بسم الله الرحمن الرحیم

بر اساس پرونده واقعی

 

تحملش سخت بود.

وقتی با هم ازدواج کرده بودیم هر دویمان بی چیز و ندار بودیم و کمک خاصی هم از خانواده ها دریافت نکرده بودیم.

هرچه که امروز داشتیم در اثر تلاش هر دوی ما بود.

خانه.

آپارتمان.

ماشین.

موتور.

زمین خارج از شهر که تضمینی بود برای آینده تنها فرزندمان.

فرزندمان.

عرشیا.

هرگز اولین باری که مقابل درب اتاق عمل دیده بودمش را فراموش نمیکنم.

حس کردم دوباره متولد شده ام.

با دیدنش تمام خلاء هایی که در زندگی داشتم مقابل چشمانم ظاهر شد.

همانجا پیش خودم قسم خوردم که اجازه ندهم هیچ کدام از سختی هایی را که در زندگی کشیده بودم تجربه کند و به خاطر کمبود هایی که داشتم زجر بکشد.

زندگی با وجود عرشیا خوب بود اما مادر و پدر و خواهر ستاره اجازه نمیدادند ما زندگی آرامی داشته باشیم.

هر روز ستاره را شستشوی مغزی میدادند و وادارش میکردند تا از من سند خانه و زمین را بخواهد و مرا تحت فشار بگذارد و در صورت عدم تمکین به خواسته هایش مرا با به اجرا گذاشتن مهریه اش تهدید کند.

خودش اینگونه نبود. تمام حرفهایش مال والدین و خواهرش بودند.

دانشجوی کاردانی بودم که دانشجوی کارشناسی بود.

خیلی ساده آشنا شدیم و به هم دل باختیم. زندگی را از صفر شروع کردیم و هرچه اکنون داریم حاصل کار هر دوی ماست. البته اگر بنا بر حساب و کتاب باشد، من دو شیفت کار میکردم و در پایان روز هم چند ساعتی مسافر کشی میکردم. در مقابل یک شیفت کاری او.

اولین خانه مان را با فروش طلا های عروسی و تمام پس انداز و کلی قرض به صورت وام دار خریدیم. سرمایه گذاری خوبی بود چون بعد از آن توانستیم خیلی زود خودمان را جمع و جور کنیم و به حدی برسیم که بتوانیم یک آپارتمان هم بخریم که با اجاره دادن آن کمک خرج داشته باشیم تا مجبور نباشیم اینقدر سخت کار کنیم.

هرچه میخریدیم سه دانگ سه دانگ شریک بودیم.

اولین زمزمه های درخواست اموال، قبل از تولد عرشیا پیش آمد.

ولی بعد از تولد عرشیا شدت گرفت. دیگر تحمل این حرف ها و این تهدید ها را نداشتم.

بدتر از همه این بود که این شستشوی مغزی همسرم توسط والدین و خواهرش، روی رفتار های ستاره هم تاثیر گذاشته بود.

کم کم بی محلی اش به من، نگاه تحقیر آمیزش و تاب خوردن های چند ساعته اش در فضای مجازی بسیار پررنگ شده بود و به چشم می آمد. عملا از من سرد شده بود. دیگر آن علاقه سابق را در وجود ستاره حس نمیکردم.

داستان سقوط من با یک دعوت مهمانی شروع و با یک دعوت عروسی تمام شد.

یک سال یا چهارده ماه قبل بود که به مهمانی یکی از فامیل های ستاره دعوت شدیم. ستاره لباس نامناسبی انتخاب کرد که با توجه به مختلط بودن مهمانی و حضور اکثر پسر عمو ها و پسر عمه ها و غیره، باعث شد عصبانی بشوم و با هم بحث کنیم اما ستاره در کمال پررویی و با حالتی تحقیر کننده با من برخورد کرد و باعث شد که ماجرا به امروز بکشد.

فردای روزی که از مهمانی برگشتیم مقداری مسکّن و مقداری قرص اعصاب خریدم. در خانه مسکن ها را خوردم و قرص های اعصاب را از خشاب خارج کرده در فاضلاب ریختم و خشاب های خالی قرص دیازپام را در معرض دید گذاشتم.

ستاره دید و اورژانس را خبر کرد و بعد از اقدامات پزشکی نوبت رسید به سوالات پلیس و صحبت اجباری با روانکاو!

صحبتهایم با ایشان از قبل آماده بود: ((صداهایی میشنوم که ازم میخوان کارای خطرناکی بکنم، به کسایی که دوست دارم آسیب برسونم، برای رهایی از صدا ها نجات دیگران تصمیم گرفتم خودمو بکشم.))

هم پلیس و هم روانکاو با نگاهی مشکوک ولی همدرد نگاهم میکردند. سه ماه بعد دوباره پیش روانپزشک رفتم و به داستان قبلی شاخ و برگ دادم. پرونده ای عریض و طویل درست شد و نام چندین اختلال روانی روی پرونده ام نوشته شد. یک هفته بعد هرچه ظرف شکستنی در خانه بود شکستم و کار را به حدی بالا بردم که ستاره به پلیس زنگ زد. وقتی در کلانتری بودم ماجرای روانپزشک را مطرح کردم و با روانپزشکم تماس گرفتند و آزادم کردند و وادارم کردند در دوره های اجباری توان بخشی واحد اجتماعی قوه قضائیه، شرکت کنم. کم کم پیش تمام کسانی که مرا میشناختند به ابتلا به اسکیزوفرنی مشهور شدم.

یک سال پر حادثه پشت سر گذاشتم که متوجه شدم ستاره با همراهی خانواده اش شکایت کرده و بخاطر عدم صحت عقلی من و سفاهت اقتصادی، درخواست وکالت تام اموال کرده بود.

با شنیدن این خبر شروع به ساختن پایان قصه ای که شروع کرده بودم کردم. در همان روز ها بود که به یک عروسی از اقوام ستاره دعوت شدیم و باز هم سر لباس ستاره بحث مفصلی راه انداختم.

شب را در خانه والدین ستاره خوابیدیم.

فردای عروسی، ستاره عرشیا را پیش من گذاشت و سر کار رفت. انتظار داشت که من عرشیا را به مهد سپرده و سر کار بروم. اما من قصد رفتن سر کار  را نداشتم. بعد از پرونده اسکیزوفرنی از شرکت خارج شده با سرمایه ای که داشتم وارد تجارت آهن شده بودم و آن زمان شغل آزاد داشتم. عرشیا را با تاکسی تلفنی راهی مهد کردم و به مربی اش هم تلفنی اطلاع دادم. بعد از رفتن عرشیا، داخل خانه چرخی زدم و وضع را بررسی کردم.

همه خواب بودند. پدر و مادر ستاره در طبقه بالا و خواهر و شوهر خواهر ستاره در طبقه همکف در اتاق مهمان. رخت خواب ما سه نفر در پذیرایی هنوز روی زمین بود.

به سمت آشپزخانه رفتم تا چاقویی بردارم که صدای شیر آب دستشویی را شنیدم.

چاقو را برداشتم و کمین کردم تا ببینم چه کسی در سرویس بهداشتی است. در که باز شد پدر ستاره را دیدم که ظاهرا برای خرید نان قصد خروج از خانه را داشت.

مردد شدم. چکار باید میکردم؟ تصمیم گرفتم تا خودم را نشان ندهم تا از خانه خارج شود. وقتی صدای درب حیاط را شنیدم اول به سراغ مادر ستاره در طبقه بالا رفتم. طاق باز خوابیده بود و کار راحت بود. تمام نفرت این چند ساله را در بازوانم جمع کردم و چاقوی بزرگ آشپزخانه را که تیغ پهنی هم داشت در درست وسط سینه اش کوبیدم. چشمانش که باز شد نزدیک بود از حدقه خارج شود. میخواست داد بزند اما صدایی از گلویش خارج نمیشد. بلافاصله روسریش که بالای سرش بود را داخل دهانش چپاندم تا مبادا صدایش باز شود و سر و صدایش دختر و دامادش را بیدار کند. سپس چاقو را از سینه اش بیرون کشیدم که خیلی سخت بود. انگار بین دو تخته سنگ گیر کرده بود. به هر زحمتی بود بیرون کشیدم و با ضربات محکم به گردنش مرگش را تضمین کردم. حرکات ضعیف دست و پاهایش کم رمق تر شده بود که از اتاق خارج شدم. دستهایم و مقداری از بخش پایین پیراهنم خونین شده بود. خونی که از تیرگی به سیاهی میزد.

با عجله پایین آمدم. مقابل در اتاق مهمان چند نفس عمیق کشیدم تا هم بر خودم مسلط شوم و هم تنفسم عادی شود تا با صدای نفس زدنهایم بیدارشان نکنم. در را به آرامی باز کردم. از فرط کینه میخواستم مستقیم به سراغ سهیلا، خواهر بزرگتر ستاره بروم، اما ریسک بالایی بود و باید اول شوهرش را ناکار میکردم. اما وی به پهلو خوابیده بود و ساکت کردنش سخت مینمود. پیراهن شوهر سهیلا را که روی صندلی بود برداشتم و مچاله کردم، در یک لحظه شانه اش را کشیدم، به پشت افتاد و تا خواست چشمانش را باز کند، پیراهن را روی دهانش قرار دادم و سه ضربه به نرمتریم و حساس ترین بخش گردنش وارد کردم و برای کم کردن تقلای وی، ضربات بعدی را که نمیدانم چقدر بود، به شکمش، کلا قسمت زیر قفسه سینه وارد کردم. در کمتر از چند ثانیه تقلای وی به حرکات بیجانی تبدیل شد و رنگ خود در ملافه و بالش سفید دوید. همان چند ثانیه برای بیدار شدن سهیلا کافی بود. حرکت فنر های تخت، بیدارش کرد. خواب آلود بود و معلوم بود با چشمانی گرد میخواست چیزی را که میبیند هضم کند.

هنوز نگاهش به گردن پاره و پر خون شوهرش بود و فرصت نکرده بود جیغ بزند که رویش پریدم و با دستم جلوی جیغ و فریادش را گرفتم و روی شکمش نشستم. چشمانش به چشمانم خیره شده بود و بیش از هر چشم دیگری که تا آن روز دیده بودم از حدقه خارج شده بود و به سختی با وجود دستم روی دهانش نفس میکشید. ضربان قلبش را حس میکردم. مانند قلب جوجه های زردی که در بازار میفروشند، تند و غیر عادی میزد. بیشترین نفرتم از این زن بود. برای همین سعی کردم با آرامش تمام وی را تقدیم فرشتگان مرگ کنم. نوک تیز چاقو را روی گردن و کنار خرخره قرار دادم و به آرامی وزنم را روی چاقو انداختم. در تمام مدتی که چاقو به آرامی در گردن سهیلا فرو میرفت، حتی یک لحظه هم چشم از چشمان وحشت زده اش برنداشتم. در تمام مدت به ترس و التماسی که در چشمانش موج میزد خیره شده بودم. چاقو که به اندازه کافی فرو رفت، بیرون کشیدم. از جای چاقو با هر تپش قلب خون به بیرون میپاشید. مجددا از طرف دیگر خرخره، چاقو را به آرامی وارد گلویش کردم. دستانش که زیر پاهای من و کنار بدنش گیر افتاده بود در تلاش بود تا کاری برای رهایی از بکند ولی بی فایده بود. در آن لحظات خودم را قدرت مطلق و قوی ترین انسان کل تاریخ حس میکردم، در آن حال به راحتی میتوانستم فرعون و چنگیزخان و تیمور و آتیلا و مته خان را درک کنم. چاقو که به اندازه کافی داخل رفت، تصمیم گرفتم چیزی که در فیلم ها دیده بودم را عملی کنم، لذا چاقو را همانجا با تمام نیرو چرخاندم که برخلاف فیلم ها بسیار سخت بود و نیری زیادی میبرد. ولی همین حرکت بود که باعث شد دیگر هیچ حسی از حرکت سهیلا زیر بدنم حس نکنم.

وی را در ملاقاتش با فرشته مرگ تنها گذاشتم و با پیراهنی که بخش جلویی اش کاملا خونین بود و با دستانی که خون از آنها می چکید و شلواری که روی زیپ و جیبهایش خونی بود به محلی رفتم که به نظرم محل خوبی برای استقبال از پدر زنم بود.

 جایی بود که بعد از ورود به منزل نمیتوانست مرا ببیند ولی من اشراف نسبی روی حرکات وی داشتم و میتوانستم بزرگترین شگفتانه عمرش را به موقع تقدیمش کنم.

نمیدانم چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم قبل از کشتن وی، جنازه  زن و دختر و دامادش را نشانش دهم. سریع به طبقه بالا رفتم و جنازه مادرزنم را که بعد از کمی حرکت و تغییر جا، جان سپرده بود را از پله ها پایین کشیدم. وقتی او را از پله ها پایین میکشیدم، با هر بار صدای برخورد سرش به پله ها یاد عذاب هایی که بمن داده بود می افتادم و دلم خنک میشد. بالاخره جنازه را به اتاق مهمان رساندم و هنوز مچ پاهای مادر زن در دستانم بود که صدای در حیاط آمد. سراسیمه خود را به محلی که در نظر گرفته بودم رساندم که در همان لحظه پدرزنم مرا با لباس ها و دست های سراسر خونی دید. شوکی که وی دست داد خیلی زود از بین رفت و قبل از اینکه بتوانم بگیرمش به سمت در دوید. با فریاد بلند از همسایه ها کمک میخواست. در وسط حیاط و بعد از اینکه چند بار فریاد زده بود گرفتمش و بلافاصله سرش را به گوشه دیوار انباری که در حیاط بود کوبیدم. لحظه ای گیج شد ولی باز هم داد زد. دستم را مقابل دهانش گرفتم و به سمت داخل خانه و اتاق مهمان کشاندم. در را باز کردم و صحنه ای را که خلق کرده بودم با حس سر آشپزی که غذایش را تقدیم مشتری میکند نشانش دادم. دستم هنوز روی دهن و بینی اش بود. با دیدن جنازه ها پاهایش شل شد و کل وزنش روی من افتاد. همانطور که با حالتی آمیخته با شوک و نا امیدی، به جنازه عزیزانش نگاه میکرد، چاقو را روی گردنش کشیدم و هر دو شاهرگش را بریدم. حتی سعی نکرد از درد یا هر حس دیگری که داشت داد بزند. بعد از دیدن جنازه ها تسلیم شده بود. تنها نگاه خیره ای به جنازه ها داشت و لبهایش روی کف دستم میجنبید و گویا سعی داشت چیزی بگوید که چاقوی آشپزخانه خودش شاهرگ های گردنش را درید.

روی زمین افتاده بود و حرکت های کوتاه و عصبی در دست ها و پاهایش دیده میشد و صدای خرخر مانندی به گوش میرسید. هنوز جان از بدنش خارج نشده بود که دیدم کسی با مشت به در میکوبد.

ترسیدم و تازه در آن لحظه بود که حس حقیقی کاری که کرده بودم را تجربه کردم. در یک لحظه از قله کوه اولمپ پایین افتادم. در سالن منتهی به تراس، دایره وار قدم ومیزدم که متوجه شدم همسایه دیوار به دیوار پدرزنم که با هم خیلی صمیمی بودند از بالای در میخواهد به داخل خانه بپرد. حتما با صدای پدرزنم، متوجه قضیه شده بود و حتی ممکن بود از بالکن خانه خودش که به حیاط خانه پدرزنم دید داشت درگیری من و پدر زنم را دیده باشد.

وقت خیلی تنگ بود، کمتر چند ثانیه برای فکر کردن وقت داشتم ولی نمیتوانستم ذهنم را متمرکز کنم. تصمیم گرفتم او را هم بکشم اما او در حیاط را باز کرد و چند مرد با هم وارد خانه شدند. هر کدام در دستشان جیزی داشتند. چوب، زنجیر، قفل فرمان. بدون اراده به سمت در تراس رفتم. همسایه که علی رغم سنش قوی بنیه بود، بدون هیچ حرفی با چوبی که در دست داشت مرا زد. اولین ضربه به دستی خورد که چاقو را گرفته بودم. ضربه دوم نمیدانم کجا خورد چون دیگر یادم نیست و وقتی به خودم آمدم چند مامور پلیس و همسایه ها بالای سرم بودند و دستانم با دستبند، به هم بسته شده بود.

….

این مرد در جلسات ابتدایی بازجویی در اداره دهم پلیس آگاهی، رفتار های عجیبی از خود بروز میداد و مدام به پرونده روانپزشکی اش اشاره میکرد. این رفتار وی باعث شد تا کارآگاهان زبده اداره دهم پلیس آگاهی ضمن ارتباط با روانپزشک وی، متهم را به واحد سلامت روانی پزشکی قانونی بسپارند.

بعد از معاینات و صحبت های طولانی با متهم و انجام تست های دقیق و علمی، پزشکی قانونی، متهم را دارای سلامت عقلی و روانی دانست و علائم نشان داده شده از طرف وی را آگاهانه و از روی مطالعه احوال سایر بیماران اسکیزوفرنی قلمداد کرد.

در پی این گزارش کارآگاهان اداره دهم، با رویکردی جدید وارد بازجویی ها شدند و متهم که متوجه شده بود نقشه یک ساله اش به باد رفته، در پی یک فروپاشی آنی عصبی، به همه چیز اعتراف کرد و در سال ۱۳۸۸ بخاطر قتل عمد و با برنامه ریزی طویل المدت در کمال خونسردی، محاکمه شد و با درخواست قصاص از جانب همسرش و سایر اولیاء دم، در سال ۱۳۹۲، پای چوبه دار رفت.

والسلام