پنجم مرداد نود و هفت

پریروز به صورت کاملا اتفاقی کتابی در رابطه با تاریخ شوروی پیدا کردم تنها مطالعه یک سطر از آن کافی بود تا در آن غرق شوم و خود را به سیل جملات سلیس و روان آن بسپارم.

این کتاب نه تنها نمونه ای بسیار موفق از نگارش یک کتاب تاریخی است بلکه سرمشق و نمونه ایست برای مترجمان. چراکه مترجم این اثر چنان زیرکانه خود را با ذهنیت نویسنده وفق داده که هیچ چیز از جذابیت کتاب در اثر ترجمه از بین نرفته.

استالین؛دربار تزار سرخ اثر سایمون سیبیگ مانتیفوری ترجمه بیژن اشتری

 

تنازع فقر و سرمایه، مشت آهنین

صاحبان زر و زور و تزویر(سرمایه، نفوذ سیاسی، رسانه) چنان ذهن های خالی را آماده کرده اند که تا بخواهی از فقر و عدالت و لزوم گرفتن حق محق از غاصب حق کلامی بگویی، ذهن ها به صورت زنجیر وار ابتدا به سمت ادبیات خوفناک کارکری و طبقاتی میرود. سپس به سمت کلید واژه های مارکسیسم و لنینیسم را به یاد می آورد و در نهایت کمونیسم و دوران وحشت استالینی برایش تداعی میشود. لذاست که از گوش دادن و فهمیدن سر باز میزند.

فقر فرزند نامشروع بی عدالتی بروکراتیک و سرمایه داری تکنوکراتیک است.در مسیری که به سمت قله های "انباشت سرمایه" پیش میرود، باید پله هایی باشند تا زیر پای سرمایه داران و از پس آنهاطبقه برژوازی قرار گیرند و سپس به قعر نیستی سقوط کنند.

تنها یک مشت آهنین که به قلبی سنگی وصل باشد میتواند این توازن ساختگی را برهم ریزد. سرهایی باید متلاشی شوند. بدنهایی باید در چنگال این مشت آهنین له شده و درهم شکسته شوند.

هیچ اشکی در نباید در سوگ این زالو های معدوم ریخته شود. هیچ اخمی نباید از پس این لاشخورها که در انتظار مرگ فقرا بودند تا بر لاشه شان فرود آیند، بر پیشانی ها بیفتند.

 

رودخانه

رودخانه با آرامش رقت بار خود، در خویشتن خویش می خزد.

گویا خبر ندارد از طغیانی که در سینه دارد.

آیا این طغیان در سینه همه مخلوقات نهفته است؟

یا تنها به واسطه بارش این طغیانها ایجاد میگردد؟

حال خواه بارش باران باشد که سبب طغیان رود است.

خواه بارش خشم باشد که سبب طغیان نفس است.

و خواه بارش محبت که باعث طغیان حماقت بشریست.