انسان موجود عجیبیست.

همواره در حال تلاش برای پیشرفت و هر لحظه گلایه و یاد از گذشته های زیبا کردن.

وقتی بچه بودم همواره بزرگترها از ایام گذشته و غیرقابل تحمل شدن زندگی سخن میگفتند.

کمی که بزرگتر شدم و دست به کتاب بردم نویسندگان بزرگ و مطرح هم در دویست سال، سیصد سال و حتی پانصد سال پیش، دقیقا همین حرف ها را میزند و ضمن شستن گذشته با گلاب به چهره حال گل میمالیدند.

اکنون خودم هم از روزگار خوشی که در اوایل دهه هفتاد داشتیم میگویم و هرچه خاک است بر سر حال حاظر میکنم.

واقعا ما انسانها چطور بزرگ شدیم که یاد نگرفتیم در مرداب گذشته، ولو پر از خاطرات خوب، اما راکد و به اقتضای ذات رکود، گندیده دست و پا نزنیم و هنگامی که بابونه ای در دشت پیدا کردیم، بجای بوییدن آن به یاد دسته گلهای رز و ارکیده ی گذشته، آن را لگد نکنیم؟

چرا با خودمان، دلمان و زندگی مان چنین کاری کردیم؟

مشکل از ذات بشریست یا تربیت والدین؟