از سروده های خودم برای مرادم حضرت آقا
.
چه سخت است این سکوت پر هیاهو...
چه سنگین است این زنجیر ناپیدا...
چه تنها مانده ام در این شلوغی های بی احساس...
چه غمگینم در این میخانه پر شور و شر امشب...
چه بی کس مانده ام در ایل انسانهای بی چهره...
چه بیرنگ است این ماتمکده با آن نئونهای پر از رنگش...
و تنهایی چه بیشرم است...
چه شبهایی که تنهایی و غم باهم، تبانی کرده و قلبم فشردند...
چه بی معناست این قصه، این رویا...
...
و من امشب به سمت #ماه خواهم رفت...
و در راهم سرود عشق خواهم خواند...
و از آن چشمه سار معرفت سیراب...
هزاران جرعه مینوشم...
و سرمست از نوای باد در مهمانی برگان و بزم شاخساران و شکوه اخترانم من...
چه غوغائیست...
چه غوغائیست...
#ماه امشب شکوه بیکران دارد...
چه روشن گشته امشب این کویر خشک تنهایی...
چه زیبا رفته در آب...
درخشش های بی پایان مهتاب...
مینشینم روی سنگی...
میسرایم از تمنیات دلتنگی...
چه امشب این دل غمگین بسان شاپرک مفتون مهتاب است...
و دلی همچون دو چشم عاشقی محو تجلیات #ماه است...
و من بر بستر سنگ...
خفته در باد...
لحافم مهر بی پایان عشقم #حضرت_ماه
#توحید_شاد_قوشچی
سال 87