگردد.
و این است خاطره محو آمدن و رفتن خاموش ما.