قلم من روح من است.

و تا زمانی که به یاد تو آغشته نشده، چیزی برای سرودن ندارد.

قلم روح را به جوهر یادت آغشته میکنم و آنجاست که نوشته ام بوی پرواز میدهد.

بر هر صفحه ای که خطی میکشم، نقشی از باد وزان در آن جان میگیرد.

و در جسم هر صفحه، غرور سرخ آبان حلول میکند.

قلم روحم را در جوهر یادت میزنم، و نقش آسمان جان میگیرد، آراسته به غروبی سرخ و نمناک.

نقش میزنم آزادگی عصر را، و عصیان بید مجنون و خیسی خیابان را.